سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

حکایت زندان ! باهمنشینی نادان

همنشینی نادان

دانشمندی روشنفکر را به جرم نوشتن کتابی به زندان افکنده بودند.
آن عالم به جهت برطرف کردن اثر منفی حبس , اکثر اوقات به قرآن خواندن مشغول بود.
حاکم برای اذیت و رنج بیشتر به آن دانشمند ! نادان ساده لوحی را رفیق او کرد , روزی عالم مشغول خواندن قرآن. با حالتی عارفانه بود هنگامی که به ایه عذاب رسید ! ازترس قیامت اشک از چشمانش جاری شد.درهمان حال دید مردساده لوح نیز به او نگاه میکند و اشک میریزد ?خوشحال شد که مونس قرآن فهمی معاشر اوشده. پرسید : کدامیک از ایات قرآنی. ترا تحت تأثیر قرار داد که چنین اشک میریزی ? گفت : من از قرآن چیزی نمیفهمم اما چون ریش تو مانند ریش بز من است و هنگام تلاوت قرآن. مانند ریش بز من تکان میخورد به یاد بز غریب و تنهایم که می افتم اشکم جاری میشود.! دانشمند بیچاره به ماموران حاکم پیغام داد.بیایید مرا از همنشینی این مرد احمق خلاص کنید قول میدهم دیگر کتاب ننویسم...

پیام

پیام شما

لطفا دیدگاه یا درخواست خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید: