سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

نموداری از غزلهای سخای اصفهانی

      نموداری از غزلهای استاد سخای اصفهانی       

       ادامه ی اشعار استاد سخای اصفهانی   

              شهره ی شهر          

گفتی که زنی در غم خود شعله به جانم

گفتم که بسوزانم و از خویش مرانم

گفتی بگذر از من و پروا کن از این عشق

گفتم که جدایی ز تو هرگز نتوانم

گفتی ز که آموخته ای درس محبت؟

گفتم که معلم زده مهری به دهانم

گفتی که شنیدم ز جنون شهره ی شهری

گفتم که ز سودای تو رسوا تر از آنم

گفتی که بگو راز نظربازی خود را

گفتم که نظر کرده ی صاحب نظرانم

گفتی چه کنم یک نفس از پا بنشینی؟

گفتم به کنارم بنشین و بنشانم

گفتی که در آتش نفسی های تو رازی ست

گفتم چه بگویم؟که خود این راز ندانم

گفتی تو مگر کیستی ای عاشق سرمست؟

گفتم که"سخا" شاعر بی نام و نشانم.......

          باران امید       

در لحظه های دلپذیر آشنایی

می ترسم از روز غم انگیز جدایی

ای دامن پاک تو چون گلبرگ مریم

ای پر گشوده تا به اوج پارسایی

ای هر کلامت آیه ی پاک نجات

ای هر نگاهت مظهر عشق خدایی

ای در کویر خاطرم باران امید

ای در دل زندانی ام شوق  هایی

ای بر لبت شیواترین گلواژه ی عشق

ای شیوه ی چشم سیاهت دلربایی

ای آنکه در دنیای پر شور وجودم

سلطان عشقت می کند فرمانروایی

روزی مبادا دست زیبایت بریزد

در جام احساسم شرنگ بی وفایی.......    ابیاتی از این غزل با آهنگ آقای اسماعیلی و صدای آقای رستمی در صداوسیمای اصفهان اجرا شده است      

            چشمه ی مهتاب          

هرشب صفای چشمه مهتاب مال تو

این جاری زلال تر از آب مال تو

شب زنده داری دل بی تاب مال من

در بستر حریر سحر خواب مال تو

گلبوته ای که سر زده از خاک سهم من

نیلوفر برآمده از آب مال تو

آلاله های سر به گریبان برای من

گل های نوشکفته ی شاداب مال تو

صید تو شد یک مژه بر هم زدن دلم

این ماهی فتاده به قلاب مال تو

جز اشک صادقانه ندارم ، مرا ببخش

این دانه های گوهر نایاب مال تو

ای شاه بیت هر غزل عاشقانه ام

حال و هوای این غزل ناب مال تو......

                  غافل مباش              

آتش به جان مردم آزرده جان مزن

دست جفای خود به سر ناتوان مزن

اهل گذشت و صدق وصفا نیستی ، مباش

خنجر بزن به مردم و زخم زبان مزن

لب تشنه را شرنگ منوشان به جای آب

سودی اگر به کس نرسانی زیان مزن

از کار خسته ای گره بسته باز کن

گر وا نمی کنی گرهی روی آن مزن

درمانده را به نزد کسی آبرو مریز

بیچاره را به جان بزن اما به نان مزن

طوفان ظلم تا ندهد خانه ات به باد

آتش چو برق فتنه به هیچ آشیان مزن

کاخ ات اگر به بام فلک سر کشیده است

شمشیر طعنه بر دل بی خانمان مزن

تا خود ستمگرانه بتازی به این و آن

فریاد از ستمگری این و آن مزن

خواهی که پیش پای تو سنگی نیفکنند؟ 

هر بار پشت پا به دگر همرهان مزن

بنگر چگونه می گذرد جویبار عمر

غافل مباش و تکیه بر آب روان مزن

همچون "سخا " بزن در دولتسرای دوست

وقت نیاز بوسه به هر آستان مزن.......

               شوق دوست          

شبی که می کنم آهنگ خواب در دل خاک

روم ز میکده مست و خراب در دل خاک

سبو به دست بریزید جای غنچه ی اشک

به روی من گل سرخ شراب در دل خاک

به برگ سرخ شقایق کفن کنید مرا

نهان کنید چو گل با خضاب در دل خاک

حیات تازه ببخشیدم ای مسیح دمان

به شور و حال غزل های ناب در دل خاک

به شوق دوست از آن جلوه میکند گل نور

ز چهره ام چو بر افتد نقاب در دل خاک

از خاک مقبره ام بوی عشق می آید

من آن گلم که فشانم گلاب در دل خاک

چه سود شمع مزارم که می برم با خویش

دلی به روشنی آفتاب در دل خاک

چنان قدم به سر خاک می نهم امروز

که نیست در دل من اضطراب در دل خاک

مرا که زخم زبانی نمی زنم به دلی

دگر چه غم   سوآل و جواب در دل خاک؟

متاز اسب تکبر که خفته اند اینجا

بسی شهنشه زرین رکاب در دل خاک

شدی پدید ز یک قطره آب و دیگر باز

شوی نهفته چو یک قطره آب در دل خاک

تو را که عمر حبابی ست بر سر دریا

خطاست گر بروی بی ثواب در دل خاک

"سخا" پس از سفر مرگ هم ، امید هست

به لطف واسعه ی بوتراب در دل خاک

تو نور عدل خدایی ز مهر یا مولا

دمی بر این تن خاکی بتاب در دل خاک.......

            خاک وطن             

در کمند فرقه ای پیمان شکن افتاده ام

کس نیفتد کاش در بندی که من افتاده ام

همچو یوسف دامنم پاک است اما بی گناه

سخت در زندان چاک پیرهن افتاده ام

من که بودم از طراوت آبروی بوستان

چون گل پژمرده از چشم چمن افتاده ام

بیستون آرز هایم فرو پاشیده است

پای کوهی درد همچون کوهکن افتاده ام

راه ناهموار را مردانه پیمودم ولی

بی خبر در چنگ مشتی راهزن افتاده ام

هرکه اینجا شیر شد محبوس در زنجیر شد

در چنین دام بلا تنها نه من افتاده ام

بی پناه و خسته در این موج خیز بیکران

از نفس در حال دست و پا زدن افتاده ام

پایداری بین که می غلتم به خون خود، ولی

سربلندم  زین که بر خاک وطن افتاده ام

پای هر تک بیت شد یک تارر موی من سپید

تا قبول خاطر اهل سخن افتاده ام

این که می بینی سرا پا شعله پوشم همچو شمع

دور از همصحبتان انجمن افتاده ام

آه جانسوزم ، ولی در سینه پنهانم " سخا "

آتشم اما به جان خویشتن افتاده ام.......

                انتظار                     

تا در آیینه ی دل پرتو رخسار تو دیدم

به تو دل بستم و پا از سر کویت نکشیدم

همه شب تا سحر از هجر تو چون شمع فروزان

اشک غم گشتم و در پای دل خویش چکیدم

گوش جان بر جرس قافله ی عشق سپردم

کاروان رفت و ز سوی تو پیامی نشنیدم

انتظار تو مرا جان به لب آورده کجایی

که صبورانه به راه تو بود چشم امیدم

نفسی فیض حضورتو نشد حاصلم اما

قاصدی گل نفس از آمدنت داده نویدم

جان به قربان تو ، دریاب دل منتظرم را

که درین تیره شب هجر تویی صبح امیدم

رو گاری ست که چون باد صبا خانه به دوشم

چه کنم هرچه دویدم به مرادم نرسیدم

نغمه ها داشتم از شوق تو چون بلبل شیدا

گرچه هرگز گلی از باغ وصال تو نچیدم

تا شود چشم "سخا" روز و شب از چشم تو روشن

نقشی از روی تو بر لوح دل خویش کشیدم......

         نور خدا                   

دارد به سینه پنهان ، نور خدا محمد

افشانده نور ایمان ، بر ماسوا محمد

مهر منور آمد ، شام سیه سر آمد

از سینه ها بر آمد ، گلبانگ یا محمد

تا چهره اش عیان شد روشن گر جهان شد

از کار خستگان شد ، مشکل گشا محمد

با خلق بینهایت ، بر خلقی از عنایت

با مشعل هدایت ، شد رهنما محمد

دلها ز فتنه رستند ، زنجیرها گسستند

بت ها دگر شکستند ، ای مرحبا محمد

او ختم انبیا بود ، از غیر حق جدا بود

راهش ره خدا بود ، صلو علی محمد.......      این غزل با آهنگی از آقای توفیقی و صدای آقای صالحی در صدا و سیمای مرکز اصفهان اجرا شده است             

                 بهشت عاطفه            

مادر قسم به پاکی و مهر و وفای تو

کز خانه پر گشودی و خالی ست جای تو

آهسته می گذشتی و می خورد بر مشام

بوی بهشت عاطفه از خاک پاک تو

خورشید تابناک محبت غروب کرد

روزی که شد نهفته رخ باصفای تو

از آشیان پریدی و گردیده بی قرار

مرغ شکسته بال دلم در هوای تو

آید ز خوابگاه تو هر نیمه شب به گوش

گلنغمه های با دل من آشنای تو

پیچیده است در دل سجاده ات هنوز

عطر گل نیایش و ذکر دعای تو

جز آنکه خاک پاک مزارت به سر کنم

ای مهربان ترین چه کنم در عزای تو

یک شب اگر به خواب من آیی ز چشم خویش

یک آسمان ستاره بریزم به پای تو

گفتم عصای دست تو باشم ولی دریغ

شرمنده ام ز قامت همچون عصای تو

دل کز نگاه گرم تو لبریز شوق بود

تا چشم بسته ای شده ماتم سرای تو

می مردمی و به دل غم من داشتی هنوز

ای زیر خاک خفته بمیرم برای تو

از گریه هم دگر دل من وا نمی شود

مادر کجاست زمزمه ی دلگشای تو ؟

یادت به خیر باد که هرگز نمی رود

از یاد من محبت بی انتهای تو

چون گل ز دست رفتی و در ماتم تو شد

مانند غنچه سر به گریبان "سخای" تو......

               فصل انگور          

برایم نوشته بود : قرارمان فصل انگور ؛ شراب که شدم بیا....تو جام بیاور من جان ؛ جام را خالی از جان کن ؛ هراسی نیست ، تو خوش باش همین مرا کافیست ...که من در جواب این شعر را سرورم....!

تو شط شهد شرابی مگو که انگورم

خراب ساغری از آن شراب پر شورم

اگر تو جانی و من جام ، از تو لبریزم

که محو گردش آن چشم های مخمورم

شراب یاد تو هر شب چراغ بزم من است

تویی بهار دل انگیز و فصل انگورم

نوشته ای که بنوشته ام تو را ، ولی هرگز

که مست عشقم و در شهر عشق مشهورم

نوشته ای که تو خوش باش ، این مرا کافی ست!

تو شاد باش من از شادی تو مسرو م

زلال عشق تو در دشت خاطرم جاریست

که هست آبی چشم تو چشمه ی نورم

مرا به گوشه ی دل راه ده که تنهایم

مکن اسیر فراقم ، مخواه مهجورم

قرار بخش دل عاشق منی حتی

اگر که یاد کنی با پیامی از دورم ...

            نوگل پژمرده            

سراپا غرق اشکم تاک باران خورده را مانم

زمین گیر خزانم نوگل پژمرده را مانم

نه سرمستم نه هشیارم نه در خوابم نه بیدارم

خمار شور و حال می ز خاطر برده را مانم

درین شهری که شور مهربانی مرده در دلها

غریبم بی پناهم طفل مادر مرده را مانم

به صحرا تک درخت بی نصیب از بارش باران

به دریا زورق شلاق طوفان خورده را مانم

درین میخانه جوشد خون من در ساغر مستان

ولی خود پای خم انگور دست افشرده را مانم

مکوش ای ناصح مشفق که آری بر سر عقلم

که من دیوانه ی از عاقلان آزرده را مانم

" سخا " دیگر ندارم شور و شوق نغمه پردازی

به یاد روی گلها بلبل افسرده را مانم.....

        پیمان شکن              

از آفتاب گرم نگاهت در آتشم

پیمان شکن مباش و مزن دیگر آتشم

امشب دوباره ساقی چشم خمار تو

جای شراب ریخته در ساغر آتشم

پروانه ام ، ز عشق تو پرواز نمی کنم

گیرم هزار بار زنی بر پر آتشم

با یاد روی و موی تو از اشک و آه خویش

هرشب گهی در آبم و گاهی در آتشم

داغم چولاله تازه شد از سیر بوستان

خندید و زد به جان گل جان پرور آتشم

در باغ سینه ام گل آتش دمیده بود

جز اشک من کسی نزد آبی بر آتشم

گرد غم زمانه به رویم نشسته است

خاکسترم مخوان که ز پا تا سر آتشم

سوز دلی که هست در اشعار من " سخا "

ترسم زند به هر ورق دفتر آتشم....

           بهار آرزو             

از من شیدا اگر خود را جدا می خواستی

پر گشودم از کنارت کز خدا می خواستی

در نگاهت یافتم دیگر نمی خواهی مرا

با لب خاموش گفتی آنچه را می خواستی

خواستی در کنج تنهایی گرفتارم کنی؟

یا مرا از بند عشق خود رها می خواستی

گفته بودم خار دامنگیر راهت نیستم

همچو گل سر در گریبانم چرا می خواستی؟

من دلت را مهربان تا انتها می خواستم

تو مرا آتش به جان از ابتدا می خواستی

در تب عشق تو با بی تابی دل ساختم

شاید از این بیشتر از من وفا می خواستی

در طلوع آشنایی تا کنی ابراز راز

همچو من همصحبتی درد آشنا می خواستی

زود بگذشتند مانند بهار آرزو

روزهایی کز صمیم جان مرا می خواستی

بی قرارم بودی و هر صبح پیغام مرا

از نسیم گل به دامان صبا می خواستی

شور و حالی را که می خواهند می خواران ز می

از شراب شعر پر شور " سخا " می خواستی

            نوای بینوایی            

ز غربت بستر خود کرده ام خاک بیابان را

گل آذین می کنم با اشک خود خار مغیلان را

به پای من ز هر خاری گل زخمی ست ، می ترسم

کنم آغشته با خون لاله های پاک دامن را

بسان غنچه از بس می کنم احساس دلتنگی

به ایمای نسیمی چاک خواهم زد گریبان را

من آن مرغ گرفتارم که دور از چشم صیادان

گهی از چاک دیوار قفس بینم گلستان را

پریشان حال و تنها بس که آه از دل برآوردم

با جان آتش فکندم میله های سرد زندان را

مرا روشنگر بزم است هر شب گوهر اشکی

که در دامان چشم خویشتن پرورده ام آن را

به امیدی که ره بر ساحلی جویم درین دریا

تحمل می کنم شلاق موج و خشم طوفان را

ز دلها جز نوای بینوایی بر نمی آید

چه پیش آمد درین میخانه مستان غزلخوان را؟

درین آشفته بازار آنچنان قحط محبت شد

که دیگر چشم امیدی به یاران نیست یاران را

گذرگاه گروهی کوردل گردید ، حیف از ما

که با خورشید جان کردیم روشن این خیابان را

به لبهای عطشناکم غزل گل کرد و پرپر شد

گذاری بر کویر خاطر من نیست باران را

مپرس از روزگار ما اسیران کمند شب

که تعبیری غم انگیز است این خواب پریشان را

چنان با آب و خاک خویشتن بستیم پیمانی

که خود صد بار بشکستیم و نشکستیم پیمان را

از آن در خون ما جاری ست مهر مادر میهن

که در گلواژه ی حب الوطن جستیم ایمان را

" سخا " تا خون به رگ ،  ایمان به دل ، جان در بدن دارم

نخواهم داد از کف یک وجب از خاک ایران را...

بیت آخر اشاره ایست به سرود معروف خاک خوزستان که با آهنگ مهندس برازنده و صدای استاد گلریز در صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران در تهران اجرا شده و از آثار ماندگار دفاع مقدس است. 

            لحظه ی دیدار         

چون پر به خوابگاه شب تار می کشی

نقش مرا به پرده ی پندار می کشی

تصویر آشنایی از یاد رفته را

در دیدگاه دیده ی بیدار می کشی

خواهی ز چهره پاک کنی گرد غربتم 

خوش باورانه دست به دیوار می کشی

کفاره ی شکستن پیمان عشق من

بار ندامتی ست که ناچار می کشی

با یاد اشک ها که به پای تو ریختم

هر شب ز سینه آه شرر بار می کشی

در کوچه باغ عشق به آن تک درخت پیر

روزی هزار خاطره بر دار می کشی

آزرده ام ز دست تو اما قسم به عشق

آزار می کشم که تو آزار می کشی

باز است بر تو پنجره ی چشم من ، بیا

گر انتظار فرصت دیدار می کشی

از من مپوش دیده که می خواهمت هنوز

در آتشم اگرچه دگر بار می کشی

بهر خدا بیا به پرستاری دلم

چون سرمه بر دو نرگس بیمار می کشی

من شوق دیدن تو به دل دارم و تو نیز

هر لحظه انتظار من انگار می کشی

بازآ که پیش چشم  " سخا " با نگاه خویش

نقش بهار و جلوه ی گلزار می کشی....

                راز محبت            

خواستم خود را ز غربت وارهانم با تو باشم

خواستم تنها تو باشی همزبانم با تو باشم

خواستم عطر نجابت را در آغوش تو بویم

خواستم راز محبت را بدانم با تو باشم

خواستم در خلوت تنهایی و بی همزبانی

ای تو تنها محرم راز نهانم با تو باشم

خواستم بعد از خزان ب