سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

عشق ابلهانه : یاقوت یا بانوی سرخ

روایت اول

شاید برای خیلی‌ها میدان فردوسی یادآور آن مجسمه باشد. پیرمردی بزرگ و بچه‌ای کوچک. برای بعضی‌ها صدای وزوز دلار فروش‌ها که هر چند قدم به گوش آدم می‌رسد. ولی غیر از این‌ها میدان فردوسی یک داستان دیگر هم داشت. آن‌هایی که از گذشته چیزهایی به یاد دارند حتماً زن سرخ پوش میدان، خاطرشان هست. وقتی هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که بی‌توجه به آدم‌ها از خیابان‌ها بگذرم، توی میدان همیشه زنی را می‌دیدم که با لباس‌های قرمز و رفتار خاصش کاملاً از بقیه متمایز بود. شاید شکل یک دیوانه‌ی ولگرد یا یک گدای بی‌خانمان. خیلی‌ها وقت رد شدن از آنجا او را به همدیگر نشان می‌دادند و میگفتند:

« آره اینه. این همونیه که بهت گفتم».

خوب یک روز هم یک نفر او را به من نشان داد و همین را گفت. قصه‌ی زن سرخ‌پوش میدان فردوسی را:

«سال‌ها قبل یه جایی یه دختر جوون عاشق پسری بود. پسر رنگ قرمز رو دوست داشت و دختر همیشه برای دیدن اون لباس‌های قرمز می‌پوشید. یه روز که قرار بود همدیگه رو ببینن قرار شد که دختر برای دیدن اون پسر بیاد میدون فردوسی. دختر اون روز هم مثل همیشه قرمز می‌پوشه و می‌آد سر قرار ولی خبری از پسره نمی‌شه. دختر روز بعد هم می‌آد همونجا. و روز بعد، و روز بعد... ولی از اون پسر دیگه خبری نمی‌شه. ٣٠ سال، ٤٠ سال، دیگه اون یه زن مسن شده بود. حالا همه قصه‌ی بانوی سرخ‌پوش توی میدون فردوسی رو می‌دونستند. اون سال‌ها سر قرار، منتظر نشست. حالا مردم اونو به بقل‌دستی‌شون نشون می‌دادن:

« ایناهاش! این همون زن سرخ‌پوشه.»

بعضی وقت‌ها کسی پیدا می‌شد و با او مصاحبه می‌کرد. یکی دو بار هم در موردش فیلم‌های کوتاهی ساخته شد. کاسب‌های محل می‌گویند که زن‌ها برای بانوی سرخ‌پوش پارچه قرمز نذر می‌کردند. نذرشان که قبول می‌شد، برایش پارچه قرمز می‌خریدند. زن‌هایی که می‌شناختندش می‌گویند یک دختر بشاش و پرانرژی ولی ساده و بی‌تکلف بود که در اینجا زندگی ‌می‌کرد.

در فیلم مستند "بگذار تا همیشه" ساخته اكرم بهرامیان ( ١٣٧٩) کارگردان سعی می‌کند رد پایی از او پیدا کند. از خیلی‌ها پرسیده می‌شود و به خیلی جاها سرک می‌کشد اما اثری از او نیست که نیست. همه می‌گویند که سال‌ها چنین کسی اینجا بوده. قدیمی‌ترها داستان زندگی او را هم به خاطر دارند ولی ظاهراً برای پیدا کردنش دیر شده است.

اما در فیلم مستند "تهران امروز، تصاویر یك شهر" ساخته خسرو سینایی (١٣٥٦) مصاحبه‌ای با او هست:

- می‌گن شما عاشقید، درسته؟

- نه، تو جوونی‌هام بودم.

- می‌گن همیشه لباس قرمز می‌پوشید! چرا؟

- چون اگه یه روز گذارش به میدون فردوسی افتاد... شاید منو با همون لباسی که با هم قرار گذاشتیم سر قرارمون ببینه و بشناسه.

روایت دوم

تمام شب به آهنگی از تورج شعبانخانی با صدای یکی از خوانندگان قدیمی و بر اساس شعری از معینی کرمانشاهی گوش می کردم که روایت تلخ تنهایی و سرگشتگی دلخستگانی است که بی پناه و دردمند در انزوای پر هیاهوی شهرهای بزرگ سرگردانند. ترانه،آهنگ و صدا به طرز ماهرانه ای درهم تنیده اند.

شوریدگی انسان های بی پناه و رنج جانکاه دل سوختگان شیدا در این ترانه به شیواترین ترین وجه بازنمایی شده است .این اثر تکرار ناشدنی است. شما هم آن را بشنوید و به حال و هوایی که هر سه هنرمند خالق آنند ، گوش بسپرید.

و اما داستان شعر، آنگونه که تورج شعبانخانی برای نگارنده تعریف کرده ، از این قرار است:

سالها پیش رهگذران خیابان فردوسی، کمی بالاتر از میدان فردوسی، روز و شب زنی شوریده را با لباسی سراپا سرخ با شاخه گلی در دست می دیدند که در انتظاری تمام ناشدنی است.

او سالها با همان لباس سرخ و کفش و جورابی با همان رنگ، روزها را به شب می رساند و هرگز تغییری در فرم و رنگ لباسش نمی داد. کاسب ها و اهل محل او را می شناختند و پاس حرمت او را داشتند. می گفتند: سال ها پیش هنگامی که با همان شمایل در میدان فردوسی، منتظر مرد دلخواهش بوده است، خبر می رسد که آن مرد با زن دیگری گریخته و به این ترتیب، او تمام آن روز و روزهای بعد در همان نقطه به انتظار او مانده است و هرگز سخنان دوستان و اطرافیان خود را در مورد سُست پیمانی آن مرد و ازدواج او با زنی دیگر را باور نکرده و همچنان در همان نقطه منتظر آن مرد باقی مانده است تا پایبندی خود را به عشق خود ثابت کند.

تورج شعبانخانی می گوید:

او سالها (قریب به سی سال ) در باران و برف- در سرما و گرما - با متانت خاصی در کنجی می نشست و به نقطه ای دور نگاه می کرد. برای همین او را مظهر عشق و وفاداری می خواندند و اهالی محل کم وبیش از او مراقبت می کردند. برای همین از معینی کرمانشاهی خواستم ترانه ای درباره او بسراید و به این ترتیب، این ترانه ساخته شد.

روایت سوم

کسانیکه مثل من سن و سالی از آن ها گذشته است خیلی خوب "یاقوت" زن تماما سرخپوش را بیاد می آورند که همه روزه قبل از طلوع آفتاب در گوشه شمال شرقی میدان فردوسی حضور می یافت و در آخر شب میدان را ترک میکرد. من خیلی کوچک بودم که او را در میدان فردوسی دیدم و برای ده ها سال بعد نیز وقتیکه از آنجا عبور میکردم "یاقوت" همیشه آنجا بود. بعضی می گفتند که بیش از بیست سال است که یاقوت همین کار را تکرار میکند و آفتاب تابستان و سرمای زمستان و یا کسالت باعث نشده است که حتی یک روز غیبت کند. می گفتند که این بانوی سرخپوش که حتی کفش و جوراب و تمام البسه او هم سرخ بود .، در سالیان دور قرار ملاقاتی با معشوقه خود در میدان فردوسی داشته است که معشوقه به میعادگاه نمی آید و از روز بعد همه روزه یاقوت برای یافتن محبوب خودش به میدان می رفته است.

یکی از خوانندگان محبوب دوران نوجوانی من "بریندا لی" خواننده بسیار ریز جثه و قد کوتاه امریکائی هست اما از همین جثه ریز چنان دامنه ای از وسعت صدای بسیار قوی بر می خیزد که برای سالیان متوالی او بانوی اول بین خوانندگان امریکائی بود. "بریندا" بقدری کلمات را کامل و با احساس ادا میکند که حتی به دانش اندک انگلیسی من در نوجوانی فرصت ادراک میداد. مضمون اکثر آهنگ های بریندا تصویری از عاشقی ناکام را نمودار میکند. یکی از آهنگ های دلخواه من در این میان As Usual به معنای "مثل همیشه" است. اخیرا دستی به فیلمسازی برداشته ام و تصمیم گرفتم که احساس شعر را جامه تصویر بپوشانم که بسیار مقبول افتاد و بینندگان بسیاری یافته است. وقتیکه من این تصاویر را بر روی آهنگ دلخواهم می پوشاندم اصلا به یاد "یاقوت" نبودم اما مدتی که گذشت تشابه عجیبی بین این دو سرنوشت یافتم. یکی در امریکا و دیگری در ایران با صدها هزار کیلومتر فاصله و ببینید که عواطف و احساسات بشر چقدر به همدیگر نزدیک و شبیه است. یکی اینور دنیا و یکی انور دنیا

آفتاب بالا می آید و فرو می رود...مثل همیشه/

وقتیکه من بیدار میشوم می بینم که تو رفته ای...مثل همیشه/

اما نمیتونم راهی پیدا کنم تا این دل دیوانه تو را فراموش کند/

و وانمود می کنم که تو هنوز نزد منی...مثل همیشه/

عصر هر روز من به قدم زدن می پردازم...مثل همیشه/

من مطمئنم که ما هنوز مشغول گپ زدن هستیم...مثل همیشه/

رهگذران دائما باز می ایستند و بمن خیره می شوند/

من تصور می کنم که آن ها نمی توانند تورا ببینند/

آیا آن ها نمی دانند که تو همیشه در کنار من هستی...مثل همیشه/

امروز توی آینه به خودم خیره شدم...مثل همیشه/

و بخودم گفتم که تو هنوز در کنار من هستی...مثل همیشه/

و در حالیکه در جلوی آینه دروغ می گفتم/

دریای اشک تمام پهنه چشمان مرا پر کرد/

برای اینکه میدانستم که فقط مشغول گول زدن خودم هستم...مثل همیشه/

روایت چهارم

همیشه گوشه ی میدان فردوسی می نشست .

مظهر عشق در تهران را می گویم . در دهه ی پنجاه .

زنی بود ریزه نقش ، سفید چهره با چشمانی زرد رنگ .

سرا پا سرخ می پوشید ، سرخِ سرخ .

حتی بقچه ای که در دست داشت سرخ بود .

خسرو سینایی مستند ساز ایرانی از او فیلم مستندی ساخت که به نمایش در نیامد و یا من ندیدم سپس در فیلم کوتاه و مستندی بخشی از این فیلم گنجانده شد ، اما حقّ مطلب ادا نشد .

ترانه ای برای او ساخته و اجرا شد اما هرگز در خور یاقوت نبود . کم بود برای یاقوت ، خیلی کم !

آرام گوشه ای می نشست .

روزی (م.ب ) با او مصاحبه ای انجام داد و بعد ها در نوار ی صدایش را به ثبت رساند .

گوینده چنین شروع می کند :

هیچ می دانید مظهر عشق در تهران، چندی ست گم شده است؟

(م.ب) با او به گفتگو نشست و از او پرسید :

یاقوت خانم؟ چرا همیشه لباس سرخ بر تن دارید ؟

پاسخ داد : برای این که از همه ی رنگ ها بهتره !

می گویند شما عاشق هستید !

با اکراه می گوید : نه و چنان " نه " را می کشد و می گویدکه (م.ب) می گوید :

انکارت ای زن ، لرزش صدایت ، می گوید تو عاشقی و از تبار همه ی مجنونان زمان .

باز می پرسد :

در جوانی چی ؟ در جوانی عاشق بوده اید ؟

در جوانی بله ، هر کس در جوانی عاشقه در پیری هم عاشقه؟!

این را با لحنی از (م.ب) می پرسد که گویا می خواهد بگوید از این فراتر نرو!

یاقوت خانم چرا همیشه گوشه ی میدان فردوسی می نشینی ؟ چرا مثلا" یک میدان دیگر نمی روی ؟

: اینجا یک سری دوست دارم با آنها زندگی می کنم .

(م.ب) می پرسد :

یاقوت خانم ، می گویند شما منتظر کسی هستید ...

سخن (م.ب) را قطع می کند که:

نـــــــــــــــــه ، ....در.....و...غه ..... این حرفها در...و....غه !

دیگه این حرفها عیبه برای من !

می گفتند یاقوت دختری بوده که دل به مهر جوانی بسته ، با او قرار دیدار می گذارد و نشانه اش برای این که معشوق پیدایش کند ، لباس و کفش سرخ بوده .

بر سر قرار می رود و هر چه انتظار می کشد " او " نمی آید .

از آن پس ، مسکن و ماوای یاقوت همان مکان می شود و تا سالها انتظار می کشد .

در هیاهوی انقلاب گم شده بود اما ، زمستان سال ۵۹ بارها او را دیدم که همان گوشه کز کرده بود با پالتو سرخ ، چکمه ی سرخ و کلاه سرخ و بقچه اش نیز !

بعد از آن دوباره از دیده ها محو شد ، یکبار سال ۶۰ در چهار راه ولی عصر دیدمش و این آخرین بار بود !...

روایت پنجم

یه زمانی ( بدون اینکه داستان شعر زیر رو بدونم ) خیلی دوستش داشتم و گاهی که دلم می گرفت این یکی از اون آهنگ هایی بود که ورد زبونم بود و واسه دلم زیر لب زمزمه اش می کردم : (خانم ف) با اون غم خاصی که تو صداش هست ترانه شهر خالی رو برای زن سرخ پوش میدون فردوسی خونده :

تو شهری که تو نیستی، خیابون شده خالی

دیگه هر چی که میبینم دارن رنگ خیالی

با من یه هم صدا نیست

با من یه آشنا نیست

دیگه یه هم زبونی

با من غیر از خدا نیست ...

تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی

تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی

بی تو لبریزم از این فاصله‌ی سال و زمونا

تا تو برگردی می‌شم دود و می‌رم تو آسمونا

چه کنم بسته به دنیای خیالم

چه کنم زنده به فردای محالم . . .

داستان از این قراره :

دخترکی از رشت توی اون سالهای دور میاد تهران . با پسری که به صورت تلفنی دوست شده بوده و به اون دل بسته بوده قرار می ذارن که توی میدون فردوسی همدیگه رو ببینن . قرار میشه واسه اینکه پسره اونو بشناسه دخترک یه لباس قرمز بپوشه . دخترک سرخ پوش منتظر می مونه و عشقش نمیاد .

هیچ وقت نمیاد !

حدود سی سال بعد یک گروه فیلمساز از تلویزیون ملی اون زمان با پیرزنی که سالها توی میدون و انبارها و مغازه های اطراف میدون فردوسی زندگی می کنه و همه کسبه می شناسنش مصاحبه می کنن . زنی با موهای سفید و لباس قرمز رنگ تمام قد و وسایل کمی که به همراه خودش از این ور به اونور می کشه . مصاحبه گر ازش می پرسه : می گن شما عاشقید ، درسته ؟

_ نه ، تو جوونیهام بودم .

می گن همیشه لباس قرمز می پوشید ! چرا ؟

_ چون اگه یه روز گذارش به میدون فردوسی افتاد . . . شاید منو با همون لباسی که با هم قرار گذاشتیم سر قرارمون ببینه و بشناسه .

چند سال پیش دختر خانم جوونی که اولین تجربه فیلمسازیش هم بوده فیلم مستند دیگه ای درباره همین زن عاشق پیشه می سازه ؛ من این فیلمو توی مرور آثار جشنواره فیلم مستند کیش دیدم . توی این فیلم کارگردان سعی می کنه رد پایی ازش گیر بیاره و ببینه سرنوشت اون زن چی شده و الآن کجاست .

از تمامی کسبه میدون فردوسی دهه 80 سوال می شه . به همه جاهایی که اون زن یه زمانی اونجاها می خوابیده سر زده می شه . خبری از زن سرخ پوش عاشق قصه ما نیست که نیست . همه می دونستن که سالها چنین کسی اونجا بوده، قدیمی تر ها داستان زندگیش رو می دونستن . می گفتن داستان عشقش رو واسه هر کسی می گفته . اما سرعت زندگی و گرفتاری آدمایی که سال به سال خبر از نزدیک ترین فامیلشون ندارن ، وقتی و حالی واسه کسی باقی نمی ذاره که حواس ها به محو تدریجی پروانه ها و کفش دوزک ها و . . . و عاشقای واقعی از پیرامونشون باشه .

گاهی انگار بعضی آدما فقط به دنیا میان و زندگی می کنن که نمادی و سمبلی باشن واسه یه مفهوم خاص . یکی نماد خصاصت، دیگری سمبل طمع، اون یکی مظهر پاکی و . . . .

هر کدوم اینها یه پیامبرند . هر کدوم ،بدون اینکه خودشون بدونن پیامی واسه ما دارن . یه پیام واضح و روشن .

آیا اون زن تشنه خود نمایی بود ؟

داشت نقش یه عاشق مغموم رو بازی می کرد ؟

دیوانه بود و از نظر عقلی مشکل داشت ؟

درصد حساسیت رمانتیک و عاطفیش بیش از آدمای عادی بود ؟

قدرت تحملش در برابر جامعه خشن و بی مروتی های اون کمتر بود ؟

اصلا" وجود خارجی داشت و واقعی بود یا نه ؟

آیا فرشته ای بود فقط برای اینکه فریاد بزنه که ای آدمای سرگرم زندگی ، زندگی این راهی نیست که شما هر صبح تا شام با شتاب و اصرار برش پا می فشارید . این منجلابیست که هر چه دست و پا بزنید بیشتر درش فرو می روید ؟

چند روز پیش توی اتوبوس پیرمردی ژنده پوش سوار شد و با صدای بلند شروع کرد به انتقاد از مردم ، که چرا عشق رو فراموش کردید ؛ شما همه بدبختید ، بیچاره اید ، شما مرده های متحرکید ، بر گردید به زندگی،

عادی حرف نمی زد . غر نمی زد . خطابه ایراد می کرد و حرفهاش رو با اشعار زیبا و مربوط و سخنانی از بزرگان تزئین می کرد . اولش همه بهش خندیدند . بعد دو سه نفری چند جمله به شوخی جوابشو دادند . وقتی انتقادش شدت گرفت و حرفهاش ادامه دار شد . همه برگشتند و به هر زحمتی بود نگاهش کردند ببینن کیه ! دیگه همه فهمیدن که قضیه جدی تر از غر و لند هاییه که امروزه توی تاکسی ها و اتوبوسها از طرف مردم یا خود راننده ها برای تخلیه خودشون رسم شده . همه احساس کردن که با کسی طرفند که یک ( یا چند ) تخته اش کمه ! همه ساکت شدند و دیگه چیزی نگفتند . همه سرها رفت به سمت پنجره ها . خنده ها تبدیل به اخم شد . یکی با موبایلش ور می رفت . اون یکی روزنامه اش رو باز کرد.

وقتی که یواش یواش بدبختی و نکبت زندگیشون رو عریان جلو چشاشون کشید ، رفت رو اعصاب خیلی ها و از جاهای مختلف اتوبوس شلوغ ، صدای اعتراض بلند شد که بسه دیگه . . .مخمونو خوردی و غیره . واسه من مثه یه سوژه تمام عیار یه فیلم کوتاه بود . به زحمت از لای سرها می تونستم قسمتی از صورت نحیفش رو ببینم ایستگاه بعد پیاده شد . دمش گرم . در فاصله بین دوتا ایستگاه، توی دل مرده مسافران یه اتوبوس یه خونه تکونی اساسی کرد و رفت . اگه کار نداشتم حتما" دنبالش می رفتم و سعی می کردم سر از زندگی شخصیش در بیارم ببینم این آدم کیه و توی این شهر دود و دغل چه می کنه و چه به روزش اومده ....

روایت ششم

"آنچه آدمی را والا می کند مدت احساسهای والا در اوست نه شدت آن احساسها"

این را لیلا عزیزخانی، از قول نیچه، در وبلاگش نوشته بود. همین نوشته مرا به یاد یاقوت انداخت؛ یاقوتی که من هرگز او را ندیده ام اما از او بسیار شنیده ام.

من آن وقتهای تهران را که کافه "فیاما" داشت و جلال داشت و فروغش هنوز رخ در نقاب خاک نکشیده بود، اینجا نبودم. سن و سالم هم اقتضای داشتن دغدغه های بزرگسالی را نمی کرد. در آن سالها من هنوز به مدرسه نمی رفتم اما از هوس نوشتن، پر بودم. من با خط خرچنگ قورباغه ام، چیزهایی روی دفترچه های حساب و کتاب اداره ی پدرم می نوشتم که غالباً منجر می شد به داد و بیدادهای پدرم و وساطت های مادرم و قهر کردن هایی که دست آخر با ناز و نوازش های دستهای بزرگ و مهربان پدرم، بدل به آشتی کنان بی توبه و بی پشیمانی من می شد و باز در فرصتی دیگر، روز از نو، روزی از نو. اصلاً این دفتر های دیوانی با آن خط های صاف و آبی زمینه شان مرا سحر می کردند؛ طوری که دعوای پدرم را به جان می خریدم و شور نوشتن را از دست نمی دادم! و آن کاغذ های کاربن با مارک پلیکان که هر چیز را دوتا دوتا می کردند. آنها قادر بودند حتی عصبانیت پدرم را هم دو برابر کنند.

شنیده ام آن وقتها که من نبودم ، تهران بود و یک توپ مروارید که عشاق و دل شکسته هاش به آن دخیل می بستند برای گشایش گره های کورشان. و وقتی اینجا نبودم، تهران یک یاقوتی داشت که سرخ می پوشید و همواره حول و حوش میدان فردوسی می چرخید. یک یاقوتی که مظهر عشق تهران لقب گرفته بود و داستان های زیادی را به خودش اختصاص داده بود. یک یاقوتی که بهار و پاییز و تابستان و زمستان، به میعادگاه می آمد بی آن که نا امید باشد از رسیدن معشوقش. وقتی هم خسته می شد، یا سردش می شد، می رفت توی کافه فیاما، قهوه ای سفارش می داد. کنار آتش بخاری دیواری، قدری خودش را گرم می کرد. اما انگار دلش شور آمدن محبوب را می زد؛ برای همین باز خودش را می رساند سر قرارش. یک یاقوتی که صبح روز نیامدنش؛ مرا جا مانده در این طرف تقویم ها، و ندیده جمالش را؛ مطمئن می کند به این که خلف وعده اش با یار گم شده، حتماً به ناگزیر بوده است وگرنه بعد از بیست سال آمدن و آمدن و آمدن، یاقوت و نیامدن؟!

روایت هفتم

آی یاقوت! یاقوت! کاش می دانستم با دیوانه ای چون تو، چه باید کرد! تو که حالا، بعد از این همه سال باز پیدات شده تا همسرم را بندازی یاد آن وقتها که می رفت دبیرستان دانشگاه ملی. آن وقتها که بارها تو را دیده و هر بار از پدرش شرح حالت را شنیده بود. آن وقتها که همه ی دار و ندارت را می گذاشتی توی بقچه ی سرخ رنگت تا با همه ی تعلقت به میعاد گاه آمده باشی. با همه ی دار و ندارت.

ای بانوی سرخپوش که بی شاخه گلی سرخ به کوی و برزن پا نمی گذاشتی! امان از حوصله ات. امان از صبرت! امان از این باور سرخ خونخوار آدمیخوار که دلداده ی رفته، بر می گردد! او که برنگشت اما بانو! همین که تو با شعله ی فروزان جان و جوانی، راهش را روشن نگه داشته ای، هر نیامدنی را کرده ای صدای دلنشین آمدم! آمدم!

بانو! لیلای ما امروز بارها صدایت را شنیده است تا ببیند حرفهای تو؛ در لرز و پریشانی و دلواپسی، رنگ و بوی نام چه کسی را دارند. الهی که لطف بلند تو شامل حالش باشد. در حاشیه ی سبز خوابهای این دخترک بروی و اسمی را که می خواهد به گوشش بگویی! الهی! الهی!

روایت هشتم

مبادا در این هیاهو ، شهر بی عشق بماند ...

این آخرین جمله ی (م.ب) در پایان مصاحبه ی او با یاقوت است !!

امشب با تمام وقت هایی که فکر کردم گریه نکردم ...

تنها قطره اشکی در پای این مصاحبه گذاشتم!!

موزیک پشت ، موزیک همیشه آشنای ریچارد آنتونی بود .

ترانه ای که من اون رو عاشقانه ترین ترانه ی جهان میدونم بدون اینکه تحقیقی در این مورد کرده باشم! تنها به صداقت و حقیقت ایمانم ایمان دارم!!

ترانه ای که ساعت ها با اون گریستم ....

و تنها صدای یاقوت!! یعنی تنها یادگار یاقوت!!

زن ِ سرخ پوش! با تمامی سرخ های اطرافش! کیف و کفش و ...

ناخودآگاه یاد تنها صداست که می ماند فروغ می افتم! چقدر این روزها برام آشناست!!

سرخ!! همیشه منو یاد خسرو گلسرخی میندازه و مظلومیت اون ...

دروغ های یاقوت ! که از جنس ماست! جنس دروغ ِ عشق!! و انکار عشق!! ماهایی که می ترسیم عشق رو بگیم مبادا که باورمون نکنند! میادا بخندند! از 100 نفر 90 نفر به ما بخندند و 9 نفر تنها شانه ای تکان بدن و یک نفر تنها یک نفر بفهمه! اون هم بریده و ناقص! نه حرف تو را که حرف خودش را!!

باز هم یاد صادق هدایت افتادم!! جمله ی نه چندان مشهور و نه چندان غریب ِ اون! صادق هدایت رو در ویکی گفتار دنبال می کنم تا عین جمله رو بیابم تا دیگران دریابند!!

«آن‌چه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این که عجالتا برایم ضروری شده‌است می‌نویسم»

خوب بفهمند یا نفهمند!! چه تفاوتی!؟

خسته م ! نه از خواب و کار! نه از زندگی!! از تکرار این همه ناملایمتی و شکست !! نه شکست خودم که مهم نیستم و نه شکستنم که جز فعلی نیست!!

بگذاریم و بگذریم !!

در کنار این جستجوهای احمقانه بانوی سرخ پوش رو یافتم! یاقوت!! و داستان عشقی افسانه ای که افسانه نبود!! و رد عاشق بودن ِ خودش! و دروغ برای همه چیز!! ترس از رسوایی و گفتن عاشق بودن! این داستان چقدر زیبا بود، آنقدر زیبا که گریه رو با خنده حس میکردی.....همچون طنزی شبیه اشک و اشکی شبیه طنز

روایت نهم

یاقوت زنی که به قدر نیم عمرمن سراپا سرخ پوش ساکن میدان نامرادی‌ها بود

میدان تاریخ و دلاوری‌ها، فردوسی

از بچگی این‌طور شنیدم:

یکی سر قرار کاشته اش

عشقش با او قرار می‌گذاره وبا دیگری ازدواج می‌کنه

دیگری که می‌گفت:

یاقوت عاشق رهی معیری بوده

اما یاقوت هر که و عاشق هر کسی که بوده برای من امروز از پیش بیشتر سمبل عشق‌های اسطوره ای شد

یادگار عهد شباب

فایل زیر مصاحبة رادیو با "یاقوت" است

و او همچنان سعی در پرده‌داری و کتمان راز محبوب دارد

یاقوت که افسانه شد و روزی هم دیگر نبود و کسی نفهمید یاقوت رفت .

"به این می گن عشق"

گزارش‌گر سوال می‌کنه، می‌گن عاشق بودی

می تونست یکباره راز سر به مهر را برملا کنه و آبروی عشق را بر باد سپارد

اما او که پاسدار حرم عشق است

میگه: نه

او همه ما را به سخره جهل انسانی می‌گیره

کی می تونه بفهمه چه بر یاقوت گذشته؟

یا چه عشقی در دلش خانه داشته؟

حتی ما را لایق دانستن عشق بزرگش ندانست

و چه خوب فهمید که بشر امروز عشق را نشناسد.

پیام

پیام شما

لطفا دیدگاه یا درخواست خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید:

پیام صادق

خیلی زیبا بود، ممنونم،
روایت هشتم مجددا چشمانم را تر کرد...
در پاسخ به صادق

پیام کیوانپور

ممنون از شما که مطالب را به درستی مطالعه کردید و نتیجه گرفتید... سپاس