سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

گلهایی از گلستان

گلهایی از گلستان

حکایت !
 ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف ! و توانگر را دادی به طرح. صاحب دلی بر او گذر کرد و گفت :
ماری تو , که هرکه را ببینی بزنی
یا بوم , که هرجا نشینی بکنی ?

زورت ار پیش میرود با ما
با خداوند غیب دان نرود
زورمندی مکن بر اهل زمین
تا دعائی به آسمان نرود

حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت او درهم کشید و بر او التفات نکرد ! تاشبی که مطبخ در انبار هیزمش افتاد وسایر املاکش بسوخت و از بستر بزمش به خاکستر گرم نشاند ? اتفاقا همان شخص بر او بگذشت و دیدش که با یاران همی گفت : ندانم این آتش. از کجا در سرای من افتاد ?گفت : از دل درویشان و فقیران ?!
حذر کن زدرد درونهای ریش
که ریش درون عاقبت سر کند
به هم بر مکن تا توانی دلی
ِکه آهی جهانی به هم برکند.

خانمان سوز بود آتش آهی گاهی
ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی
گر مقدر بشود سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته براهی گاهی
قصه ی یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی
هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیست اگر مونس یار است رغیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد ببر ,از شوق گناهی گاهی
اشک در چشم فریبنده ترت میبینم
در دل موج ببین صورت ماهی گاهی
زرد روئی نبود عیب مرانم از کوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفان زده سنگیست پناهی گاهی ?
معینی کرمانشاهی :
این حکایت و اشعار در اوج پریشان حالی نویسنده است بنا به دلایلی که از هر دری بر ایشان میتاختند.

پیام

پیام شما

لطفا دیدگاه یا درخواست خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید: