سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

داستان بلند پروازی

دائیدلوس

(بسم الله الرحمن الرحیم )
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. ?
سالها پیش در یکی از جزیره های دور دست مردی که نامش (دائیدلوس ) بود در ساحل دریا ایستاده و نگاهش را به افق طلائی رنگ دوخته بود و یک کشتی بزرگ را که در نزدیکی افق آرام همچون پرنده ای سبکبال روی آب. حرکت مینمود نگاه میکرد.(دائیدلوس ) درحالی که کشتی را با نگاه های خود تعقیب میکرد با صدای بلند از دور شدن کشتی اظهار نارضایتی کرد.
او همچنان در آرزوی آزادی بود که گوئی عرشه ی کشتی را زیر پای خود احساس میکرد و صدای برخورد آب را زیر پای خود احساس میگرد و صدای برخورد آب را به بدنه ی آن میشنید 
اگرچه او از برج زندان گریخته بود اما هنوز هم خود را یک زندانی میدانست.
او و پسرش به فرمان حاکم اجازه نداشتند , به درون کشتی پاگذارند و بنابراین دریای اطراف جزیره درواقع چیزی مانند دیوارهای بلند زندان بود . دائیدلوس ? نفسی عمیق کشید و گفت : آه چه زمانی میتوانم از این جزیره نفرت آمیز آزاد شویم ! ازاد همچون پرندگان. و پس از گفتن این سخن به پرواز چند پرنده نگاه کرد و قلبش به شدت تپید.باخود گفت :
اگر حاکم بر دریا و جزیره حکم فرمایی میکند بر اسمان که قدرتی ندارد و سپس پسرش را صدا کرد :!
پسرم تا میتوانی پرهای پرندگان را جمع کن و آنها را را پیش من بیاور ,شاید بتوانیم خود را از دست حاکم ستمگر و این جزیره رها کنیم.!
ایکاروس , باحیرت به پدرش خیره شد :
اماپدر ?
عجله کن ایکاردس وقت برای پرسش نداریم !
پسر در طول ساحل دوید و شروع به جمع آوری پرهای پرندگان دریایی کرد و انها را نزد پدرش آورد . و دائیدلوس , نیز آنهارا در میان حفره ای در وسط صخره ها انباشت.
ایکاروس پرسید :?
پدرجان قصد داری با این پرها چه کنی ,دائیدلوس به افق نگاه کرد ,اما هنوز جرئت نمیکرد از امیدی که در قلبش شعله میکشد حرفی بزند.او میخواست با آن پرها برای خود و پسرش بالهایی بسازد تا چون پرندگان پرواز کند و خود را آزاد سازند. دائیدلوس مطمئن بود به ساختن بالها قادر خواهد بود اما با وجود این ,جواب صریحی به پسرش نداد و فقط گفت :
نقشه ای در سردارم.تو باید به من اطمینان داشته باشی و منتظر بمانی.
روزهای پی درپی ازصبح تا به شام دائیدلوس , روی بالهایی که امیدوار بود بتواند اورا از دریا گذراند و به آزادی برساند کار میکرد. ابتدا پرهارا به صورت یک بال بزرگ پرنده در کنارهم گذاشت , او سپس با مهارت آنها را با نخ محکم به هم بست همچنان که بالها شکل میگرفتند ,ایکاروس نیز به نقشه ی پدر پی برد. او باهیجان درطول ساحل از صخره ها بالا میرفت و همه جا را برای یافتن پرهای مناسب جستجو میکرد. وقتی که تمام پرها به صورت یک بال بسته شدند ,دائیدلوس. انهارا به شانه ی خود بست و سپس به قله ی بلندترین صخره رفت.
ایکاروس نیز باهیجان از پایین او را نگاه میکرد. دائیدلوس ابتدا زیر لب دعا میکرد و بعد بالها را به حرکت درآورد.چند لحظه ایکاروس پدرش را بال زنان بالای سر خود دید.
دائیدلوس چندبار دور خود چرخید و سپس در کنار پسرش پایین آمد.برای یک لحظه پدر و پسر به هم خیره شدند ,از شدت خوشحالی هیچ کدام قادر به حرف زدن نبودند.
پدر ایکاروس فریاد زد :!
پدر ما موفق شدیم میتوانیم از اینجا رهائی یابیم و از بالای دریا بگذریم. دائیدلوس نفس عمیقی کشید و گفت. آری پسرم ,! ما آزاد خواهیم شد. آری مایک بار دیگر آزاد خواهیم شد آزاد, :
بعد بادقت بالهارا از شانه های خویش جدا کرد و گفت. حالا ما به پرهای بیشتری احتیاج داریم ", پرهائی که بتوانیم با انها دو بال محکم هم برای تو بسازم و آنگاه تو نیز بتوانی در کنار من پرواز کنی.تو باید به پرواز پرندگان نگاه کنی. ببینی چگونه بالهایشان را به هم میزنند و چطور بالا و پایین میروند.
چند روز بعد بالهای ایکاروس آماده شد. دائیدلوس آنها را به شانه های پسرش بست و گفت : ایکاروس , خوب به حرف های من گوش کن , تو باید بالهارا آرام و مداوم حرکت دهی.در ابتدای پرواز تا میتوانی در ارتفاع کم پرواز کن مخصوصا مواظب باش که پروازت در نزدیک ساحل باشد در آن صورت اگر خدایی نخواسته سقوط کنی و نتوانی به پرواز ادامه دهی صدمه نخواهی دید.
ایکاروس به حرف های پدر گوش کرد اما پس از انکه یک بار با انها پرواز کرد آن پندهای باارزش را فراموش کرد.
پرواز آنچنان لذت بخش بود که وی حتی ابتدا صدای پدرش را که به او فرمان بازگشت میداد نمیشنید.
پس از آنکه چند بار در آسمان اوج گرفت و بعد پایین رفت سرانجام در کنار پدرش روی زمین فرود آمد.
دائیدلوس دستی به بالها کشید و گفت : پسرم ما میخواهیم به سفر خطرناکی دست بزنیم مسافرتی که تا به حال هیچ بشری تا کنون انجام نداده است.از تو میخواهم که تمام دستورهای من را اطاعت کنی و خودسرانه کاری نکنی.
ایکاروس این بارهم قبول کرد و قول داد که حرفهای پدرش را فراموش نکند. روزهای بعد دائیدلوس باصبر و حوصله فراوان هنر پرواز را به پسرش اموخت. سرانجام در یک صبح فراموش نشدنی که باد تندی میوزید آنها اماده سفر. خطرناک شدند و با بالهای خود به بلندترین قله ی صخره رفتند.
ایکاروس بالهایش را باز کرد وبر روی پنجه های پا بلند شد و قبل از آنکه پدرش پرواز کند ,تصمیم گرفت به سوی آسمان. اوج گیرد.پدرش فریاد کنان گفت: ایکاروس من از تو خواستم که به پندهایم گوش دهی ,تو خیلی زود هنر پرواز را یاد گرفتی ! اما باید قبل از آنکه سفر پرخطر خود را اغاز کنیم به تو هشدار بدهم :?
تو باید فراموش نکنی که همیشه حد اعتدال و میانه روی را نگاه کنی و نگاه داری در پرواز نباید زیاد به بالا بروی و نه زیاد به پائین,اگر خیلی پایین پرواز کنی آب دریا بالهایت را مرطوب و سنگین خواهدکرد و درآن صورت پرواز بسیار مشکل خواهد شد .وگرخیلی اوج بگیری و به خورشید نزدیگ شوی حرارت آن موم های بالهایت را آب خواهد کرد , برای انکه بتوانی سالم به مقصد برسی به دنبال من بیا و از من دور نشو.
ایکاروس سرش را تکان داد. اما در دل باخود گفت :
سالهای طولانی زندان روح پدرم را شکسته است و او خیلی ترسو شده است.من در آسمان همچون قویترین پرندگان پرواز خواهم کرد . و انقدر بالا خواهم رفت تا بتوانم ستاره ای را در دست بگیرم. دائیدلوس.یک یار دیگر گفت :حرفهای مرا فراموش نکن و به دنبال من بیا,وسپس بالهایش را حرکت داد و به سوی آسمان. اوج گرفت تا برای همیشه از آن جزیره نفرت آور رهائی یابد. درآن لحظه خاطرات گذشته از اندیشه ی دائیدلوس میگذشت ,او به یاد آورد که درسرزمین خود چگونه یکه و تنها به پیکار ضدحاکم مشرک برخواست ,در آن مبارزه پرشور تنها پسرش ایکاروس بود که با وی کمک میکرد.دائیدلوس به آزادی اطمینان داشت و معتقد بود که انسان آزاد آفریده شده وهرگز نباید بندگی غیرخدارا بپذیرد.او از کوچه و بازار می گذشت و ندای آزادی سرمیداد و میگفت !بنده های بندگی خویش را پاره کنید.این چنین سست ترسو نباشید زندگی درعزت و شرف و آزادگی است.
اما هیچکس به نداهای او توجهی نکرد. حاکم آنچنان. براو خشمگین شد که دستور داد وی را در برجی بلند زندانی کنند.
دائیدلوس درآنجا هم تاب نیاورد و در یک شب تاریک همراه پسرش از آنجا آن زندان هول انگیز فرار کردند.
اما پس از دو روز بعد بار دیگر دستگیر شدند.اینبار حاکم انها را به جزیره دور دست تبعید کرد.
و حالا پس از آن همه رنج و مصیبت ,آنها به سوی آزادی میرفتند. ایکاروس نیز به دنبال او پرواز کرد.اودیگر اسیر زمین نبود او میتوانست پروازکند.
پدرش درجلوی او پرواز میکرد اما پسر آزاد شده به پرواز او که باکمال احتیاط انجام میگرفت توجهی نداشت.او در آرزوی پروازهای بالاتری بود.
انها پرواز کردند و جلو رفتند دائیدلوس هر چند وقت یک بار به عقب نگاه میکرد تا پرواز پسرش را تماشا کند. ایکاروس بالارفت و بعد به سرعت پائین امد و دوباره ناگهان اوج گرفت تا آنجا که اسمان و دریا تاریک شد.اینطور به نظر میرسید که او به میان ابرها رفته است.او دیگرپدرش را نمیدید ,درحالی که دیوانه وار بال میزد و بالاتر میرفت ,حرفهای پدرش را به یاد اورد که گفته بود , هرگز به خورشید نزدیک نشو اما در آن لحظه باخود فکر کرد :پدرم ترسو است.من باید باز هم بالاتر بروم.وچند لحظه بعد حرفهای پدر باتجربه ی خود را فراموش کرد و همچنان بالاتر رفت و به خورشید نزدیک شد.
حالا او از ابرها هم بالاتر رفته بود و همه جارا نورانی میدید , اما از پدرش اثری نبود. ناگهان پسرک جوان احساس کرد که دیگر نمیتواند بالا برود او دید که موم های دو بالش دراثر حرارت خورشید آب شد و پرها یکی بعد از دیگری به پائین میریزند.
ایکاروس .حشت زده فریاد زد :پدر !پدر : مرا نجات بده من دارم سقوط میکنم.من دیگر نمیتوانم بال بزنم نمی توانم پرواز کنم , مرا نجات بده ! اما پدرش در آن لحظه خیلی دورتر از آن بود که بتواند او را نجات دهد.
ایکاروس پایین تر و پایین تر می آمد, او دیگر حتی نمیتوانست فریاد بکشدو .کمک طلب کند.لحظاتی بعد دائیدلوس همچنان د. جستجوی پسرش بود و فریاد میزد : ایکاروس کجاهستی. کجارفتی ,? اما وقتی که به سوی پایین نظر افکند دیگر فریاد نکشید.
او پرهای بالهارا دیده بود , پرهائی که پسر او را به سوی آسمان برده بودند حالا بر روی امواج دریا بالاو پایین میرفتند.?و این نشان میداد که پسر بلند پرواز او در آب دریا غرق شده است.......!!!!!?
ای کاش مردم وجوانان امروز کتاب ها و داستانک های بزرگان را مطالعه میکردند و درس عبرت میآموختند... این داستان هم بدین منظور اورده شد. از اندیشه های بزرگان غافل نشویم.........?????

نگارنده سعید کیوانپور....

پیام

پیام شما

لطفا دیدگاه یا درخواست خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید: