سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

کار انسان

کار انسان

کسی گفت که چیزی را از یاد برده‌ام.

مولانا گفت:
در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست. تنها یک چیز را نباید از یاد بُرد. تو برای کاری به دنیا آمدی که آگر آن را انجام نرسانی، هیچ کاری نکرده‌ای.

از آدمی کاری برمی‌آید که آن کار نه از آسمان برمی‌آید و نه از زمین و نه از کوه‌ها، اما تو می‌گویی کارهای زیادی از من برمی‌آید، این حرفِ تو به این می‌ماند که شمشیر گران‌بهای شاهانه‌ای را ساطورِ گوشت کُنی و بگویی آن شمشیر را بی‌کار نگذاشته‌ام؛ یا این که در دیگی‌زرین، شلغم بار کنی، یا کارد جواهر نشانی را به دیوار فرو ببَری و کدویِ شکسته‌ای را به آن آویزان کنی.

ای نادان این کار از میخی چوبین نیز برمی‌آید، خود را این قدَر ارزان مفروش که بسیار گران‌بهایی! بهانه می‌آوری که من با انجام دادنِ کارهای سودمند روزگار می‌گذرانم.

دانش می‌آموزم، فلسفه و فقه و منطق و ستاره‌شناسی و پزشکی می‌خوانم، اما این‌ها همه برای تواست و تو برای آن‌ها نیستی.

اگر خوب فکر کنی در می‌یابی که اصل تویی و همه این‌ها فرع است.
تو نمی‌دانی که چه شگفتی‌ها و چه جهان‌های بیکرانی در تو موج می‌زند.

آخر این تنِ تو اسب توست، اسبی بر سر آخور دنیا، خوراک این اسب که خوراک تو نیست.

روزی مجنون آهنگ دیار لیلی کرد. با بی‌قراری بر شتری سوار شد و با دلی لبریز از مهر به جاده زد؛ در راه گاه خیال لیلی آن‌چنان او را با خود می‌بُرد. شتر نیز در گوشه‌ی آبادی بچه‌ای داشت، او هر بار که مجنون را از خود بی‌خود می‌دید به سویِ آبادی باز می‌گشت و خود را به بچه‌اش می‌رساند. مجنون هر بار که به خود می‌آمد در می‌یافت که فرسنگ‌ها راه را بازگشته است. او سه ماه در راه ماند، پس فهمید که آن شتر با او همراه نیست او را رها کرد و پایِ پیاده به سوی دیار لیلی به راه افتاد.

پیام

پیام شما

لطفا دیدگاه یا درخواست خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید: