سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

آرام دلها

آرام دلها

روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت ?دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم !من شیفته ی زیبایی این دختر و جادوی چشمانش شده ام ,پدر باخوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم ? پس با اتفاق رفتند تا دختر را ببینند ! اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته ی او شد و به پسرش گفت , ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست و تو نمینوانی او را خوشبخت کنی او باید با مردی مثل من تکیه کند. پسر حیرت زده جواب داد ? امکان ندارد پدر , کسی که با این دختر ازدواج می‌کند من هستم نه شما !! پدر و پسر باهم درگیر شدند و کارشان به قاضی کشید , ماجرا را برای قاضی تعریف کردند , قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خودش بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند ,قاضی با دیدن دخترشیفته ی جمال و محو دلربائی او شد و گفت این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته ی صاحب منصبی چون من است ,پس این بارسه نفری باهم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند ,وزیرهم با دیدن آن دختر گفت او باید با وزیری مثل من ازدواج کند ! و قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص امیر , امیر نیز مانند بقیه گفت این دختر فقط بایستی با من ازدواج کند ? خلاصه بحث و مشاجره بالاگرفت تا اینکه دختر جلو آمد. و گفت ?راه حل مسئله نزد من است من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید اولین کسی که بتواند مرا بگیرد با او ازدواج خواهم کرد  هر پنج نفر به دنبال او دویدند که ناگهان هرپنج نفر باهم به داخل گودال عمیقی سقوط کردند.  دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت ? آیا میدانید من کیستم ?!! من دنیا هستم !! من کسی هستم که اغلب مردم به دنبال من میدوند و برای به دست آوردن من باهم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من , از دینشان , معرفتشان , و جدانشان , و انسانیت شان غافل میشوند ,وحرص و ولع آنها تمامی ندارد تا زمانی که در قبر گذاشته میشوند در حالی که هرگز به من نخواهند رسید.!! !!

پیام

پیام شما

لطفا دیدگاه یا درخواست خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید:

پیام محمد

بسیار عالی .