سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

عشق الهی و عشق بشری


زمانی که فرد بدون هیچ قید و شرطی تسلیم خواسته های خداوند می‌شود، عشق الهی نامحدود به دست می‌آید و همه چیز به شکل عشق روی می‌دهد. ما آرامش را به دست می آوریم اما این آرامش به شکل عشق به وجود می‌آید و ما از طریق عشق این آرامش را به بشریت می دهیم. ما آرامش و نیرو و قدرت خود را گسترش می دهیم زیرا ما عاشق هستیم. خداوند همه چیز را از طریق عشق نشان داده و آشکار می‌سازد. در این دنیا بر روی زمین و در دنیای دیگر در بهشت تنها یک چیز است که خداوند نسبت به آن غرور دارد و آن عشق است: عشق الهی..  ما خداوند را به عنوان یک قدرت و نیرو می پرستیم اما خداوند به عنوان یک عاشق به عبادات ما پاسخ می‌گوید.
عشق بشری محدود است. در عشق بشری احتمال اینکه فرد با یک خوشحالی و شادمانی شیفته و مجذوب شود وجود دارد. در عشق بشری، از لحاظ عملی هیچ فرصتی برای گسترش و وسعت دادن به درک الهی ما وجود ندارد. یک عشق بشری حقیقی، حتی اگر روحی نباشد، کمی احساسات فیزیکی در آن وجود دارد. این احساس سعی می‌کند به ما نشان دهد که عشق نباید تعهدآور و یا تحمیل شود. گرچه در عشق بشری ما همیشه احساس می‌کنیم دیگران ما را نمی خواهند یا به ما نیازی ندارند. همیشه کمی ترس یا نفرت در آن وجود دارد. عشق بشری... همان طور که هر کسی می‌داند به شکست و ناکامی منتهی می‌شود و شکست منجر به تخریب می‌شود. در عشق بشری، ما احساس شیرین خود را نسبت به خود یا شخص دیگر از دست می دهیم و به از دست دادن حقیقت الهی خود منتهی می شویم.
عشق الهی هیچ تقاضایی را به وجود نمی آورد، این یک احساس خودجوش، ثابت و پایدار است، این حس در هر صورت نامحدود می‌باشد آن مانند خورشید است، خورشیدی که برای همه است و همه می‌توانند از آن بهره ببرند. اما اگر ما درها و پنجره ها راببندیم خورشید چه کاری می‌تواند انجام دهد؟ این عشق الهی خداوند است که باید در درون و از طریق عشق بشری عمل کند. اما اگر ما مراقب عشق الهی که در اطراف ما جاری است و یا اینکه می‌خواهد در ما جاری شود نباشیم، پس عشق الهی نمی تواند در درون ما و از طریق ما عمل کند. عشق بشری تعهد می‌آورد، اما پیش از آنکه تعهد بیاورد محدود می‌کند. عشق الهی تذهیب می‌کند اما پیش ازآنکه تذهیب کند، متوجه می شویم که تقریباً خود روشن و تذهیب شده است. عشق الهی با آگاهی از یک واقعیت برتر و بالاتر شروع می‌شود و آن ایمان و اعتقاد راسخ ما نسبت به یک واقعیت بسیار صحیح و درست می‌باشد. عشق الهی هر لحظه ما را تذهیب و پاک می‌کند و در این تذهیب کردن ما یک احساس رضایت کامل و کلی داریم.
خداوند بدون هیچ قید و شرطی همه انسانها و موجودات را دوست دارد. به هر حال، این یک راز الهی است. که هیچ ذهن بشری نتوانسته تاکنون آن را درک کند. بیشتر خصوصیات طبیعی عشق بشری این است که یک نفر را تحمل کرده و دیگران را رد می‌کند. اما در عشق الهی که نامحدود و لایتناهی است هیچ پذیرش و هیچ تصرّف و تملکی وجود ندارد. تنها احساس یکی شدن وجود دارد. این یکی شدن می‌تواند در یک حیوان، یک گل، یک درخت، .... وجود داشته باشد این مثل عشق بشری نیست که ما می خواهیم یک شخص یا یک شیء  را به تصرّف خود درآوریم و همچنین فردا دو نفر و پس فردا سه نفر را به تصرّف و تملک خویش درآوریم وقتی ما نسبت به شخصی عشقی آسمانی و الهی داریم، در آن زمان به طور اتوماتیک و خودکار یکی شدن تفکیک ناپذیر می‌باشد. هیچ پلی لازم نیست ما فقط یکی می شویم. عشق الهی به ما می‌گوید که زندگی ما بیشتر از آنچه تصورش را بکنیم اهمیت دارد. عشق الهی به معنای یک تعالی ثابت و پایدار نه فقط مرزهای بشری ما بلکه شناخت خود خداوند در درون و از طریق ماست.
در عشق الهی ما رشد می‌کنیم و در عشق الهی عشق، روح ما را آزاد و رها می‌کند و آگاهی ما را وسعت می بخشد. عشق یعنی یگانگی و یکتایی خداوند، یکتایی واقعیت، یکتایی شناخت فردی با یک شناخت نامحدود. وقتی از طریق مراقبه و مکاشفه خود به یک شناخت جهانی می رسیم، به عشق بشری فکر نمی کنیم ما تنها به عشق الهی و یکتایی فکر می‌کنیم. اگر ما یک شیئی کوچکی مانند یک چاقوی کوچک داشته باشیم نمی توانیم چیزهای خیلی بزرگ را با آن ببریم، اما اگر یک چاقوی خیلی بزرگ داشته باشیم، میتوانیم چیزهای بزرگ را با آن ببریم. وسیله ای که ما از آن استفاده می‌کنیم درست مانند شناخت بسیار محدود ما می‌باشد. این دلیل این مسئله است که ما در عشق خود محدود می شویم اما اگر از ابزار دیگری استفاده کنیم که بسیار وسیع و بزرگ باشد و یا اگر از شناخت جهانی استفاده کنیم توانایی ما برای دریافت یک عشق الهی نامحدود می‌شود.
(و اما باز هم نظر مولانا که در این خصوص می فرماید: را می نگاریم)
گر تو خواهی کَز شقاوت کم شود
                                   جهد کن تا عشق افزون تر شود
در نخستین برگ های مثنوی می‌گوید که عشق به هیچ روی اسیر تعریف های عقلانی نمی‌شود چون عشق وصف خداست و عقل از وصفش قاصر است. در واقع عشق وصل است، نه وصف. برای اینکه بدانیم عشق چه است و چه نیست باید عاشق شویم. 
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
                            چون به عشق آیم خجل مانم از آن
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
                           شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
گرچه تفسیر زبان روشن گر است
                            لیک عشق بی زبان زان خوشتر است
آفتـــاب آمــد دلیــل آفتـاب
                            گـــر دلیلــت بایــد از وی رومتــاب
به باور مولانا آنچه تا حدودی واسطه ی بیان حال عشق است موسیقی است نه عقل و منطق و همچنان وی عشق را بزرگترین راز حیات وانگیزه ی زندگی پنداشته است که در جهان ظاهر با زبان موسیقی به ویژه با نای تمثیلی از انسانِ خالی از تعلقات است، می‌شود آن را بیان کرد ...
ِســرِّ پنهــان است اندر زیر و بم
                              فــاش گر گویم جهــان بر هم زنم
همچو نی زهری و تریاقی که دید
                             همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
دیگر این که به اعتقاد مولانا عشق به عنوان یکی از اصول تکوین عالم، منشأ و مبدأ حیات است. این نکته را باید ناگفته نگذاریم که عشق به منزله ی اساس پیدایش جهان در رساله ی افلاطون به نام فیدروس در قالب اساطیر آمده و او اروس خدای عشق را کهن ترین خدایان دانسته است ولی قبل از افلاطون نیز این فلسفه که عشق به منزله ی اساس پیدایش جهان است در اندیشه ی یونانیان رخنه کرده بود و می‌توان گفت که مولانا در این زمینه کم و بیش تحت تأثیر افکار یونان باستان بوده است. اما اختلاف اساسی درتفکر افلاطون و فلاسفه قبل از او مانند هسیودوس با اندیشه مولانا در این زمینه شیوه ی نگرش آنها به زندگی است. افلاطون عقل گرا بود و به عقل نظری متکی بود و عشق را عنصری غیر عقلانی می دانست و آنچه در رساله ی خود راجع به اروس می‌گوید؛ چیزی نیست مگر عشق عقلانی به خدا که در فلسفه اسپینوزا  آمده است. اما مولوی به خلاف افلاطون به همان سان که قبلاً اشاره کردیم پایبند عقل نیست، در مکتب فکری او مرتبه ی عقل و عشق وارونه است به عقیده ی او شناخت بنیاد وجود از طریق عقل نظری میسر نیست وخرد که او آن را عقل جزوی می‌خواند به حکم طبیعت خود از دریافت غائی عاجز است. عقل از نظر مولوی، چراغ و هادی است نه مقصود نمایی.
گر نبودی عشق هستی کی بدی
                                  کی زدی نان بر تو و تو کی شدی
نان تو شد از چه، ز عشق و اشتها
                                  ورنه نان را کی بُدی تا جان رها؟
عشق نان مرده را می جان کند؟
                                    جان که فانی بُوَد جاویدان کند
گر نبودی بهر عشق پاک را
                                      کی وجودی دادمی افلاک را
اما اندیشه و رأی مولانا درباره‌ی رابطه عقل و پیدایش حیات به گونه ای حیرت آور مقدم بر آراء فلاسفه چون شوپنهاور و برگسون اظهار شده است که می‌گوید عقل تنها مصلحت بین است و آلتی است در دست میل به زیستن و از این روی از سنجش عمق حیات و تأمل درماهیت زندگی قاصر است و این همان سخن مولانا است که می فرماید:


عقل جزوی عشق را منکر بود
                                  گرچه بنماید که صاحب سر بود
زیرک و داناست اما نیست نیست
                                  تا فرشته لا نشد اهریمنی است
او به قول و فعل یار ما بود
                                  چون به حکم حال آیــی لا بــود
با تمام  این احوال مولانا پنهان نمی‌کند که شناخت فلسفه ی واقعی و درک ماهیت اصلی حیات اگر با معیار عقل میسر نیست، با نیروی عشق هم چندان ساده نمی‌آید، در مواردی آرزوی خود را برای یافتن وسیله ای که بتوند دقیقاً پرده از رمز و راز هستی بردارد بیان می‌کند:
پس چه باشد عشق دریای عدم؟
                                    در شکسته عقل را آن جا قدم
کاشکی هستی زبانی داشتی
                                      تا ز هستان پرده ها برداشتی
هر چه گویی ای دم هستی از آن
                                      پــرده دیگـر برو بستــی دان
آفت ادراک آن قال است و حال
                      خون به خون شستن محال است ومحال
در آخر نتیجه کلی از مطلب مولاناپژوهان تأکید دارند که مولوی به آن مایه و پایه ی دیگر عرفان در کشاکش عقل و عشق و ... عقل را مذمت و ملامت نکرده است مولانا به آن مایه و پایه به طعن و توهین عقل نگشاده است. به باور نگارنده این سطور نوع عقلانیتی که در ابیات فوق مدح شده از سنخ عقلانیت نظری نیست بلکه منظور وی هشیاری در مقابل دیوانگی است. مولوی اگرچه پای عقل را چوبین می‌داند اما باز هم مانع سیر و تکامل آن نمی‌گردد. 
عشق مجازی و دنیای شاعرانه
شاید هیچ واژه ای به اندازه ی کلمه ی (عشق) ذهن شاعران را مشغول نکند. شعر، شهر است و میدان این شهر عشق است. شعر شاعر بدون کلمه عشق معنا ندارد. عشق است که به شعر رنگ و لعاب می‌دهد. البته این معامله طرفین است زیرا عشق نیز از ذهن خلاق شاعر رنگ می‌گیرد. شاعران عاطفی ترین طبع و احساسی ترین روحیه را دارند، ماحصل این داد و ستد ایجاد عشق های مجازی و سپس تبدیل شدن آن به عشق حقیقی است. موضوع عشق مجازی و عشق حقیقی مبحث پیچیده در عرفان و ادبیات شرق است. مشهور است که مقدمه رسیدن به عشق حقیقی؛ همانا عشق مجازی است اما این دو همانگونه که در مبحث قبل آوردیم همیشه لازم و ملزوم هم نیستند. چه بسا شاعر و عارفی که بدون عشق مجازی به حقیقت دست یابد و چه بسا مواردی که شاعر تا ابد در عشق مجازی غوطه ور باقی بماند در بسیاری از اشعار شاعران، نسیم عشق مجازی می وزد که برخی به اشتباه آن را طوفان عشق حقیقی می پندارند. البته تفکیک عشق مجازی و حقیقی کار هر کسی نیست چون باید از نگاه نظری و عملی اهلش بود تا این دو را از هم شناخت البته بعضی مواقع الفاظ به کار رفته و چیدمان جملات در شعر سنخیت آن بامحیط شاعر، خواننده را به هدف شاعر رهنمون می‌کند. در این صورت، دیگر نیازی نیست که به دنبال «تُرک» و «خال هندو» به آسمان رفت بلکه این دو را می‌شود در کوچه پس کوچه های شهر شیراز جستجو کرد. در این میان شهریار از معدود شاعرانی بود که برای شعر معروفش ابهام باقی نماند. چکیده داستان از این قرار است: زمانی که شهریار برای تحصیل در مقطع دکترا به تهران آمد، همراه با مادرش در جاده ناصرخسرو کوچه مروی یک اتاق اجاره کرد. در آنجا عشق دختر صاحبخانه که ثریا ابراهیمی (پری) نام داشت به سرش زد. صحبتی بین مادران آنها مطرح شد و یک حالت نامزدی شفاهی به وجود آمد. قرار شد شهریار بعد از اتمام تحصیل با آن دختر ازدواج کند، اما وقتی شهریار برای گذراندن دوره تخصص به خارج از تهران رفته بود متوجه شد پدر دختر او را به یک افسر نظامی تزویج کرده است. شهریار دچار ناراحتی روحی شدیدی شد و حتی مدتی هم بستری شد. او در پی یک شکست عشقی ترم آخر دانشکده پزشکی را رها و ترک تحصیل کرد. استاد شهریار در اواخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان بستری شد. پزشکان او را جواب دادند. دوستان شهریار برای بهبود روحیه او عشق قدیمی شهریار را راضی کردند تا به عیادت شهریار برود، او که حالا یک پیرزن بود، قبول کرد که به عیادت شهریار بیاید، وقتی خانم به بیمارستان رسید شهریار روی تخت خوابیده بود اما صدای قدم های عشق قدیمی خود را شناخت و از خواب بیدار شد. وقتی خانم «در» اتاق را باز کرد شهریار این شعر معروف را که از مفاخر ادبیات زبان فارسی هست برایش سرود.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
                           بی وفا حالا که من افتاده ام از پاچرا
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
                       سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
                        من که یک امروز مهمان توأم فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
                         دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
                        این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
                              ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
این شب هجران که یکدم درتوچشم من نخفت
                           اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
                             خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
در خـــزان هجر گــل ای بلبل طبــع حزین
                              این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا
شهریـارا بی حبیب خــود نمی کــردی سفر

پیام

پیام شما

لطفا دیدگاه یا درخواست خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید: