سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

نموداری از غزلهای سخای اصفهانی

      نموداری از غزلهای استاد سخای اصفهانی       

       ادامه ی اشعار استاد سخای اصفهانی   

              شهره ی شهر          

گفتی که زنی در غم خود شعله به جانم

گفتم که بسوزانم و از خویش مرانم

گفتی بگذر از من و پروا کن از این عشق

گفتم که جدایی ز تو هرگز نتوانم

گفتی ز که آموخته ای درس محبت؟

گفتم که معلم زده مهری به دهانم

گفتی که شنیدم ز جنون شهره ی شهری

گفتم که ز سودای تو رسوا تر از آنم

گفتی که بگو راز نظربازی خود را

گفتم که نظر کرده ی صاحب نظرانم

گفتی چه کنم یک نفس از پا بنشینی؟

گفتم به کنارم بنشین و بنشانم

گفتی که در آتش نفسی های تو رازی ست

گفتم چه بگویم؟که خود این راز ندانم

گفتی تو مگر کیستی ای عاشق سرمست؟

گفتم که"سخا" شاعر بی نام و نشانم.......

          باران امید       

در لحظه های دلپذیر آشنایی

می ترسم از روز غم انگیز جدایی

ای دامن پاک تو چون گلبرگ مریم

ای پر گشوده تا به اوج پارسایی

ای هر کلامت آیه ی پاک نجات

ای هر نگاهت مظهر عشق خدایی

ای در کویر خاطرم باران امید

ای در دل زندانی ام شوق  هایی

ای بر لبت شیواترین گلواژه ی عشق

ای شیوه ی چشم سیاهت دلربایی

ای آنکه در دنیای پر شور وجودم

سلطان عشقت می کند فرمانروایی

روزی مبادا دست زیبایت بریزد

در جام احساسم شرنگ بی وفایی.......    ابیاتی از این غزل با آهنگ آقای اسماعیلی و صدای آقای رستمی در صداوسیمای اصفهان اجرا شده است      

            چشمه ی مهتاب          

هرشب صفای چشمه مهتاب مال تو

این جاری زلال تر از آب مال تو

شب زنده داری دل بی تاب مال من

در بستر حریر سحر خواب مال تو

گلبوته ای که سر زده از خاک سهم من

نیلوفر برآمده از آب مال تو

آلاله های سر به گریبان برای من

گل های نوشکفته ی شاداب مال تو

صید تو شد یک مژه بر هم زدن دلم

این ماهی فتاده به قلاب مال تو

جز اشک صادقانه ندارم ، مرا ببخش

این دانه های گوهر نایاب مال تو

ای شاه بیت هر غزل عاشقانه ام

حال و هوای این غزل ناب مال تو......

                  غافل مباش              

آتش به جان مردم آزرده جان مزن

دست جفای خود به سر ناتوان مزن

اهل گذشت و صدق وصفا نیستی ، مباش

خنجر بزن به مردم و زخم زبان مزن

لب تشنه را شرنگ منوشان به جای آب

سودی اگر به کس نرسانی زیان مزن

از کار خسته ای گره بسته باز کن

گر وا نمی کنی گرهی روی آن مزن

درمانده را به نزد کسی آبرو مریز

بیچاره را به جان بزن اما به نان مزن

طوفان ظلم تا ندهد خانه ات به باد

آتش چو برق فتنه به هیچ آشیان مزن

کاخ ات اگر به بام فلک سر کشیده است

شمشیر طعنه بر دل بی خانمان مزن

تا خود ستمگرانه بتازی به این و آن

فریاد از ستمگری این و آن مزن

خواهی که پیش پای تو سنگی نیفکنند؟ 

هر بار پشت پا به دگر همرهان مزن

بنگر چگونه می گذرد جویبار عمر

غافل مباش و تکیه بر آب روان مزن

همچون "سخا " بزن در دولتسرای دوست

وقت نیاز بوسه به هر آستان مزن.......

               شوق دوست          

شبی که می کنم آهنگ خواب در دل خاک

روم ز میکده مست و خراب در دل خاک

سبو به دست بریزید جای غنچه ی اشک

به روی من گل سرخ شراب در دل خاک

به برگ سرخ شقایق کفن کنید مرا

نهان کنید چو گل با خضاب در دل خاک

حیات تازه ببخشیدم ای مسیح دمان

به شور و حال غزل های ناب در دل خاک

به شوق دوست از آن جلوه میکند گل نور

ز چهره ام چو بر افتد نقاب در دل خاک

از خاک مقبره ام بوی عشق می آید

من آن گلم که فشانم گلاب در دل خاک

چه سود شمع مزارم که می برم با خویش

دلی به روشنی آفتاب در دل خاک

چنان قدم به سر خاک می نهم امروز

که نیست در دل من اضطراب در دل خاک

مرا که زخم زبانی نمی زنم به دلی

دگر چه غم   سوآل و جواب در دل خاک؟

متاز اسب تکبر که خفته اند اینجا

بسی شهنشه زرین رکاب در دل خاک

شدی پدید ز یک قطره آب و دیگر باز

شوی نهفته چو یک قطره آب در دل خاک

تو را که عمر حبابی ست بر سر دریا

خطاست گر بروی بی ثواب در دل خاک

"سخا" پس از سفر مرگ هم ، امید هست

به لطف واسعه ی بوتراب در دل خاک

تو نور عدل خدایی ز مهر یا مولا

دمی بر این تن خاکی بتاب در دل خاک.......

            خاک وطن             

در کمند فرقه ای پیمان شکن افتاده ام

کس نیفتد کاش در بندی که من افتاده ام

همچو یوسف دامنم پاک است اما بی گناه

سخت در زندان چاک پیرهن افتاده ام

من که بودم از طراوت آبروی بوستان

چون گل پژمرده از چشم چمن افتاده ام

بیستون آرز هایم فرو پاشیده است

پای کوهی درد همچون کوهکن افتاده ام

راه ناهموار را مردانه پیمودم ولی

بی خبر در چنگ مشتی راهزن افتاده ام

هرکه اینجا شیر شد محبوس در زنجیر شد

در چنین دام بلا تنها نه من افتاده ام

بی پناه و خسته در این موج خیز بیکران

از نفس در حال دست و پا زدن افتاده ام

پایداری بین که می غلتم به خون خود، ولی

سربلندم  زین که بر خاک وطن افتاده ام

پای هر تک بیت شد یک تارر موی من سپید

تا قبول خاطر اهل سخن افتاده ام

این که می بینی سرا پا شعله پوشم همچو شمع

دور از همصحبتان انجمن افتاده ام

آه جانسوزم ، ولی در سینه پنهانم " سخا "

آتشم اما به جان خویشتن افتاده ام.......

                انتظار                     

تا در آیینه ی دل پرتو رخسار تو دیدم

به تو دل بستم و پا از سر کویت نکشیدم

همه شب تا سحر از هجر تو چون شمع فروزان

اشک غم گشتم و در پای دل خویش چکیدم

گوش جان بر جرس قافله ی عشق سپردم

کاروان رفت و ز سوی تو پیامی نشنیدم

انتظار تو مرا جان به لب آورده کجایی

که صبورانه به راه تو بود چشم امیدم

نفسی فیض حضورتو نشد حاصلم اما

قاصدی گل نفس از آمدنت داده نویدم

جان به قربان تو ، دریاب دل منتظرم را

که درین تیره شب هجر تویی صبح امیدم

رو گاری ست که چون باد صبا خانه به دوشم

چه کنم هرچه دویدم به مرادم نرسیدم

نغمه ها داشتم از شوق تو چون بلبل شیدا

گرچه هرگز گلی از باغ وصال تو نچیدم

تا شود چشم "سخا" روز و شب از چشم تو روشن

نقشی از روی تو بر لوح دل خویش کشیدم......

         نور خدا                   

دارد به سینه پنهان ، نور خدا محمد

افشانده نور ایمان ، بر ماسوا محمد

مهر منور آمد ، شام سیه سر آمد

از سینه ها بر آمد ، گلبانگ یا محمد

تا چهره اش عیان شد روشن گر جهان شد

از کار خستگان شد ، مشکل گشا محمد

با خلق بینهایت ، بر خلقی از عنایت

با مشعل هدایت ، شد رهنما محمد

دلها ز فتنه رستند ، زنجیرها گسستند

بت ها دگر شکستند ، ای مرحبا محمد

او ختم انبیا بود ، از غیر حق جدا بود

راهش ره خدا بود ، صلو علی محمد.......      این غزل با آهنگی از آقای توفیقی و صدای آقای صالحی در صدا و سیمای مرکز اصفهان اجرا شده است             

                 بهشت عاطفه            

مادر قسم به پاکی و مهر و وفای تو

کز خانه پر گشودی و خالی ست جای تو

آهسته می گذشتی و می خورد بر مشام

بوی بهشت عاطفه از خاک پاک تو

خورشید تابناک محبت غروب کرد

روزی که شد نهفته رخ باصفای تو

از آشیان پریدی و گردیده بی قرار

مرغ شکسته بال دلم در هوای تو

آید ز خوابگاه تو هر نیمه شب به گوش

گلنغمه های با دل من آشنای تو

پیچیده است در دل سجاده ات هنوز

عطر گل نیایش و ذکر دعای تو

جز آنکه خاک پاک مزارت به سر کنم

ای مهربان ترین چه کنم در عزای تو

یک شب اگر به خواب من آیی ز چشم خویش

یک آسمان ستاره بریزم به پای تو

گفتم عصای دست تو باشم ولی دریغ

شرمنده ام ز قامت همچون عصای تو

دل کز نگاه گرم تو لبریز شوق بود

تا چشم بسته ای شده ماتم سرای تو

می مردمی و به دل غم من داشتی هنوز

ای زیر خاک خفته بمیرم برای تو

از گریه هم دگر دل من وا نمی شود

مادر کجاست زمزمه ی دلگشای تو ؟

یادت به خیر باد که هرگز نمی رود

از یاد من محبت بی انتهای تو

چون گل ز دست رفتی و در ماتم تو شد

مانند غنچه سر به گریبان "سخای" تو......

               فصل انگور          

برایم نوشته بود : قرارمان فصل انگور ؛ شراب که شدم بیا....تو جام بیاور من جان ؛ جام را خالی از جان کن ؛ هراسی نیست ، تو خوش باش همین مرا کافیست ...که من در جواب این شعر را سرورم....!

تو شط شهد شرابی مگو که انگورم

خراب ساغری از آن شراب پر شورم

اگر تو جانی و من جام ، از تو لبریزم

که محو گردش آن چشم های مخمورم

شراب یاد تو هر شب چراغ بزم من است

تویی بهار دل انگیز و فصل انگورم

نوشته ای که بنوشته ام تو را ، ولی هرگز

که مست عشقم و در شهر عشق مشهورم

نوشته ای که تو خوش باش ، این مرا کافی ست!

تو شاد باش من از شادی تو مسرو م

زلال عشق تو در دشت خاطرم جاریست

که هست آبی چشم تو چشمه ی نورم

مرا به گوشه ی دل راه ده که تنهایم

مکن اسیر فراقم ، مخواه مهجورم

قرار بخش دل عاشق منی حتی

اگر که یاد کنی با پیامی از دورم ...

            نوگل پژمرده            

سراپا غرق اشکم تاک باران خورده را مانم

زمین گیر خزانم نوگل پژمرده را مانم

نه سرمستم نه هشیارم نه در خوابم نه بیدارم

خمار شور و حال می ز خاطر برده را مانم

درین شهری که شور مهربانی مرده در دلها

غریبم بی پناهم طفل مادر مرده را مانم

به صحرا تک درخت بی نصیب از بارش باران

به دریا زورق شلاق طوفان خورده را مانم

درین میخانه جوشد خون من در ساغر مستان

ولی خود پای خم انگور دست افشرده را مانم

مکوش ای ناصح مشفق که آری بر سر عقلم

که من دیوانه ی از عاقلان آزرده را مانم

" سخا " دیگر ندارم شور و شوق نغمه پردازی

به یاد روی گلها بلبل افسرده را مانم.....

        پیمان شکن              

از آفتاب گرم نگاهت در آتشم

پیمان شکن مباش و مزن دیگر آتشم

امشب دوباره ساقی چشم خمار تو

جای شراب ریخته در ساغر آتشم

پروانه ام ، ز عشق تو پرواز نمی کنم

گیرم هزار بار زنی بر پر آتشم

با یاد روی و موی تو از اشک و آه خویش

هرشب گهی در آبم و گاهی در آتشم

داغم چولاله تازه شد از سیر بوستان

خندید و زد به جان گل جان پرور آتشم

در باغ سینه ام گل آتش دمیده بود

جز اشک من کسی نزد آبی بر آتشم

گرد غم زمانه به رویم نشسته است

خاکسترم مخوان که ز پا تا سر آتشم

سوز دلی که هست در اشعار من " سخا "

ترسم زند به هر ورق دفتر آتشم....

           بهار آرزو             

از من شیدا اگر خود را جدا می خواستی

پر گشودم از کنارت کز خدا می خواستی

در نگاهت یافتم دیگر نمی خواهی مرا

با لب خاموش گفتی آنچه را می خواستی

خواستی در کنج تنهایی گرفتارم کنی؟

یا مرا از بند عشق خود رها می خواستی

گفته بودم خار دامنگیر راهت نیستم

همچو گل سر در گریبانم چرا می خواستی؟

من دلت را مهربان تا انتها می خواستم

تو مرا آتش به جان از ابتدا می خواستی

در تب عشق تو با بی تابی دل ساختم

شاید از این بیشتر از من وفا می خواستی

در طلوع آشنایی تا کنی ابراز راز

همچو من همصحبتی درد آشنا می خواستی

زود بگذشتند مانند بهار آرزو

روزهایی کز صمیم جان مرا می خواستی

بی قرارم بودی و هر صبح پیغام مرا

از نسیم گل به دامان صبا می خواستی

شور و حالی را که می خواهند می خواران ز می

از شراب شعر پر شور " سخا " می خواستی

            نوای بینوایی            

ز غربت بستر خود کرده ام خاک بیابان را

گل آذین می کنم با اشک خود خار مغیلان را

به پای من ز هر خاری گل زخمی ست ، می ترسم

کنم آغشته با خون لاله های پاک دامن را

بسان غنچه از بس می کنم احساس دلتنگی

به ایمای نسیمی چاک خواهم زد گریبان را

من آن مرغ گرفتارم که دور از چشم صیادان

گهی از چاک دیوار قفس بینم گلستان را

پریشان حال و تنها بس که آه از دل برآوردم

با جان آتش فکندم میله های سرد زندان را

مرا روشنگر بزم است هر شب گوهر اشکی

که در دامان چشم خویشتن پرورده ام آن را

به امیدی که ره بر ساحلی جویم درین دریا

تحمل می کنم شلاق موج و خشم طوفان را

ز دلها جز نوای بینوایی بر نمی آید

چه پیش آمد درین میخانه مستان غزلخوان را؟

درین آشفته بازار آنچنان قحط محبت شد

که دیگر چشم امیدی به یاران نیست یاران را

گذرگاه گروهی کوردل گردید ، حیف از ما

که با خورشید جان کردیم روشن این خیابان را

به لبهای عطشناکم غزل گل کرد و پرپر شد

گذاری بر کویر خاطر من نیست باران را

مپرس از روزگار ما اسیران کمند شب

که تعبیری غم انگیز است این خواب پریشان را

چنان با آب و خاک خویشتن بستیم پیمانی

که خود صد بار بشکستیم و نشکستیم پیمان را

از آن در خون ما جاری ست مهر مادر میهن

که در گلواژه ی حب الوطن جستیم ایمان را

" سخا " تا خون به رگ ،  ایمان به دل ، جان در بدن دارم

نخواهم داد از کف یک وجب از خاک ایران را...

بیت آخر اشاره ایست به سرود معروف خاک خوزستان که با آهنگ مهندس برازنده و صدای استاد گلریز در صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران در تهران اجرا شده و از آثار ماندگار دفاع مقدس است. 

            لحظه ی دیدار         

چون پر به خوابگاه شب تار می کشی

نقش مرا به پرده ی پندار می کشی

تصویر آشنایی از یاد رفته را

در دیدگاه دیده ی بیدار می کشی

خواهی ز چهره پاک کنی گرد غربتم 

خوش باورانه دست به دیوار می کشی

کفاره ی شکستن پیمان عشق من

بار ندامتی ست که ناچار می کشی

با یاد اشک ها که به پای تو ریختم

هر شب ز سینه آه شرر بار می کشی

در کوچه باغ عشق به آن تک درخت پیر

روزی هزار خاطره بر دار می کشی

آزرده ام ز دست تو اما قسم به عشق

آزار می کشم که تو آزار می کشی

باز است بر تو پنجره ی چشم من ، بیا

گر انتظار فرصت دیدار می کشی

از من مپوش دیده که می خواهمت هنوز

در آتشم اگرچه دگر بار می کشی

بهر خدا بیا به پرستاری دلم

چون سرمه بر دو نرگس بیمار می کشی

من شوق دیدن تو به دل دارم و تو نیز

هر لحظه انتظار من انگار می کشی

بازآ که پیش چشم  " سخا " با نگاه خویش

نقش بهار و جلوه ی گلزار می کشی....

                راز محبت            

خواستم خود را ز غربت وارهانم با تو باشم

خواستم تنها تو باشی همزبانم با تو باشم

خواستم عطر نجابت را در آغوش تو بویم

خواستم راز محبت را بدانم با تو باشم

خواستم در خلوت تنهایی و بی همزبانی

ای تو تنها محرم راز نهانم با تو باشم

خواستم بعد از خزان بی تو بودن بار دیگر

تا بهاری گل کند در آشیانم  ، با تو باشم

خواستم ، اما نشد حتی برای از تو گفتن

من که از عشق تو رسوای جهانم با تو باشم

خواستم یک شب به یاد روزهای آشنایی

گرچه بر دوش دلت بار گرانم با تو باشم

خواستم از پرده ی دل چون قناری های عاشق

نغمه های با تو بودن را بخوانم با تو باشم

خواستم با این که پیمان محبت را شکستی

همچنان پابند پیمانت بمانم با تو باشم

خواستم چون سایه همراهت شوم احساس کردم

من زپا افتاده ام کی می توانم با تو باشم ؟   این قطعه با آهنگی از استاد فضل الله توکل و آواز آقای نساجان اجرا شده است  ..        

               شوق باده             

من امشب سر خوش و دیوانه و مست و غزلخوانم

به جام می پناه آورده ام از غم گریزانم

گر از میخانه باز آیم مرا غم باز می جوید

روید ای دوستان من گوشه ی میخانه می مانم

شراب آلوده ام پیمانه بر دستم سیه مستم

مخند ای رهگذر بر من اگر افتان و خیزانم

به شوق باده امشب پای خم بر خاک بنشستم

که شاید سوز دل زین آب آتشناک بنشانم

فدای گردش چشمت مرا دریاب ای ساقی

که یک امشب خمار آلوده در بزم تو مهمانم

سخن از کفر و دین زاهد چه می گویی چه می پرسی؟

مگو با من مپرس از من نمی دانم نمی دانم

ندارم چون تو بر تن خرقه ی زهد و ریاکاری

ز فیض باده همچون برگ گل پاک است دامانم

خدایا کاش با میخانه هرگز نشکند عهدم

" سخا " پیوسته محکم باد با پیمانه پیمانم....  ابیاتی از این غزل به صورت آواز در سال 1354 اجرا شده است        

             دل آشفته             

دلی آشفته دارم در غم آشفته گیسویی

به جانم آتش افکنده عشق آتشین رویی

مرا با جرم سنگینی که او را دوست دارم

به دل پیوسته خنجر می زند پیوسته ابرویی

دلم را صید کرد و برد در بازار رسوایی

مگر برپا کند با صید آهویی هیاهویی

به غیر از من که سرگردان کوی آن دلآرامم

غریب از وطن آواره ای کو بر سر کویی؟

چنان برق نگاه او شرر افکنده بر جانم

که همچون شمع سوسو می زنم هر شب به هر سویی

" سخا " در سایه اش بنشین و قامت را تماشا کن

که دلجوتر ازو سروی نجویی بر لب جویی

               بهار آشنایی           

عشق ما یک قصه ی کوتاه و درد آلود بود

از تو عهدی را که خود بستی شکستن زود بود

پیش از این هر شب دلم هر سوز و سازی داشت ، داشت

آنچه غم در سینه ی درد آشنایم بود ، بود

در وجود من ملال خاطری کز دیرباز

رشته ی جان مرا هر لحظه می فرسود بود

آمدی تنهایی ام را بشکنی ، اما تو را

گوئیا آتش به جان من زدن مقصود بود

آسمان خاطرم را خوشه ی پروین شدی

با نگاه گاه و بی گاهت دلم خشنود بود

لحظه ی تلخ جدایی آن نگاه دل فریب

داغ جانسوزی که بر داغ دلم افزود بود

از بهار آشنایی تا خزان عشق ما

یک درود و یک گل لبخند و یک بدرود بود. ...

             انتظار نگاه                 

تو نازنین اگر از من شدی جدا که بمیرم

در انتظار نگاه توام بیا که بمیرم

گهی ز برق نگاهم شرر زنی که بسوزم

گهی اسیر جدایی کنی مرا که بمیرم

هزار بار مرا در غم تو جان به لب آمد

بیا بکش اگرت هست مدعا که بمیرم

امید بوسه ندارم ، تبسمی به لب آور

روا مدار ، لب چشمه ی بقا که بمیرم

شبی که رفتی و بردی امید زندگیم را

قسم به جان تو کردم خدا خدا که بمیرم

خوشم که باد صبا هر سحر غبار تنم را

به خاک بوس تو آرد به هر کجا که بمیرم

" سخا " گذشته ام از جان که دلفریب نگاری

مرا به دام بلا کرده مبتلا که بمیرم....

            حرم کعبه               

دستی بگیر خسته ی از پا نشسته را

آزاد کن ز پنجه ی غم دل شکسته را

امروز با گلی به دلی شور و حال بخش

فردا دگر چه سود گل دسته دسته را؟

راهی بجو به سوی خدا تا شود کلید

دست امیدوار تو هر قفل بسته را

گر بشکنی دل کسی از آن صفا مخواه

پیوند نیست آینه های شکسته را

مگذار بی هدف به سر آید جوانی ات

دیگر نیاوری به کمان تیر جسته را

دور است اگر که از حرم کعبه دست تو

حرمت بدار کعبه ی دلهای خسته را

سعی و صفا و مروه و میقات حاصل است

از غیر دوست رشته ی الفت گسسته را

هر کس رها ز بند تعلق شود " سخا "

یابد نشاط طایر از دام رسته را......

            خانه ی دل            

با یاد جام چشم تو ، از کف نهادم جام را

مهر تو برد از یاد من ، بی مهری ایام را

تا خانه ی دل ساختم ، آن زلف مشکین فام را

از پیش پای خویشتن ، برداشتم هر دام را

تا آمدی در خاطرم ، گل کرد باغ باورم

عشقت برون کرد از سرم ، اندیشه های خام را

هر کس به پایت سر نهد ، از برقراری وا رهد

یاد تو آرامش دهد ، دل های نا آرام را

آشفته چون گیسوی تو ، آواره ام در کوی تو

با شوق صبح روی تو ، طی می کنم هر شام را

دانم که روزی با صفا ، پا می نهی بر چشم ما

از سوی تو پیک صبا ، آورده این پیغام را

با اشتیاق این چنین ، شعر " سخا " شد دلنشین

عشق تو پر آوازه کرد ، این شاعر گمنام را....    این غزل با آهنگ و آواز آقای ابولفضل ریاحی  اجرا شده است        

             چشم آیینه             

دارم به سر هوای تو ، میخانه ای مگر ؟

آرام بخش این دل دیوانه ای مگر ؟

لب بر لب تو می نهم و مست می شوم

ای من فدای چشم تو ، پیمانه ای مگر ؟ 

هر روز دیدنی تری از صبح نوبهار

هر شب شنیدنی تری ، افسانه ای مگر ؟

یادی از آشنای قدیمی نمی کنی

با من خدا نخواسته بیگانه ای مگر ؟

در زیر بال عاطفه راهم نمی دهی

غافل ازین کبوتر بی لانه ای مگر ؟

بی تاب گیسوان پریشان دلبری

ای دل تو سینه چاک تر از شانه ای مگر ؟

ای چشم همچو آینه بیدار مانده ای

حیران آن دو نرگس مستانه ای مگر ؟

پروای سوز عشق نداری به دل "سخا "

در حیرتم به کار تو ، پروانه ای مگر ؟

................................................

                زندان شب                

کیستم من ؟ خانه بر دوش وطن گم کرده ای

خویشتن را در وجود خویشتن کم کرده ای

غوطه ور در موج سر بر سنگ ساحل خورده ای

دست و پا در حال دست و پا زدن گم کرده ای

بی گناه خسته و آواره در زندان شب

جلوه ی زیبای صبح شب شکن گم کرده ای

گرد غم بر چهره ی از کاروان وامانده ای

همرهان را در دل دشت و دمن گم کرده ای

تیره بختی دست گردون برده ماهش را به چاه

آفتابی در دل ابر کفن گم کرده ای

می کشد با چشم پر خون همچو یعقوب انتظار

پیر چون من یوسف گل پیرهن گم کرده ای

با چه امیدی دگر دل را به دریا می زند ؟

گوهر امید را مانند من گم کرده ای

شور بلبل سوز اشعار مرا دارد"سخا"

گوییا دارد چو من در این چمن گم کرده ای

.....................................................

                اختر امید              

در سینه داغ روی تو دارم هنوز هم

در پنجه غم تو دچارم هنوز هم

رفتی ولی به یاد تو هرشب ز شور اشک

مژگان به روی هم نگذارم هنوز هم

بگذشت آن بهار و من از چشم خونفشان

آلاله پوش همچو بهارم هنوز هم

می ریخت در قفای تو آتش ز شیونم

خون می چکد ز ناله ی زارم هنوز هم

با یاد روی ماه تو ای اختر امید

شب تا سحر ستاره می شمرم هنوز هم

چندی به ماتمت گذراندم ولی رواست

گر خون دل ز دیده ببارم هنوز هم

از روز درگذشت تو شبها گذشت و من

آتش به جان چو شمع مزارم هنوز هم

پنهان شدی به خاک و تو را با وجود خویش

احساس می کنم به کنارم هنوز هم

بعد از تو گرچه شب همه شب مست گریه ام

بر آن دو چشم خفته خمارم هنوز هم

با آن محبتی که تو را بود ، رفتی

اینگونه باور از تو ندا م هنوز هم

تا از کفم ربود تو را گردباد مرگ

دستی ز رخ نشسته غبارم هنوز هم

از دست رفته صبر و قرار" سخا " ولی

بر جاست با غم تو قرارم قرارم هنوز هم

................................................

              شبنم اشک                 

این شعر را استاد در طلوع بهاری سروده است که گل آرزوهایش (علیرضا ) پرپر شده است..روحش شاد:

در غمت امسال نوروز حزینی داشتم

نوبهار چون خزان اندوهگینی داشتم

ماه رخسار تو شد از دیده ام پنهان و من

در غمت شبهای با غربت قرینی داشتم

از غم و اندوه و درد و رنج و سوز و اشک و آه

سال نو در سفره ی دل هفت سینی داشتم

می فسردم در خزان سرد مهری های چرخ

کاش می دیدی چه غمگین فرودینی داشتم

بلبلان سرمست عطر یاس و من با یاد تو

شبنم اشکی به برگ یاسمینی داشتم

شاخه ها در رقص ، گلهای چمن خندان و من

بر جگر چون لاله داغ آتشینی داشتم

سال نو بر زخم های کهنه ی دل زد نمک

کام تلخ و ناله ی شور آفرینی داشتم

بس که پر خون بود دل در آستان نوبهار

از بهار گریه گلگون آستینی داشتم

سالها نازت کشیدم تا شدی چون سرو ناز

شاد بودم ، چون تو سرو نازنینی داشتم

حالیا همناله ی مرغ شباهنگم " سخا "

من که چون بلبل سرود دلنشینی داشتم......

(فروردین 1386

           کاروان شعر             

     این شعر را استاد تقدیم به روح پرفتوح مولانا صائب و اشاره به انجمن ادبی صائب که خود دبیر آن میباشد داشته است.......

ای صائب ای همای بلند آشیان شعر

ای مومیایی از سخنت استخوان شعر

ای مست جام حکمت و عرفان مولوی

ای سرخوش از سبوی تو دردی کشان شعر

ای شهریار کشور گلواژه های ناب

ای آسمان بارگهت آستان شعر

با صد بهار معنی رنگین و دلنواز

پیداست در سپهر تو رنگین کمان شعر

در چشم اهل ذوق درخشنده اختری ست

هر بیت دلپذیر تو در کهکشان شعر

با علم و دانش و ادب و عشق و معرفت

دادی اثر به جاذبه ی جاودان شعر

احساس را به نام تخیل برد به شوق

اندیشه ی بلند تو با نردبان شعر

جاری چو زنده رود ز طبع روان توست

در جویبار عشق ، زلال روان شعر

روح لطیف و فکر جهان بین نهاده اند

بر تارک تو تاج زمرد نشان شعر

سعدی ست باغبان گلستان و بوستان

از اوست دلگشا چمن بی خزان شعر

حافظ برای باده گساران بزم عشق

پیموده جامهای می ارغوان شعر

شیراز شهره شد به جهان زین دو نامدار

از شهرت تو نصف جهان شد جهان شعر

شهری که از جمال و کمال است سربلند

با طرز دلپذیر تو شد اصفهان شعر

از هفت خوان هند گذشتی و این دیار

شد با تو جلوه گاه جهان پهلوان شعر

ای میزبان خفته درین خاکدان خموش

ای در سرای فیض تو گسترده خوان شعر

امروز در کنار مزارت نشسته اند

مستان عشق ، اهل قلم ، روشنان شعر

دردی ست جانگداز از من دلشکسته را

در محضر تو شرح دهم با زبان شعر

دیگر به اهل ذوق بهایی نمی دهند

گویی به سر رسیده داستان شعر

گردیده آفتاب غزل زخمی غروب

مهتاب رخنه کرده به جان کتان شعر

جز اشک شاعران و ادیبان راستین

پیدا نمی شود گهری در دکان شعر

این روزها دهند به دانش سرای ذوق

مردودهای مدرسه ها امتحان شعر

از شاعری اگرچه ندارند جز شعار

افکنده اند آتش سوزان به جان شعر

در پیله ی غرور نهانند و در عیان

پیچیده اند بر تن خود پرنیان شعر

اما هنوز در دل این شهر مانده است

این انجمن به نام تو در دارالامان شعر

شیدا اگر که شد چو متین و نوا خموش

بستند لب صغیر و بصیر از بیان شعر

شادیم و سرفراز که " استاد صاعد " است

در باغ صاعب از دل و جان باغبان شعر

تا اوست شمع انجمن افروز ما "سخا "

دور از مسیر خود نشود کاروان شعر....

پیام

پیام شما

لطفا دیدگاه یا درخواست خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید:

پیام محمد رضا

بسیار عالی بود
روح فرزندشان قرین رحمت الهی باد.