سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

حکایت بز و شیر

بز شیر

در روزی از روزهای خدا بزی وحشی در دامنه ی کوه از گله عقب افتاد و سرگردان شد.
زمستان بود و هوا سخت سرد بود.بز تک و تنها ,از یافتن دیگر خانواده ی خود نا امید شد. خسته و کوفته ! با ترس ولرز درجنگل پر از حیوانات درنده قدم برمیداشت , مختصری که میرفت ,مکث میکرد و به وضعیت پیش آمده و آینده خود می اندیشید,وقتی کمی راه میرفت معلوم نبود که به چه سبب دوباره بر میگشت ,از افتادن هر برگی از درختان سر به فلک کشیده ! لرزه ای بر اندامش می افتاد ,دیگر نای راه رفتن نداشت .در دامنه ی کوه چشمش به سیاهی ای افتاد.اول تصور کرد که گاوی است که به دامنه ی کوه پناه برده است,اما وقتی دقت کرد متوجه شد که دهانه ی غاری است که به چشمش به شکل گاو سیاهی آمده است،.همانطور که با نا امیدی قدم برمیداشت به فکر افتاد که به غار پناه ببرد و در آن استراحت بکند و اگر شده شب رادر آن بگذراند وفردا وقتی هوا روشن شد بیرون بیاید و خانواده خود را بیابد.
بز به غار پناه برد همینکه به ته غار رسید ناگهان باغرش شیری روبرو شد.بز ندانسته و باپای خود ,خودرا به دام چنگ و دندان شیر رسانده بود.جرئت برگشتن و فرار نداشت.از جای خود جنب نمیخورد و از ترس دل و جیگرش میلرزید.وقتی شیر درآن تاریکی این همه گستاخی و شهامت بز را مشاهده کرد از شتاب و عجله ,خودداری نمود و پرسید که تو کیستی و چرا به آشیانه ی من آمده ای ?! بز دست و پایش را محکم به زمین زد و گفت من همانم که پادشاه عالم مرا فرستاده تا ده تا شیر ,وده تا فیل و ده تا شغال را بکشم و برای او ببرم , نه تای شیر را کشته ام و تحویل پادشاه داده ام و تو دهمین شیری هستی که سرت را باید از تنت جدا کنم.آماده باش تا با یک حمله ی بلائی را که بر سر بقیه شیرها آوردم بر سر تو هم بیاورم ,من همه جا دنبال تو گشته ام تو اینجا پیداشده ای. ,!شیر که هرگز چنین جسارتی و گستاخی از هیچ حیوانی ندیده بود تحت تاثیر زبان تیز و تند بز قرار گرفته , بی خبر از اندرون بز درمانده و گرفتار ,فریب سخنان گستاخانه اش را خورده و به راستی اجساس خطر کرد. اندیشید این حیوان جسور که این همه نترس و شجاع است و جرئت کرده است وارد آشیانه ی من شود, موجود خطرناکی باید باشد ,چه خوب که با او گلاویز نشوم و پا به فرار بگذارم.
زمانی که بز تحت تاثیر رجزخوانی خود ,سرغیرت آمده بود ,و هل من مبارزه میطلبید شیر از فرصت استفاده کرد و خودش را به دیوار غار کوبید.وازکنار بز عبور کرد و پا به فرار گذاشت درحالی که پوست پهلویش کنده شده بود , با سوز و گداز از آن حوالی دور شد ,دربین راه با شغال روبرو شد ,شغال پرسید که ای سلطان جنگل چنین شتابان به کجا تشریف میبری ?
شیر جواب داد نپرس که وقت توقف نیست , باید هرچه زودتر از اینجا فرار کرد شغال ادامه داد و گفت آخر چه شده است ?مگر آدمیزاد در تعقیب تو است ? !شیر در حالی که با زبانش ,پهلوی زخمی خود را میلیسید و مداوا میکرد گفت مگر نمیبینی که با من چه کرده است , او آدمیزاد نیست ,بزی است که شیرها و فیلها و شغالهارا. شکار میکند و نزد پادشاه عالم میبرد.
شغال که دستی توانا وحیله گری داشت پاسخ داد ای سلطان جنگل او تو را فریب داده است ,کاری از دست او بر نمی آید, بیا برویم او را یک لغمه کنیم ,چگونه تو از یک بز ناتوان ترسیده ای. ?.برگرد برگرد تا به آشیانه ات برویم ,اما شیر که بدون حمله ی بزضرب شصت او را دیده بود ,جرئت نکرد که برگردد.به سخنان شغال ترتیب اثر نداد و از آن حوالی دور شد ,اما بز که شب را در غار ودر آشیانه ی شیر گذرانده بود ,صبح زود قبل از طلوع آفتاب ,سرحال و شاداب از غار بیرون آمد ویک شکم از علف های کنار دهانه ی غار را میل نمود.آنگاه به راه افتاد و رفت و رفت و رفت تا به اهل خانواده ی خودش رسید.?
(این قصه زمانی بکار میرود که آدم ضعیفی بخواهد با استفاده از زیرکی , فرد بزرگ و قدرت مندی را منکوب نماید )......

پیام

پیام شما

لطفا دیدگاه یا درخواست خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید: