سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

نموداری ازغزلهای سخا

نموداری از غزلهای سخا
  • نموداری از غزلهای استاد سخای اصفهانی:

 مختصر آشنایی  با استاد سخا  از قلم استاد معظم جناب آقای  دکتر محمد سیاسی شاعر ، نویسنده ،محقق و استاد دانشگاه   

    جناب دکتر محمد سیاسی در مقدمه ی فوق الذکر مجموعه اشعار استاد سخا ؛ با عنوان (دلم اینجاست) چاپ 95 آورده است که : سخا با زندگی دشوار و تلاش معاش در ایام جوانی و به قول قدما با عرق جبین و کدیمین زندگی خود و خانواده اش را سروسامان داد و ضمن کار به ادامه ی تحصیل پرداخت و به قول خود ایشان انجمنها ی ادبی دانشگاه واقعی او و شاعران و ادبای بزرگ معاصر وی؛ استادانش بوده اند.

سخا خود را شاگرد مکتب صائب می داند و در بیشتر شعرهایش حال و هوای سبک اصفهانی (سبک صائب) مشهود است:

باور مکن دل از خم زلفت رها شود

مرغان نمی کنند دل از آشیانه ها

هر گاه غرق آبی چشم تو می شوم

دل را برد نگاه تو تا بیکرانه ها

یکی از ویژگیهای بارز سخا ، طنز گویی است که در این زمینه بسیار چیره دست و تواناست ، خاصه آنکه طنز را فی المجلس و به طور بدیهه در مدت کوتاهی مینویسد و میخواند ، و به دور از اغراق  آموخته ها و اطلاعات او در شناخت و کاربرد ردیف های موسیقی موجب شده است که بیش از 50 سرود و ترانه ی او در رسانه ها و صدا و سیما اجرا شده که معروفترین آنها  سرود خاک خوزستان و ترانه ی همسفر هستند.

    دکتر سیاسی میفرماید، بدون اینکه در تعریف از استعداد فطری ایشان گزافه گویی کنم به صراحت می نویسم که اطلاعات ادبی و آشنایی سخا با سبکهای گوناگون شعری در سطح بسیار خوبی قرار دارد که در سراسر آثارش به چشم می خورد. مضاف بر اینکه در سرودن ماده تاریخ که کاری کاملاً تخصصی است و از عهده ی هر شاعری بر نمی آید در نهایت زیبا یی ماده تاریخ هایی سروده که بعد از شادروان بدیع زاده متخلص به (هور) که در سرودن ماده تاریخ استادی بی نظیر بود.ماده تاریخ های کامل و بدون  تعمیه ی سخا در حال حاضر کم نظیرند که تعدادی از آنها در آخر این مجموعه آمده است. در مجموع دکترسیاسی اظهار دارد که او گرچه با وجود نشیب  و فرازهای زندگی و دشواريهاي ایام جوانی؛ به ظاهر شادمان ؛ خوش مشرب و زود جوش به نظر می رسد ، ولی در درون خویش تنها و غریب است، زیرا دلیل آن این دوبیت است.

من کیم ، خانه خراب دل سودایی خویش

آتشی خفته به خاکستر تنهایی خویش

منم آن مرغ گرفتار که با سوز و گداز

می برم رنج ، به زندان خوش آوایی خویش    

سخا انسانی است که همواره روی به مردم دارد و از همین روی بین جامعه به شاعری مردم دوست و عاطفی شهرت یافته است.

چکیده ای بود از بیانات دکتر محمد سیاسی در وصف سخا ،این شاعر مردمی و گرانمايه که هم طبع روان دارد و هم معانی و بیان می داند.

      نموداری از غزلهای استاد سخای اصفهانی                  

         آینه ی راز                  

یارب هر آنچه لب به سخن باز می کنم

هر جمله را به نام تو آغاز می کنم

با حرمت تو سوی قلم دست می برم

با رخصت تو ساز سخن ساز میکنم

لبریز می شوم زتو  ، چون با زبان دل

راز درون خود به تو ابراز میکنم

تا بر زبان نیاورم اسرار عشق را

دل را ز صافی آینه ی راز میکنم

جانم کبوتر حرم  عشق میشود

تا در حریم یاد تو پرواز میکنم

پنهانی و نشان تو هر گوشه ظاهر است

با چشم دل هر آنچه بر انداز میکنم

شرمنده ام ز لطف خداوند ی ات ولی

خود را به یاری تو سرافراز میکنم

امید من به پنجه ی مشکل گشای توست

وقتی گره ز کار کسی باز میکنم

چون میشود ندای تو الهام بخش من

پیغمبرانه در غزل اعجاز مییکنم

ذوق سرودنم تو عطا کرده ای که من

تحسین به طبع قافیه پرداز میکنم.....

          شیشه ی اندیشه             

از شیشه ی اندیشه رهاندم غزلم را

با اشک به پای تو فشاندم غزلم را

با خون تو پیوست و شدی مست و غزلخوان

تا در رگ جان تو دواندم غزلم را

گل کرد نوای دل پر شورم و از شوق

در جامه دران جامه دراندم غزلم را

با ساغری از باده ی گیرای نگاهت

در میکده ی چشم تو خواندم غزلم را

مانند کبوتر که پیام آور عشق است

بر بام خیال تو نشاندم غزلم را

تا چشم تو بر چشمه ی احساس من افتد

در دشت نگاه تو کشاندم غزلم را

می رفتی و در تلخ ترین لحظه ی بدرود

شیرین به مذاق تو چشاندم غزلم را

از چشم "سخا" دور شدی همچو غزالان

هرگاه به گوش تو رساندم غزلم را......

                 گل خاطره           

دیشب از کوی تو آهنگ سفر بود مرا

خبرت نیست که در دل چه خبر بود مرا

کوله بار غم جانسوز جدایی بر دوش

از کنار تو غریبانه گذر بود مرا

نه دلم از تو به غير از تو تمنایی داشت

نه به جز عشق تو سودای دگر بود مرا

در نظرگاه؛ گل خاطره ای می روید

در گذرگاه به هر گوشه گذر بود مرا

آشیان بر لب بام تو بنا میکردم

چون کبوتر پر پرواز ، اگر بود مرا

دل شب خون شد و رنگ از رخ مهتاب پرید

بس که در ناله ی جانسوز اثر بود مرا

آب می شد تنم آرام تر از شمع و هنوز

شعله ی سرکش عشق تو به سر بود مرا

با خیال لب میگون تو در کاسه ی چشم

اشکی آمیخته با خون جگر بود مرا

یاد روزی که در آغوش دل انگیز نسیم

با تو گلگشت به گلدشت سحر بود مرا

ریختم در قدم یار "سخا" از سر شوق

هرچه در دامن اندیشه گهر بود مرا......

             خون گرم                 

آنچه گویای پریشانی حال است مرا

گل خونیست که نقش پر و بال است مرا

این همه جنگ و جدل بهرهلاکم مکنید

که در این مهلکه با خویش جدال است مرا

آنچنان مستی پرواز پرید از سر من

که پر آونگ تن و بال  ، وبال است مرا

دوستان منع من سر به گریبان تا چند

که رها گشتن از این حال محال است مرا

هیچ کس یک گره از کار دل من نگشود

گر چه صد همنفس اهل کمال است مرا

بگذارید که یک لحظه نفس تازه کنم

که در اینجا نفسی چند مجال است مرا

دلم افسرده بدان گونه که در عالم عشق

نه غم هجر و نه امید وصال است مرا

می  که هر جرعه دوای دل پر درد من است

گرچه گویند حرام است، حلال است مرا

شعر شیوای من آیینه ی عشق است "سخا"

بس که سرچشمه ی احساس زلال است مرا......

               شمع انجمن            

گاه گاهی عشق در پیری جوانم می کند

این بهار آسوده از رنج خزانم می کند

در دلم گلبوته های آرزو سر می زنند

شوق این گلهای رنگین باغبانم می کند

با نوای بلبلی مست سرودن میشوم

ساز پر شور نسیمی نغمه خوانم می کند

چون قناری های عاشق ، دست پر مهر بهار

نوگلی را سایبان آشیانم می کند

یاد یارانی که با هم بزم الفت داشتیم

همچو شمع انجمن آتش زبانم می کند

هر چه با من  زندگی نا مهربان تر میشود

بیشتر از پیش با خود مهربانم میکند

بر دلم تاب و توانی تازه می بخشد امید

هرچه پیری خسته جان و ناتوانم می کند

پای تا سر عشق و احساسم ولی موی سپید

همچو آتش   زیر خاکستر نهانم می کند

سرو آزادم ندارم باکی از باد خزان

جنگ با قهر طبیعت قهرمانم می کند

همچو تیر از راست رفتن سر نمی پیچم "سخا"

گرچه هر دم بار پیری چون کمانم می کند.......

                 اشک ناز               

هرشب من و سرودن این عاشقانه ها

فردا تو و دوباره شروع بهانه ها

تا کی به هر بهانه فرو ریزی اشک ناز؟

ای من فدای غمزه ی این ناز دانه ها

در حال انتظار چه شبها که خوانده ام

با یاد رنگ و بوی تو رنگین ترانه ها

گلخنده را تو بر لب گلها نشانده ای

پیچیده عطر راز تو در رازیانه ها

از من مپوش دیده که دارم هنوز هم

در دل برای تیر نگاهت نشانه ها

هر بار داده خرمن صبر مرا به باد

آن بافه زلف ریخته بر روی شانه ها

باور مکن دل از خم زلفت رها شود

مرغان نمی کنند دل از آشیانه ها

هرگاه غرق آبی چشم تو می شوم

دل را برد نگاه تو تا بیکرانه ها

دارد " سخا " به عشق تو در باغ آرزو

مانند روزگار جوانی جوانه ها......

                    کبوتر عاشق         

این سو نگاه کن که نگاه تو دیدنی ست

با من سخن بگو که صدایت شنیدنی ست

یک شب بیا دوباره بچینیم بزم عشق 

کز باغ آسمان گل مهتاب چیدنی ست

دامن مکش زدست من ای نازنین ولی

گاهی به خود بناز که نازت کشیدنی ست

مرغ دلم هوای تو دارد گمان مدار

از بامت این کبوتر عاشق پریدنی ست

دادم زدست در  ره عشق تو نقد جان

پنداشتم که مهر و محبت خریدنی ست

گیسو به شانه ریز ، که در آفتاب عشق

این سایه بان برای دلم آرمیدنی ست

تا هست داغ غربت مجنون به جان دشت

هر لاله داغدار و گریبان دریدنی ست

گوید ز شور ناله ی فرهاد ، بیستون

از این سبب حکایت شیرین شنیدنی ست

یک شب به نامرادی و یک شب در انتظار

هرشب به هر بهانه سرشکم چکیدنی ست

یک دم " سخا " ز یاد تو غافل نمی شود

چون رشته ی محبت او نا بریدنی ست

               کوچه گرد                

من کوچه گرد خسته ی غربت کشیده ام

سرگشته ی هزار ملامت شنیده ام

مرغ شکسته بال زهر شاخه در گریز

صید نفس بریده ی از خود رمیده ام

همراز غنچه های ز گلخنده بی نصیب

همسوز لاله های گریبان دریده ام

این شوره زار تف زده ی ریشه سوز را

گلبوته ی نوازش باران ندیده ام

مانند برگ زرد خزان در مسیر باد

هر لحظه ناگزیر به هر سو دویده ام

بار سفر ز منزل امید بسته ام

از بام آرزو چو کبوتر پریده ام

این دشت را مسافر از پا فتاده ای

این باغ را سرشک به دامان چکیده ام

بنشسته ام که خار برآرم ز پای خویش

در این کویر اگر نفسی آرمیده ام

یک روز روزگار به کامم نگشته است

یک شب بساط عیش و نشاطی نچیده ام

بخت سیاه بین که نبخشید روشنی

موی سپید هم به شب بی سپیده ام

آن سرو راست قامت آزاده ام  " سخا "

کز خشم تند باد حوادث خمیده ام

                رویش جانبازها            

سینه ی پر شور ما لبریز موج راز هاست

همچو نی در بند بند ما نهان آوازهاست

انتهای راه ما از ابتدا معلوم بود

نقش پایانها پدید از چهره ی آغازهاست

با وجود این که ساز سازگاری می زنیم

سوز دل پنهان به پشت پرده ی این سازهاست

تا به پای دار ، سخت و پایدار استاده ایم

در اناالحق گفتن منصورها اعجازهاست

نیست مارا هیچ باک از طعنه ی تیرآوران

جانمان آماج ضرب شست تیر اندازهاست

ای خوش آن مرغی که می بالد به پروا  بلند

بر سر کوهی که زیر سلطه ی شهبازهاست

گر ابومسلم رود بابک رسد از گرد  راه

خاک ایران جلوه گاه رویش جانبازهاست

هر زمان بت ها به شکلی خودنمایی می کنند

اختیار بت پرستان در کف بت سازهاست

در ره شاهین آزادی ست چشم ما "سخا"

عالم ما غیر دنیای کبوتر بازهاست

               گلاب عاطفه                  

هر ضربتی که می خورد از تیشه باغ ما

صد گل برآرد از بن هر ریشه باغ ما

سرسبزی مدام خود از کف نمی دهد

زین سال سرد مهر خزان پیشه باغ ما

آتش گرفت خرمن گلها ولی هنوز

دارد گلاب عاطفه در شیشه باغ ما

با آن مباش در پی پیکار ای خزان

زین بادها نمی کند اندیشه باغ ما

میدان به  روبهان فسونگر نمی دهند

شیرآفرین تر است   هر بیشه باغ ما

تا پای جان " سخا " دل از آن بر نمی کنیم

دارد به خاک هستی ما ریشه باغ ما

                ایران وطنم                          

می برم نام چو از کشور ایران وطنم

در دلم رخشد و بخشد به تنم جان و طنم

افتخاری ست که از عهد کهن بوده و هست

مهد شیران وطنم خاک دلیران وطنم

جان چه باشد که فدای وطن خویش کنم ؟

که عزیز است مرا بیشتر از جان وطنم

شده از همت و جانبازی گلگون کفنان

سر به سر دشت پر از لاله و ریحان وطنم

پای بر جای چو البرز و دماوند و سهند

سینه را کرده سپر در بر طوفان وطنم

خطه ی خط شکنان است که با نور امید

می کند جلوه چو خورشید درخشان وطنم

کورش و کاوه و جمشید و انوشروان را

سربلند است که پرورده به دامان وطنم

آرش و بابک و یعقوب و جلال الدینی

هر زمان داشته در عرصه ی میدان وطنم

نشود دستخوش حیله و دستان که بود

وطن زال زر و رستم دستان وطنم

چون عجم زنده شد از فارسی فردوسی

می کند فخر برین مرد سخندان وطنم

شده از مولوی و سعدی و حافظ معر ف

در کمال و ادب و حکمت و عرفان وطنم

آریایی ست نژاد من و همواره " سخا "

سرفرازم به سرافرازی ایران وطنم......ابیاتی از این شعر با آهنگی از آقای فرید اسماعیلی و صدای آقای مجتبی عسگری در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران مرکز اصفهان اجرا شده است           

               آتش دل             

من کی ام ؟ خانه خراب دل سودایی خویش

آتشی خفته به خاکستر تنهایی خویش

محرمی نیست خدایا به که ابراز کنم؟

راز سرگشتگی و قصه ی شیدایی خویش

منم آن مرغ گرفتار که با سوز و گداز

می برم  نج ، به زندان خوش آوایی خویش

بس که در آتش دل سوختم و دم نزدم

خود به تنگ آمدم از صبر و شکیبایی  خویش

خواهم این بار زنم بر سر بازار جنون

کوس دیوانگی و مستی و رسوایی خویش

جاده خون رنگ شد از اشک غریبانه ی من

دشت گل ساختم از بادیه پیمایی خویش

غیر از آن روز که دیدار تو شد حاصل ما

یک نظر کام ندیدیم زبینایی خویش

چند در آینه بر جلوه ی خود حیرانی ؟ 

دیده برگیر زچشمان تماشایی خویش

خط پیرایه در آن حسن خداداد ، مبر

دست بردار ، خدا را ، ز خودآرایی خویش

دل نمانده است من عاشق دلسوخته را

که تو آن را بفریبی به فریبایی خویش

کشته ی عشق توام بار دگر ا  ره مهر

زنده ام کن به دم گرم مسیحایی خویش

شده در آبی چشم تو  " سخا " غرق نیاز

خوب من ، چند کنی ناز به زیبایی خویش....

                مهتاب من                 

هرشب چراغ بزم دلم روی ماه توست

مهتاب من بتاب که چشمم به راه توست

دارم دلی شکسته که از روز رفتنت

هر شب به بیقراری زلف سیاه توست

هر نقمه را که می شنوم شور عشق تو

هر گوشه را که می نگرم جلوه گاه توست

خود را به جز در آینه ی شعر من مبین

ای من فدای چشم تو ، حیف از نگاه توست

دل را چنین به مهر تو بستن خطای من

عهد مرا به ناز شکستن گناه توست

گفتی که بی پناهم و بی همزبانم  " سخا "

بی همزبان تر از تو دل بی پناه توست. ...

                  دلم اینجاست           

پر می کشم از بام تو اما دلم اینجاست

دلباخته ی کوی توام ، منزلم اینجاست

در موج تماشایی چشمان تو غرقم

دیگر به کجا راه برم ساحلم اینجاست

آنجا که میان همه گلهای دل انگیز

دیدار گل روی تو شد حاصلم اینجاست

در بزم تو می سوزم و پروا به دلم نیست

پروانه ی پر سوخته ام ، محفلم اینجاست

خواهم که شبی با تو بگویم غم دل را

ترسم دلت آزرده شود ، مشکلم اینجاست

گویند " سخا " ساکن کوی دگری باش

آخر دلم اینجا ، دلم اینجا ، دلم اینجاست.......؟ قابل ذکر است  که این غزل با آهنگی از استاد مهرداد دلنوازی و صدای غلامرضا پیروی در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در تهران اجرا شده است             

                   صفای خاطر                 

خیال روی تو بخشد صفا به خاطر من

که نقش بسته ای از ابتدا به خاطر من

به جز تو با همه بیگانه آنچنان شده ام

که هیچکس نرسد آشنا به خاطر من

از آن سبب به گل ناز الفتی دارم

که آورد گل روی تو را به خاطر من

ز خاطر همه کس رفته ام به خاطر تو

تو ، ای نرفته ز خاطر بیا ، به خاطر من

بیا که جزبه ی عاشق نواز هر نگهت

نهاده خاطره هاي به جا ، به خاطر من

چه اشک ها که به خاطر تو ریختم ، برگرد

به پاس حرمت آن اشک ها ، به خاطر من

"سخا" زسنبل گیسوی به جا مانده است

بهار و عطر نسیم صبا به خاطر من....

                  یار تویی                      

عاشق و دیوانه منم ، دلبر و دلدار تویی

گرد تو پروانه منم ، شمع شب تار تویی

ای تو مرا محرم دل ، نیست کسی همدم دل

با که بگویم غم دل ، محرم اسرار تویی

گرچه پریشان توام ، بر سر پیمان توام

تشنه ی احسان توام ، ابر گهربار تویی

عشق تو شد پیشه ی من ، مست شد اندیشه ی من

در دل چون شیشه ی من ، باده ی گلنار تویی

از همه رو تافته ام  ،  سوی تو بشتافته ام

حال که در یافته ام  ، یار تویی یار تویی

چشم و چراغ چمنی ، گرمی هر انجمنی

خوب تر از یاسمنی ، جلوه ی گلزار تویی

ای به فدای تو " سخا " از من افتاده زپا

روی مگردان که مرا ، رونق بازار تویی.........این غزل با آهنگ و صدای آقای ابوالفضل ریاحی اجرا شده است.

                آغوش غم                   

سر به جیب ماتمی داریم هرشب تا سحر

با دل خود عالمی داریم هرشب تا سحر

بر رخ پژمرده جای شور عشق از جوش اشک

نقطه چین شبنمی داریم هرشب تا سحر

خانه بردوش و پریشان همچو زلف دلبران

روزگار درهمی داریم هر شب تا سحر

تا دمی آرام گیرد روح سرگردان ما

انتظار همدمی داریم هرشب تا سحر

بر زبان خود به گوش کودک بی تاب دل

قصه های مبهمی داریم هر شب تا سحر

بر مزار خویش ای شمع سرا پا شعله پوش

از تو کی دست کمی داریم هرشب تا سحر؟ 

از خزان نامرادی تا بهارستان عشق

 راه پر پیچ و خمی داریم هر شب تا سحر

شعله بر جان ،  در شکایت از جدایی همچو نی

ناله ی زیر و بمی داریم ، هر شب تا سحر

بی پناه وخسته همچون طفل بی مادر " سخا "

جا در آغوش غمی داریم هر شب تا سحر. ..

                   ناز شست                     

ز دست رفته ی من ، می روم زدست بیا

غم تو راه نفس را به سینه بست بیا

روا مدار که دور از تو جان دهم برگرد

فراق رشته ی عمر مرا گسست بیا 

برای گرمی بزم تو ، ای دلم به تو گرم

هنوز آتش آ هی به سینه هست بیا

اگر شکست غرور من آرزویت بود

بیا که گریه غرور مرا شکست بیا

دوباره آتش عشقت به سینه ام گل کرد

دوباره سورز فراقت به دل نشست بیا

جهان عاطفه ، دریای عشق ، نور امید

چراغ بزم من مست می پرست بیا

دل رمیده ی من صید تیر ناز تو شد

بیا که می دهمت جان به ناز شست بیا

غمی به وسعت دریای بیکرانه ی عشق

به تنگنای دلم جا گرفته است بیا

فدای گردش چشم تو ، یک شب از ره مهر

به دیدن من دیوانه ، مست مست بیا

اگر چه رفتی و پیمان ما شکست ، ولی

"سخا" به غیر تو دل بر کسی نبست بیا

                نقش خاطره                     

من خویش را به عشق تو تسلیم کرده ام

بر قبله ی نگاه تو تعظیم کرده ام

غیر از تو را که محرم راز دل منی

در این حرم ، نیامد ه تحریم کرده ام

با اشک خویشتن ره دشوار عشق را

با اشتیاق کوی  تو ترمیم کرده ام

بر دل کشیده ام   تو تصویر روشنی

خورشيد را بر آینه ترسیم کرده ام

جز رد پای خاطره نقشی ندیده ام

هرگه گذر به کوچه ی تقویم کرده ام

احساس کن مرا که من احساس خویش را

همراه این غزل به تو تقدیم کرده ام...

               خزان بی مهری                 

قیامتی است به پا در غروب عاطفه ها

به خون نشسته فضا در غروب عاطفه ها

فروغ عاطفه نابود گشت و محبوسند

تمام خلق خدا در غروب عاطفه ها

گذشت روز دل افروز و باز پیدا شد

نشان شب همه جا در غروب عاطفه ها

کجاست نور محبت که سرد و خاموش است

چراغ اهل صفا در غروب عاطفه ها

یگانگی مطلب از کسی که رنگی نیست

به غیر رنگ و ریا در غروب عاطفه ها

نشسته ایم ز پا در مصیبت خورشید

گرفته ایم عزا در غروب عاطفه ها

به سوگواری ات ای مهر مهربان چه کنم

کجا رویم کجا در غروب عاطفه ها

مخواه عشق و صفا در خزان بی مهری

مجو نشان وفا در غروب عاطفه ها

هزار حادثه در پشت پرده اند ،  که هست

طلوع فاجعه ها در غروب عاطفه ها

مباش در پی درمان که دردی از دل کس

نمی کنند دوا در غروب عاطفه ها

طلوع کرد چو خورشید و با دلی خونین

غروب کرد "  سخا " در غروب عاطفه ها....

               دنیای محبت                  

قدح نوشان صهبای محبت

دلی دارند دریای محبت

صفا بخشند باغ زندگی را

ز گلهای شکوفای محبت

چو لب با مهربانی می گشایند

برآرند از دل آوای محبت

به غیر ا  لاله ی جان پرور عشق 

نمی روید ز صحرای محبت

محبت پیشه ی خود کن که بینی

چه دنیایی ست دنیای محبت

در این بازار جان دارند بر کف

خریداران کالای محبت

" سخا " اهل محبت جان خود را

بیفشانند در پای محبت

                    گردش ایام                  

گرچه باید زین جهان با گردش ایام  رفت

زنده ی جاوید ماند هر که نیکو نام  رفت

مست خودخواهی نباید شد کزین آشفته بزم

زاهد پرهیزکار و رند درد آشام  رفت

کس نشد سرخوش در این میخانه از جام مراد

هرکه آمد لب گذارد بر لب این جام رفت

هیچ کس در زندگانی کام دل حاصل نکرد

پیر دنیا دیده هم زین خاکدان ناکام رفت

آنکه بهر مال و مکنت خواب و آرامش نداشت

چشم خود ب  بست و در آ رامگاه آرام رفت

گر شود تیغ تو عالم گیر تر از آفتاب

در غروب عمر باید از لب این بام رفت

تا بدانی رخت الوان نیست شرط برتری

در طواف کعبه می بایست با احرام رفت

پختگی بر زخم دل های پریشام مرهم است 

حیف از عمری که با اندیشه های خام رفت

عقل حیران میشود چون میرسد هنگام مرگ

تا نپنداری کسی با مرگ بی هنگام رفت

هر که  را دیدم  " سخا " در طول این یک روزه عمر

صبح آمد ، ظهر گرم زندگی شد ، شام رفت

                      صیاد اجل                   

افسانه ی عمر است اسف خوردن و مردن

زین کهنه سرا رنج سفر بردن و مردن

ناخواسته رو زی به جهان دیده گشودن

روزی مژه بر روی هم افشردن و مردن

چون غنچه دو روزی به سر شاخه نشستن

گل کردن و خندیدن و پژمردن و مردن

یک چند جوانی ، پس از آن در تب پیری

افسردن و افسردن و افسردن و مردن

صد تیر به هر گوشه رها کردن و ناگاه

یک تیر زصیاد اجل خوردن و مردن

چون رهسپر راه فناییم چه نیکوست

جز رسم و ره عاطفه نسپردن و مردن

با مرگ نمودار شود عزت و ذلت

فرق است در این مهلکه در مردن و مردن

با مهر صفا بخش ، دلت را که گناه است

 نگار از ین آینه نستردن و مردن

خواهی که  "سخا" نام تو پاینده بماند؟

کافی ست دل خلق نیازردن و مردن......

                 نقش  باور                 

هر شب در آرزویت ، آشفته ام چو مویت

با شوق ماه رویت  ، سرگشته ام به کویت

پرسی اگر زحالم  ، مرغ شکسته بالم

گر خود دهی مجالم ، پر می کشم به سویت

ای نقش باور من ، ماه منور من

جوشد به ساغرمن ، هر شب می سبویت

من تشنه ی حضورم ، سرمست شوق و شورم

شیدا و ناصبورم ، در انتظار رویت

از قید و بند هستی ، ما را چه خوش گسستی

ای راز عشق و مستی ، در چشم فتنه جویت

ای شمع محفل من ، عشق تو حاصل  من

بازآ که شد دل من ، پر خون در آرزویت

تا کی ز چشم یاران ، باشد رخ تو پنهان؟ 

ای صد دل پریشان ، در پیچ و تاب مویت

از هر دری درآیم ، هر جا که رو نمایم

لب را نمی گشایم ، الا به گفتگویت

هرشب  " سخا"ی محزون ، سرگشته تر ز مجنون

هر سو به دشت و هامون ، باشد به جستجویت......ابیاتی از این غزل با آهنگی از استاد کیوان و صدای آقای نساجان اجرا شده است   

              آفتاب  جان                  

سرو ، با آن همه رعنایی و خودساختگی

نکند پیش قدت  ناز به افراختگی

تو و افسونگری و دلبری و ناز و عتاب

من و دیوانگی و مستی و دلباختگی

غیر من چشم کسی با دل صد چاک ندید

همچو ابروی تو شمشیر بدین آختگی

مزن ای آفت جان طعنه به آوارگی ام

تو شدی باعث این خانه برانداختگی

شهرتی یافته ام گرچه درین شهر "سخا" 

می خورم حسرت گمنامی و نشناختگی

              با غ محبت                 

دارد دلی از عاطفه سرشار پرستار

شایسته ی عنوان پرستار ، پرستار

در بحر صداقت گهر پاکی و ایمان

در باغ محبت گل بی خار پرستار

از خاطر بیمار برد تلخی دارو

با نرمی و شیرینی گفتار پرستار

بر هیچ کسی منت خدمت نگذارد

هرچند کشد زحمت بسیار پرستار

هر پیر پریشان دل افتاده ز پا را

یار است چو فرزند وفادار پرستار

چون خسته دلی را  دهد آرامش و تسکین

از یاد برد خستگی کار پرستار

تا چشم مریضی ز تب و تاب نگرید

دارد همه شب دیده ی بیدار پرستار

تا بر دل بیمار دهد پرتو امید

چون شمع درخشد به شب تار پرستار

خاموش کند آتش سوزنده ی تب را

با همت خود در تن بیمار پرستار

چون معرفت آموخته در مکتب  زینب1

دلسوز و صبور است و فداکار پرستار

هست از ره دلسوزی و احسان و محبت

الگوی صفا ، مظهر ایثار پرستار

آنگونه گرانقدر و عزیز است که این بار

شد بهر "سخا" سوژه ی اشعار پرستار.....1   اشاره به روز پرستار و  لادت حضرت  زینب(س) 

                 سیل اشک                                

شبی کز کاروان عشق وا ماندم درین صحرا

چو ابر از آرزوها دامن افشاندم درین صحرا

شرر بر سینه شعر آتشین تشنه بودن را

به هر سطر ترک های زمین خواندم درین صحرا

نکردم شکوه از خونخواری خاری درین صحرا

نجستم زخم سهراب دلم را نوش دارویی

شتابان هرچه رخش آرزو راندم درین صحرا

زمین در سوگ باران داغ بر دل داشت اما

به سیل اشک موج لاله رویاندم درین صحرا

بیابانگردم اما می زنم کوس سلیمانی

که موری را زدست خود نرنجاندم درین صحرا

" سخا" در سینه دارم یک نیستان ناله ی محزون

ز بس مانند نی بی همنوا ماندم درین صحرا

                   قایق سرگشته           

یا رب این درد که حاصل نشود درمانش

چند از محرم و بیگانه کنم پنهانش

داغ آن لاله ی پرپر که مرا بر جگر است

مشکلی نیست که با صبر کنم آسانش

منم آن قایق سرگشته که در گردابی

کرده بازیچه ی امواج بلا طوفانش

غم جانسوز پریشانی و بی همنفسی

میزبانی ست که هر شب شده ام مهمانش

خویشتن را همه شب بر دل آتش ، زده ام

همچو پروانه  که پروا نکند از جانش

بختم آنقدر بلند است که هرگز نرسید

دست کوتاه من غمزده بر دامانش

عهد پر شور جوانی که به اندوه گذشت

گوهری بود که دادیم ز دست ارزانش.....

                      یاد مادر              

عزیز خسته و بیمار مادرم مادر

گل خزان زده ی باغ باورم مادر

دلم به عشق تو خوش بود بعد ازین چه کنم؟

که نیست سایه ی مهر تو بر سرم مادر

چو مرغ بی پرو بال خموش و گوشه نشین

به ماتم تو چنین رنج میبرم مادر

چو شمع سوختی و ناله بر نیاوردی

چگونه ناله ز دل بر نیاورم مادر؟ 

به یک نگاه تو راضی شدم ولی افسوس

نشد ز بخت بد آن هم میسرم مادر

اگر چه روی تو شد در نقاب خاک نهان

نمی روی به خدا از برابرم مادر

تو غمگسار دل دردمند من بودی

عزیز از همه کس مهربان ترم مادر

نگاه گرم تو مست محبتم می کرد

کنون لبالب خون است ساغرم مادر

چه رازها به دلت بود و لب فرو بستی

خموشی تو زد آتش به پیکرم مادر

به روی دامن خود با نوای لالایی

به خواب ناز ببر بار دیگرم مادر

منم " سخا "ی تو کز ماتمت چوشمع مزار

فشانم اشک و سراپا در آذرم مادر......

                غزل نامه                     

امشب دوباره کرده ام آغاز یک غزل

جاریست بر زبان دلم باز یک غزل

بر گرد آشیانه ی آتش گرفته ام

باشد کبوترانه به پرواز یک غزل

در موج خیز سینه ی لبریز درد من

مانند نوح میکند اعجاز یک غزل

گاهی پدیده ای ست ز صد درد یک سخن

گاهی چکیده ای ست ز صد راز یک غزل

نقشی ست ماندگار به دیوان رو گار

باشد سرآمد و ممتاز یک غزل

زین روح سرد مرثیه پرداز خسته ام

ای طبع نغمه ساز بپرداز یک غزل

آتش به برگ برگ غزل نامه می زنم

چون می کنم ز سوز درون ، ساز یک غزل

صد ناله را به سینه نهان می کنم ولی

راز دل مرا کند ابراز یک غزل

هر بار قفل بغض مرا باز می کند

یک پنجه ساز ، یک دهن آواز ، یک غزل

نازم نوای دلکشت ای نغمه خوان بخوان

در اصفهان ز " خواجه ی شیراز " یک غزل

با شور و حال " تاج "  بخوان در " ابوعطا "

با یادی از " کسایی " و " شهناز " یک غزل

در باغ با طراوت احساس خود " سخا "

پرواز کن به شوق و بپرداز یک غزل......

                  موی سپید                

سعی کن زخم زبان سر نزند از دهنت

که مبادا دلی آزرده شود از سخنت

گر لب خویش به تحقیر کسی بگشایی

می دهد جبر زمان پاسخ دندان شکنت

از خدا شادی و آسودگی خلق طلب

گر امید است به آسودگی خویشتنت

گرمی محفل انس دگران باش چو شمع

تا به عزت بنشانند به هر انجمنت

دل خود مکن آلوده ، که چون یوسف مصر

آورد پیک صبا بوی گل از پیرهنت

بی تفاوت منگر سر زدن موی سپید

تار و پود است همین رشته برای کفنت

هر نفس باش مهیا که از این شهر غریب

زندگی خط عبوری ست  به سوی وطنت

همچو چنگیز فتد جان تو در چنگ اجل

همچو تیمور شود طعمه ی موران بدنت

آنچه گفتم ، ثمر عمر " سخا " بود ای دوست

دوست دارم که بمانند امانت ز منت.......

                  رشته ی مهر               

هم درین مهلکه فریاد کشیدن سخت است

هم به آرامی ازین دام رهیدن سخت است

با نگاهی نگران ناخن صد شکوه به دل

لب فرو بستن و انگشت گزیدن سخت است

همه شب تا سحرافروخته چون شمع مزار

آب گردیدن و بر خاک چکیدن سخت است

مردمی بودن و در آتش بیدادگران

هستی مردم ماتم زده دیدن سخت است

همچو برگی که شود دستخوش باد خزان

ناخودآگاه به هر گوشه خزیدن سخت است 

دارم امید که از این قفس آزاد شوم

گرچه با بال و پر بسته پریدن سخت است

وحشت از خستگی ام نیست که خود می دانم

راه دشوار و به مقصود رسیدن سخت است

مرد آزاده محال است کند ترک وطن

رشته ی مهر ز کاشانه بریدن سخت است 

کاش کس در بر ناکس نبرد دست نیاز

مرد را منت نامرد کشیدن سخت است

حرف ما گر شده فریاد عجب نیست "سخا"

دم ز منطق زدن و یاوه شنیدن سخت است.....

                       حضور دوست                   

می گساران یک به یک از محفل ما می روند

تک سواران تن به تن تنها ی تنها می روند

قرعه روزی هم به نام ما خورد در این مسیر

همرهان نوبت به نوبت پیر و برنا می روند

کاش می شد چشم ما بیدار ازین خواب گران

با صدای پای آنهایی کز اینجا می روند

راه دوشوار است راه ما ولی روشندلان

تا حضور دوست با چشمان بینا می روند

بهر یک شب زندگی در این شبستان ناگزیر

با شتاب امروز می آیند و فردا می روند

بیشتر در زندگی دارند امکان سقوط

بیشتر از حد خود آنان که بالا میروند

همچو موج آنان که سرمستند از باد غرور

چون حباب از روی این آشفته دریا می روند

وای بر آنان که از این رهگذر با دست باز

بی خبر از مردم افتاده از پا می روند

خاکساران خویشتن را از سبکباری "سخا"

همچو مشتی خاک می دانند ، هر جا می روند........

                   مهر دوست                    

بس  که شور عشق پنهان است در آواز ما

بند بند نی شوند از سوز دل دمساز ما

هر نفس عشاق را ب  لب نوایی دلکش است

باشد از هر نغمه شورانگیز تر شهناز ما

دم به دم بخشیم روحی تازه بر دلمردگان

چون مسیحا در نفس گل میکند اعجاز ما

دولتی پاینده داریم از ازل با مهر دوست

زنده ی عشقیم و پایان نیست در آغاز ما

خار را نادیده می گیریم در این بوستان

خنده ی زیبنده ی گلهاست چشم انداز ما

باز هم بال فلک پیما به ما بخشید عشق

هرچه بشکستند صیادان پر پرواز ما

تیز پروازیم در اندیشه اما هیچگاه

نیست آزار کبوتر شیوه ی شهباز ما

سالها خوردیم خون دل ولی اهل دلی

تا کنیم ابراز راز دل ، نشد همراز ما

خواجه را گویید در شیراز خوش بنشین که هست

آب رکنی زنده رود و اصفهان شیراز ما

نوگلی روید "سخا" در باغ رنگین غزل

هر زمان گل میکند طبع سخن پرداز ما

                    زاینده رود تشنه             

از حریمت پاسداری میکنم زاینده رود

خشکی ات را غمگساری میکنم زاینده رود 

تا ببینم زنده ات ، با ساز هر ناسازگار

با تامل سازگاری می کنم زاینده رود

تا شوی شبهای مهتابی تجلی گاه ماه

شب به شب شب زنده داری میکنم زاینده رود

با زلالت جام احساس مرا پر کن که من

دارم احساس خماری می کنم زاینده رود

تا تو را از تشنگی فریاد بر لب مرده است

می کشم فریاد و زاری می کنم زاینده رود

ماهیانت از عطش مردند و من در سوگشان

همچو مرغان بی قراری می کنم زاینده رود

در کنارت مینشینم با دو چشم اشکبار

ساحلت را آبیاری می کنم زاینده رود

همره صدها کشاورز  و هزاران باغبان

در رهت ساعت شماری می کنم زاینده رود

هرچه می بینم بهارت را خزانی سوت و کور

گریه چون ابر بهاری می کنم زاینده رود

اینکه آبت را به نام بختیاری بسته اند

سخت حس شرمساری می کنم  زاینده رود

ایل من دریای احسان است و در این اتهام

من دفاع از بختیاری می کنم  زاینده رود

گر تو را باران اشعار " سخا " جاری نکرد

خون خود را در تو جاری می کنم زاینده رود. .....

                   قاصد اشک                     

روز جانم به لب از سوز درون می آید

شب ز دل هر نفسم شعله برون می آید

گر بخواهی خبر از شهر پر آشوب دلم

قاصد اشک از آن غرقه به خون می آید

راه گم کرده چنانم که درین دشت غریب

راهزن در نظرم راهنمون می آید

نه مرا بر تن فرسوده دگر تاب و توان

نه دگر بر دل من صبر و سکون می آید

بس که بنشسته مرا خار ملامت به جگر

اشک از دیده ی من آبله گون می آید

دم به دم تیر به بال و پر طاووس دلم

از کمان فلک بوقلمون می آید

شده در چشم من این شهر فریبستانی

که ز هر گوشه ی آن بوی فسون می آید

می شود داغ دل سوخته ام تازه " سخا "

یادم از آن گل پرپر شده چون می آید. .....

                 شور حجاز                  

حرف دل من قصه ی پر سوز و گدازی ست

در سینه ی پرسوز چه گویم که چه رازی ست

با اشک وضو دارم و در زمزمه هایم

تاثیر مناجاتی و تکبیر نمازی ست

خواهم که شوم خاک سر کوی تو اما

بین من و تو راه پر از شیب و فرازی ست

هر بار مرا با تو دلآرام نیازی

هرگاه تو را با من دلسوخته نازی ست

هر لحظه دلم را به نگاهی بفریبد

افسونگر چشم تو عجب شعبده بازی ست

آشفتگی زلف تو و کار دل من 

افسانه ی پیچیده ی بس دور و درازی ست

در ساز مسیحا نفسم سوز عراقی

در جامه دران سخنم شور حجازی ست

سرمست نگاه تو غزال است در این دشت

هرگاه" سخا " را غزل روح نوازی ست........

                         طوفان پیری                 

دارم هنوز چشم تری را که داشتم

وآن دامن پر از گهری را که داشتم

دارم به یاد روی جگرگوشگان باغ

داغ نهفته بر جگری را که داشتم

در من نمانده روح پریدن ، که در قفس

آتش زدند بال و پری را که داشتم

هرشب به صد امید بر آوردم از جگر

فریاد های بی اثری را که داشتم

از راه ماند پای دل من در این کویر

دادم ز دست ، همسفری را که داشتم

آن شاخه ام که لشکر یغماگر خزان

تاراج کرده برگ و بری را که داشتم

باور نداشتم که به باد فنا دهند

برک و نوای مختصری را که داشتم

تا شد جوانی ام سپری رفت از کفم

در جنگ زندگی سپری را که داشتم

طوفان پیری آمد و پشت مرا شکست

خم کرد نخل باروری را که داشتم

موی سپید بر رخ زردم جوانه زد

سیمی فزوده گشت زری را که داشتم

هر روز من به قیمت روزی تمام شد

ارزان فروختم گهری را که داشتم

ای غم سری بزن به دل خسته ام که من

دارم هنوز با تو سری را که داشتم

دلسردي از فضای هنر سوز این محیط

نگذاشت گل کند هنری را که داشتم

اینجا مجال خنده به گلها نمی دهند

دادم به غنچه ها خبری را که داشتم

شرمنده ام  ز خویش که یک عمر خورده ام

افسوس عمر بی ثمری را که داشتم

خشکید گرچه گلبن احساس من "سخا"

دارم هنوز چشم تری را که داشتم. ......

             ادامه ی اشعار در صفحه ی بعد                           

پیام محمدی

بسیار عالی و روح پرور است اشعار استاد سخا.
در پاسخ به محمدی

پیام

سپاسگزارم

پیام

بسیار عالی و مفید بود از جان ودل استفاده کردیم انشاالله استاد سخا همیشه پایدار و سربلند باشند

پیام رضا

همه عالی و پر مفهوم

پیام شهابی

ممنون و سپاسگزاریم از استاد سخا که باعث افتخار جامعه ی ادبی هستند . آفرین به ایشان

پیام مسیح میراحسنی

با تشکر از استاد ارجمند جناب اقای فضل الله شیرانی (سخا) بخاطر سرودن اشعار و غزل های بسیار زیبا و ارزشمند توسط جنابعالی ، ممنون