سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

نموداری ازغزلهای سخای اصفهانی

نموداری از غزلهای سخای اصفهانی
  • نموداری از غزلهای استاد سخای اصفهانی:

 مختصر آشنایی  با استاد سخا  از قلم استاد معظم جناب آقای  دکتر محمد سیاسی شاعر ، نویسنده ،محقق و استاد دانشگاه   

    جناب آقای دکتر محمد سیاسی در مقدمه ی فوق الذکر مجموعه اشعار استاد سخا ؛ با عنوان (دلم اینجاست) چاپ 95 آورده است که : سخا با زندگی دشوار و تلاش معاش در ایام جوانی و به قول قدما با عرق جبین و کدیمین زندگی خود و خانواده اش را سروسامان داد و ضمن کار به ادامه ی تحصیل پرداخت و به قول خود ایشان انجمنها ی ادبی دانشگاه واقعی او و شاعران و ادبای بزرگ معاصر وی؛ استادانش بوده اند.

سخا خود را شاگرد مکتب صائب می داند و در بیشتر شعرهایش حال و هوای سبک اصفهانی (سبک صائب) مشهود است:

باور مکن دل از خم زلفت رها شود

مرغان نمی کنند دل از آشیانه ها

هر گاه غرق آبی چشم تو می شوم

دل را برد نگاه تو تا بیکرانه ها

یکی از ویژگیهای بارز سخا ، طنز گویی است که در این زمینه بسیار چیره دست و تواناست ، خاصه آنکه طنز را فی المجلس و به طور بدیهه در مدت کوتاهی مینویسد و میخواند ، و به دور از اغراق  آموخته ها و اطلاعات او در شناخت و کاربرد ردیف های موسیقی موجب شده است که بیش از 50 سرود و ترانه ی او در رسانه ها و صدا و سیما اجرا شده که معروفترین آنها  سرود خاک خوزستان و ترانه ی همسفر هستند.

    دکتر سیاسی میفرماید، بدون اینکه در تعریف از استعداد فطری ایشان گزافه گویی کنم به صراحت می نویسم که اطلاعات ادبی و آشنایی سخا با سبکهای گوناگون شعری در سطح بسیار خوبی قرار دارد که در سراسر آثارش به چشم می خورد. مضاف بر اینکه در سرودن ماده تاریخ که کاری کاملاً تخصصی است و از عهده ی هر شاعری بر نمی آید در نهایت زیبا یی ماده تاریخ هایی سروده که بعد از شادروان بدیع زاده متخلص به (هور) که در سرودن ماده تاریخ استادی بی نظیر بود.ماده تاریخ های کامل و بدون  تعمیه ی سخا در حال حاضر کم نظیرند که تعدادی از آنها در آخر این مجموعه آمده است. در مجموع دکترسیاسی اظهار دارد که او گرچه با وجود نشیب  و فرازهای زندگی و دشواريهاي ایام جوانی؛ به ظاهر شادمان ؛ خوش مشرب و زود جوش به نظر می رسد ، ولی در درون خویش تنها و غریب است، زیرا دلیل آن این دوبیت است.

من کیم ، خانه خراب دل سودایی خویش

آتشی خفته به خاکستر تنهایی خویش

منم آن مرغ گرفتار که با سوز و گداز

می برم رنج ، به زندان خوش آوایی خویش    

سخا انسانی است که همواره روی به مردم دارد و از همین روی بین جامعه به شاعری مردم دوست و عاطفی شهرت یافته است.

چکیده ای بود از بیانات دکتر محمد سیاسی در وصف سخا ،این شاعر مردمی و گرانمايه که هم طبع روان دارد و هم معانی و بیان می داند. 

سرشناسه: شیرانی ، فضل الله ، 1325 عنوان و نام پدیدآور : مجموعه شعر: دلم اینجاست : شابک : 978/600/5956/49/8 موضوع شعر فارسی شماره کتاب شناسی ملی : 3953854 نشر اصفهان :نقش مانا ، 1395 persian  20th  century....

      نموداری از غزلهای استاد سخای اصفهانی                  

          آینه ی راز              

یارب هر آنچه لب به سخن باز می کنم

هر جمله را به نام تو آغاز می کنم

با حرمت تو سوی قلم دست می برم

با رخصت تو ساز سخن ساز می کنم

لبریز می شوم زتو  ، چون با زبان دل

راز درون خود به تو ابراز می کنم

تا بر زبان نیاورم اسرار عشق را

دل را ز صافی آینه ی راز می کنم

جانم کبوتر حرم  عشق میشود

تا در حریم یاد تو پرواز می کنم

پنهانی و نشان تو هر گوشه ظاهر است

با چشم دل هر آنچه بر انداز می کنم

شرمنده ام ز لطف خداوند ی ات ولی

خود را به یاری تو سرافراز می کنم

امید من به پنجه ی مشکل گشای توست

وقتی گره ز کار کسی باز می کنم

چون میشود ندای تو الهام بخش من

پیغمبرانه در غزل اعجاز می کنم

ذوق سرودنم تو عطا کرده ای که من

تحسین به طبع قافیه پرداز می کنم......

          شیشه ی اندیشه             

از شیشه ی اندیشه رهاندم غزلم را

با اشک به پای تو فشاندم غزلم را

با خون تو پیوست و شدی مست و غزلخوان

تا در رگ جان تو دواندم غزلم را

گل کرد نوای دل پر شورم و از شوق

در جامه دران جامه دراندم غزلم را

با ساغری از باده ی گیرای نگاهت

در میکده ی چشم تو خواندم غزلم را

مانند کبوتر که پیام آور عشق است

بر بام خیال تو نشاندم غزلم را

تا چشم تو بر چشمه ی احساس من افتد

در دشت نگاه تو کشاندم غزلم را

می رفتی و در تلخ ترین لحظه ی بدرود

شیرین به مذاق تو چشاندم غزلم را

از چشم "سخا" دور شدی همچو غزالان

هرگاه به گوش تو رساندم غزلم را......

                 گل خاطره           

دیشب از کوی تو آهنگ سفر بود مرا

خبرت نیست که در دل چه خبر بود مرا

کوله بار غم جانسوز جدایی بر دوش

از کنار تو غریبانه گذر بود مرا

نه دلم از تو به غير از تو تمنایی داشت

نه به جز عشق تو سودای دگر بود مرا

در نظرگاه؛ گل خاطره ای می روید

در گذرگاه به هر گوشه نظر بود مرا

آشیان بر لب بام تو بنا میکردم

چون کبوتر پر پرواز ، اگر بود مرا

دل شب خون شد و رنگ از رخ مهتاب پرید

بس که در ناله ی جانسوز اثر بود مرا

آب می شد تنم آرام تر از شمع و هنوز

شعله ی سرکش عشق تو به سر بود مرا

با خیال لب میگون تو در کاسه ی چشم

اشکی آمیخته با خون جگر بود مرا

یاد روزی که در آغوش دل انگیز نسیم

با تو گلگشت به گلدشت سحر بود مرا

ریختم در قدم یار "سخا" از سر شوق

هرچه در دامن اندیشه گهر بود مرا......

             گل خون                

آنچه گویای پریشانی حال است مرا

گل خونی ست که نقش پر و بال است مرا

این همه جنگ و جدل بهرهلاکم مکنید

که در این مهلکه با خویش جدال است مرا

آنچنان مستی پرواز پرید از سر من

که پر آونگ تن و بال  ، وبال است مرا

دوستان منع من سر به گریبان تا چند

که رها گشتن از این حال محال است مرا

هیچ کس یک گره از کار دل من نگشود

گر چه صد همنفس اهل کمال است مرا

بگذارید که یک لحظه نفس تازه کنم

که در اینجا نفسی چند مجال است مرا

دلم افسرده بدان گونه که در عالم عشق

نه غم هجر و نه امید وصال است مرا

می  که هر جرعه دوای دل پر درد من است

گرچه گویند حرام است، حلال است مرا

شعر شیوای من آیینه ی عشق است "سخا"

بس که سرچشمه ی احساس زلال است مرا......

               شمع انجمن            

گاه گاهی عشق در پیری جوانم می کند

این بهار آسوده از رنج خزانم می کند

در دلم گلبوته های آرزو سر می زنند

شوق این گلهای رنگین باغبانم می کند

با نوای بلبلی مست سرودن میشوم

ساز پر شور نسیمی نغمه خوانم می کند

چون قناری های عاشق ، دست پر مهر بهار

نوگلی را سایبان آشیانم می کند

یاد یارانی که با هم بزم الفت داشتیم

همچو شمع انجمن آتش زبانم می کند

هر چه با من  زندگی نا مهربان تر میشود

بیشتر از پیش با خود مهربانم میکند

بر دلم تاب و توانی تازه می بخشد امید

هرچه پیری خسته جان و ناتوانم می کند

پای تا سر عشق و احساسم ولی موی سپید

همچو آتش   زیر خاکستر نهانم می کند

سرو آزادم ندارم باکی از باد خزان

جنگ با قهر طبیعت قهرمانم می کند

همچو تیر از راست رفتن سر نمی پیچم "سخا"

گرچه هر دم بار پیری چون کمانم می کند.......

                 اشک ناز               

هرشب من و سرودن این عاشقانه ها

فردا تو و دوباره شروع بهانه ها

تا کی به هر بهانه فرو ریزی اشک ناز؟

ای من فدای غمزه ی این ناز دانه ها

در حال انتظار چه شبها که خوانده ام

با یاد رنگ و بوی تو رنگین ترانه ها

گلخنده را تو بر لب گلها نشانده ای

پیچیده عطر راز تو در رازیانه ها

از من مپوش دیده که دارم هنوز هم

در دل برای تیر نگاهت نشانه ها

هر بار داده خرمن صبر مرا به باد

آن بافه زلف ریخته بر روی شانه ها

باور مکن دل از خم زلفت رها شود

مرغان نمی کنند دل از آشیانه ها

هرگاه غرق آبی چشم تو می شوم

دل را برد نگاه تو تا بیکرانه ها

دارد " سخا " به عشق تو در باغ آرزو

مانند روزگار جوانی جوانه ها......

                    کبوتر عاشق         

این سو نگاه کن که نگاه تو دیدنی ست

با من سخن بگو که صدایت شنیدنی ست

یک شب بیا دوباره بچینیم بزم عشق 

کز باغ آسمان گل مهتاب چیدنی ست

دامن مکش زدست من ای نازنین ولی

گاهی به خود بناز که نازت کشیدنی ست

مرغ دلم هوای تو دارد گمان مدار

از بامت این کبوتر عاشق پریدنی ست

دادم زدست در  ره عشق تو نقد جان

پنداشتم که مهر و محبت خریدنی ست

گیسو به شانه ریز ، که در آفتاب عشق

این سایه بان برای دلم آرمیدنی ست

تا هست داغ غربت مجنون به جان دشت

هر لاله داغدار و گریبان دریدنی ست

گوید ز شور ناله ی فرهاد ، بیستون

از این سبب حکایت شیرین شنیدنی ست

یک شب به نامرادی و یک شب در انتظار

هرشب به هر بهانه سرشکم چکیدنی ست

یک دم " سخا " ز یاد تو غافل نمی شود

چون رشته ی محبت او نا بریدنی ست

               کوچه گرد                

من کوچه گرد خسته ی غربت کشیده ام

سرگشته ی هزار ملامت شنیده ام

مرغ شکسته بال زهر شاخه در گریز

صید نفس بریده ی از خود رمیده ام

همراز غنچه های ز گلخنده بی نصیب

همسوز لاله های گریبان دریده ام

این شوره زار تف زده ی ریشه سوز را

گلبوته ی نوازش باران ندیده ام

مانند برگ زرد خزان در مسیر باد

هر لحظه ناگزیر به هر سو دویده ام

بار سفر ز منزل امید بسته ام

از بام آرزو چو کبوتر پریده ام

این دشت را مسافر از پا فتاده ای

این باغ را سرشک به دامان چکیده ام

بنشسته ام که خار برآرم ز پای خویش

در این کویر اگر نفسی آرمیده ام

یک روز روزگار به کامم نگشته است

یک شب بساط عیش و نشاطی نچیده ام

بخت سیاه بین که نبخشید روشنی

موی سپید هم به شب بی سپیده ام

آن سرو راست قامت آزاده ام  " سخا "

کز خشم تند باد حوادث خمیده ام

                رویش جانبازها            

سینه ی پر شور ما لبریز موج راز هاست

همچو نی در بند بند ما نهان آوازهاست

انتهای راه ما از ابتدا معلوم بود

نقش پایانها پدید از چهره ی آغازهاست

با وجود این که ساز سازگاری می زنیم

سوز دل پنهان به پشت پرده ی این سازهاست

تا به پای دار ، سخت و پایدار استاده ایم

در اناالحق گفتن منصورها اعجازهاست

نیست مارا هیچ باک از طعنه ی تیرآوران

جانمان آماج ضرب شست تیر اندازهاست

ای خوش آن مرغی که می بالد به پروا  بلند

بر سر کوهی که زیر سلطه ی شهبازهاست

گر ابومسلم رود بابک رسد از گرد  راه

خاک ایران جلوه گاه رویش جانبازهاست

در ره شاهین آزادی ست چشم ما "سخا"

عالم ما غیر دنیای کبوتر بازهاست

               گلاب عاطفه                  

هر ضربتی که می خورد از تیشه باغ ما

صد گل برآرد از بن هر ریشه باغ ما

سرسبزی مدام خود از کف نمی دهد

زین سال سرد مهر خزان پیشه باغ ما

آتش گرفت خرمن گلها ولی هنوز

دارد گلاب عاطفه در شیشه باغ ما

با آن مباش در پی پیکار ،ای خزان

زین بادها نمی کند اندیشه باغ ما

میدان به  روبهان فسونگر نمی دهند

شیرآفرین تر است   هر بیشه باغ ما

تا پای جان " سخا " دل از آن بر نمی کنیم

دارد به خاک هستی ما ریشه باغ ما

                ایران وطنم                          

می برم نام چو از کشور ایران وطنم

در دلم رخشد و بخشد به تنم جان و طنم

افتخاری ست که از عهد کهن بوده و هست

مهد شیران وطنم خاک دلیران وطنم

جان چه باشد که فدای وطن خویش کنم ؟

که عزیز است مرا بیشتر از جان وطنم

شده از همت و جانبازی گلگون کفنان

سر به سر دشت پر از لاله و ریحان وطنم

پای بر جای چو البرز و دماوند و سهند

سینه را کرده سپر در بر طوفان وطنم

خطه ی خط شکنان است که با نور امید

می کند جلوه چو خورشید درخشان وطنم

کورش و کاوه و جمشید و انوشروان را

سربلند است که پرورده به دامان وطنم

آرش و بابک و یعقوب و جلال الدینی

هر زمان داشته در عرصه ی میدان وطنم

نشود دستخوش حیله و دستان که بود

وطن زال زر و رستم دستان وطنم

چون عجم زنده شد از فارسی فردوسی

می کند فخر برین مرد سخندان وطنم

شده از مولوی و سعدی و حافظ معروف

در کمال و ادب و حکمت و عرفان وطنم

آریایی ست نژاد من و همواره " سخا "

سرفرازم به سرافرازی ایران وطنم......ابیاتی از این شعر با آهنگی از آقای فرید اسماعیلی و صدای آقای مجتبی عسگری در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران مرکز اصفهان اجرا شده است           

               آتش دل             

من کی ام ؟ خانه خراب دل سودایی خویش

آتشی خفته به خاکستر تنهایی خویش

محرمی نیست خدایا به که ابراز کنم؟

راز سرگشتگی و قصه ی شیدایی خویش

منم آن مرغ گرفتار که با سوز و گداز

می برم  نج ، به زندان خوش آوایی خویش

بس که در آتش دل سوختم و دم نزدم

خود به تنگ آمدم از صبر و شکیبایی  خویش

خواهم این بار زنم بر سر بازار جنون

کوس دیوانگی و مستی و رسوایی خویش

جاده خون رنگ شد از اشک غریبانه ی من

دشت گل ساختم از بادیه پیمایی خویش

غیر از آن روز که دیدار تو شد حاصل ما

یک نظر کام ندیدیم زبینایی خویش

چند در آینه بر جلوه ی خود حیرانی ؟ 

دیده برگیر زچشمان تماشایی خویش

خط پیرایه در آن حسن خداداد ، مبر

دست بردار ، خدا را ، ز خودآرایی خویش

دل نمانده است من عاشق دلسوخته را

که تو آن را بفریبی به فریبایی خویش

کشته ی عشق توام بار دگر ا  ره مهر

زنده ام کن به دم گرم مسیحایی خویش

شده در آبی چشم تو  " سخا " غرق نیاز

خوب من ، چند کنی ناز به زیبایی خویش....

                مهتاب من                 

هرشب چراغ بزم دلم روی ماه توست

مهتاب من بتاب که چشمم به راه توست

دارم دلی شکسته