سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

رابطه «عقل» و «عشق»

  «عقل» و «عشق» چه رابطه ای با هم دارند؟

«عقل» قوه اى است كه صلاح و فساد را تشخيص مي دهد و حكم قاطع مى كند و «عشق» ميل و كششى است كه در طبع انسان نسبت به چيزی وجود دارد. عقل چراغ راه است و عشق قوه حرکت؛ عقل به جلو نمى راند مگر با عشق و عشق بى عقل، طغيان شديد غرائز به سمت گناه است و چه بسا بدون عقل، شهوات و امیال منطقی جلوه مى کند. علماى اخلاق و فلاسفه بشر را تنها از راه عقل و با غذاى علم می پرورانند و عارفان و صوفيان او را با عشق تربيت می کنند، در حالی که براى سعادت بايد عشق و عقل همگام شوند.

 پاسخ تفصیلی: در بیان رابطه عقل و عشق یا آگاهى و حرکت باید بدانیم که: نهاد انسان، کانون دو نیروى بزرگ و عظیم است که هر کدام از آنها در زندگى انسان، نقش مهمى را بر عهده دارند؛ یکى قوه اى است که با آن فکر مى کند و صلاح و فساد را تشخیص می دهد که نام آن «عقل» است. این نیرو بسان چراغ پرنورى است که مسیر زندگى را روشن مى سازد؛ آدمى را از راههاى پر پیچ و خم و ظلمانى زندگى عبور مى دهد؛ مانند حسابگرى است که جز ارقام و جمع و تفریق و سود و زیان به چیز دیگر نمى اندیشد و مانند قاضى عادلى است که به غیر از پرونده و حکم دادن طبق آن گوشش به چیز دیگر بدهکار نیست و همچون ترازویى است که هر طرف ذره اى سنگین یا سبک شود، نشان مى دهد و در حکم خودش دوستى و دشمنى را رعایت نمى کند؛ او فقط ملاحظه صلاح و فساد را مى کند و بطور قاطع حکم مى کند و به تمایلات این و آن نگاه نمى نماید.
قوه دیگرى که در انسان هست، نیروى «عشق» است؛ عشق عبارت است از میل و کشش و جاذبه اى که در طبع انسان نسبت به چیز دیگرى وجود دارد. عشق نیروئى است که به زندگى حرارت و گرمى و جنبش و حرکت مى بخشد و انسان را در راه نیل به کمال به تکاپو و کوشش وامیدارد.

«اگوست کنت» حکیم فرانسوى عالم ریاضى و رهبر مکتب تحقیق مى گوید: «دو امر قوى در وجود انسان موثر است یکى «حس عاطفه» یا «عشق» و دیگرى «عقل»[1]. انسان با این دو نیروی «عقل» و «عشق» زندگى مى کند، «عقل» به انسان آگاهى مى دهد و «عشق» حرکت و جنبش مى بخشد.

آرى این طبیعت انسان است که هم از «اندیشه» ساخته شده و هم از عواطف و احساس. انسان اندام زنده اى است که با مغز مى اندیشد و با قلب عشق مى ورزد و هیچ کدام به تنهایى براى ساختمان وجود انسان کافى نیست. «دکتر کارل» در کتاب «راه و رسم زندگى» مى گوید: «عقل نمى تواند به ما نیروى زیستن بر طبق طبیعت اشیاء را بدهد، بلکه فقط به روشن کردن راه قناعت مى کند و هرگز ما را به جلو نمى راند. ما بر موانعى که در پیش داریم فائق نخواهیم شد مگر آنکه از عمق روح ما موجى از عواطف [عشق] سر بیرون کشد.[2]
همچنین «عشق» بى عقل، جنونى بیش نیست، طغیان شدید غرائز است که انسان را به گناهو سقوط در لجنزار عصیان مى کشاند و بر اثر آن دست به هر کار جنون آمیزى مى زند و چه بسا شهوات آنچنان طغیان مى کند که راه را بر تشخیص صحیح عقل مى بندد و آنچه را که به آن میل دارد، صحیح و منطقى هم جلوه مى دهد
دکتر کارل این مطلب را در ضمن مثال خوبى بیان کرده و گفته است: «عقل چراغ یک اتومبیل است که راه مى نمایاند و عشق موتورى است که آن را به حرکت در مى آورد. بنابراین هر یک بى دیگرى هیچ است موتور بى چراغ، عشق کور، خطرناک، رسوا کننده و بالاخره فاجعه و مرگ، چراغ بى موتور، عقل بى اثر و بى روح، سرد و یخ و بى حرکت است». کارل در این جمله موقعیت «عقل» را نسبت به عشق به چراغ ماشینى تشبیه کرده است ولى چنانکه از معنى «عقل» هم استفاده مى شود، عقل علاوه بر وظیفه پرتوافکنى و رهبرى وظیفه دیگرى هم دارد و آن اینکه مانند ترمز ماشین، احساسات تند و سرکش را نیز مهار مى کند و آنها را از طغیان باز مى دارد.

بنابراین، بین این دو نیرو نه تنها در اصلتضادى نیست، بلکه در رشد و تقویت یکدیگر اثر مهمى دارند چنانکه گفته اند: فعالیتهاى عاطفى براى پرورش عقل و هوش ضرورت دارد و حالات عاطفى در هر لحظه در طرز تفکر آدمى اثر مى گذارد و عشق فهم را تیز مى کند، عقل هم نسبت به عشق، بینایى و آگاهى مى بخشد.
به قول «کارل»: «مفیدترین و خوشبخت ترین مردم کسانى هستند که فعالیتهاى فکر و عاطفى ایشان با یکدیگر متعادل و هماهنگ باشد، آنچه موجب برترى و تفوق معنوى این دسته بر دیگران مى شود کیفیت فعالیتها و تعادل رشد آنها است.[3]  لذا باید در تعلیم و تربیت انسان، هر دو جنبه در نظر گرفته شود تا افراد برجسته و جامعى تربیت گردد. چنانکه «کارل» مى گوید: «هدف مساعى در تعلیم و تربیت باید پرورش افراد جامع و متعادلى باشد چه فقط بر روى اینان مى توان تمدن بزرگ و استوارى را پایه نهاد».[4]پس براى سعادت کامل باید عشق و عقل یا دل و دماغ همکار و همگام شوند، هم باید به تزکیه و تقویت قلب پرداخت که مرکز عشق و عواطف و ایمان و اخلاق است و هم به پرورش عقل که منشاء علوم و دانشها و اندیشه ها است، و هیچ کدام جاى دیگرى را نمى گیرد. ولى صوفیه میان عقل و عشق جدایى انداخته و براى هر کدام مرزى قائل شده اند.
و «عشق» را بیش از هر عامل دیگر «ضد عقل» دانسته اند و گفته اند: عشق هر کجا پا گذاشت عقل را از مسند حکومتش معزول مى کند، هنگامى که عشق از یک در وارد شد عقل از در دیگر فرار مى کند این است که عقل و عشق در ادبیات عرفانى به عنوان دو رقیب معرفى شده است. رقابت فیلسوفان با عارفان از همین جا سرچشمه مى گیرد. فیلسوفان طرفدار سرسخت عقلند، ولى عارفان عقل را تحقیر مى کنند و به نیروى عشق اتکاء و اعتماد دارند. میان عقل و عشق این دو رفیق دیرین، رقابت انداخته اند و در این میدان رقابت، عقل محکوم و مغلوب معرفى شده است؛ مولوى مى گوید:

عشق آمد عقل او آواره شد

                                      صبح آمد شمع او بیچاره شد!

عقل چون شحنه است چون سلطان رسید

                                      شخئه بیچاره در کنجى خزید!

از در دل چون که عشق آید درون

                                    عقل رخت خویش اندازد برون!

عطار گوید:

عشق اینجا آتشست و عقل دود

                                  عشق کآمد در گریزد عقل زود

این تنها مولوى و عطار نیستند که به این مضمون شعر گفته اند بلکه بعضى شعراى دیگر نیز به همین منوال شعر گفته اند. مثلا یکى گوید:

قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق

                       چو شبنمى است که بر بحر مى زند رقمى

دیگرى گفته:

 شوق را بر صبر و قوت غالب است

                                    عقل را با عشق دعوى باطل است

اینها مى گویند: «عقل» در مقابل «عشق» مغلوب است و اصلا «عقل» از ادراک حقیقت عشق عاجز است. مولوى مى گوید:

مى گویند: علم و دانشى که انسان آموخته در مجلس عشاق به درد نمى خورد، مولوى گوید:

در مجلس عشاق قرارى دگر است

                                وین باده عشق را خمارى دگر است

آن علم که در مدرسه حاصل کردند

                       کارى دگر است و عشق کارى دگر است
اگر «عشق»، «عقل» را از مسند حکومت منعزل کند، طغیان و تندرویهاى آن با نیروى عقل کنترل نشود، مسلماً در این صورت «عشق» خطرناک و ویرانگر خواهد بود، همچون آتشى است که سراسر وجود عاشق را شعله ور مى سازد و قواى خفته را بیدار و نیروهاى بسته و مهار شده را آزاد مى کند در این صورت وجود عاشق مانند شهر بى دفاعى در برابر یک سپاه غارتگر به سرعت تسلیم مى گردد، و زمام تمام وجود خود را به دست عشق مى سپارد. شاعر مى گوید:

قرار عقل برفت و مجال صبر نماند

                       که چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند

مرا مگوى نصیحت، که پارسائى و عشق

                                 دو خصلتند که با یکدیگر نیامیزند!

این نوع عاشقى را از قدیم با رسوائى قرین دانسته اند:

«فروغى بسطامى» مى گوید:

رسواى عالمى شدم از شور عاشقى

                                 ترسم خدانکرده که رسوا کنم ترا!

همین عشق ویرانگر و رسوا کننده است که شیخ صنعان را با همه زهد و علم در سن پیرى به دَر دختر ترسا مى کشاند و به خمر خوردن و بت پرستیدن و خوک چراندن وا مى دارد.

گر مرید راه عشقى فکر بد نامى مکن

                      شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت!

سعدى مى گوید:

سعدیا عشق نیامیزد و عفت با هم

                              چند پنهان کنى آواز دهل زیر گلیم؟

از اینجااست که فلاسفه نیز بى پروا به «عشق» مى تازند و آنرا یک نوع «جنون» مى دانند.

بوعلى در تعریف این نوع عشق گفته است: «هو مرض سوداوى ینتهى الى الجنون»؛ (عشق بیمارى سوداوى است که سرانجام انسان را به دیوانگى مى کشاند.

یکى از نویسندگان معروف شرق گفته: «عشق مانند سل و سرطان و نقرس، بیمارى مزمنى است که آدم عاقل باید از آن فرار کند»! «کوپرنیک» دانشمند معروف فلکى در تحقیر عشق کمى احتیاط کرده، گفته است: «عشق را اگر یک نوع جنون ندانیم لااقل عصاره اى از مغزهاى ناتوان است
 

شاعر از نیروى عشق به رشته اى مقاومت ناپذیر تعبیر مى کند که محبوب، آن را بر گردن وى افکنده است و او را به هر سو که دلخواه او است مى کشاند:

رشته اى بر گردنم افکنده دوست

                             مى کشد هر جا که خاطرخواه اوست

البته عشق به مخلوق، اگر تا به این پایه از شدت مى رسد، عشق نیست قید است، نوعى اسارت است بت سازى و بت پرستى است، دشمن او در رشد و استقلال و اعتماد به نفس و خلاصه تکامل شخصیت انسانى است.
خاصیت اساسى عشق این است که معشوق را به صورت ایده آل منحصر به فرد در مى آورد و همه چیز را هیچ و هیچ را همه چیز مى نماید چنانکه از قدیم گفته اند:

«حُبُّ الشَّىْ‏ء یُعمى وَ یُصم»؛ (دوستى هر چیز انسان را کور و کر مى کند.)

على(علیه السلام) مى فرمایند: مَنْ عَشِقَ شیئاً اَعْمَى بَصَرَهُ وَ اَمْرَضَ قَلْبَهُ [5](کسى که به چیزى عشق بورزد، چشمش را معیوب و دلش را مریض مى کند).

«عشق» ماخوذ از ماده «عشقه» است و آن گیاهى است که بر تنه هر درختى بپیچد آن را خشک می سازد و خود به طراوت خویش باقى می ماند، پس عشق بر هر تنى که برآید جز محبوب را خشک کند و محو گرداند و آن تن را ضعیف سازد و دل روح را منور گرداند.(دهخدا ماده عشق)
نه تنها عشق عیب را مى پوشاند بلکه عیب را زیبا جلوه مى دهد و شاید به خاطر معایب آن است که هیچ در قرآناین واژه استعمال نشده و از دوستى و محبت عمیق مومنان نسبت به حضرت حق به «حبّ شدید» تعبیر گردیده است و در روایات نیز به ندرت به چشم مى خورد و از آن جمله مرحوم کلینى در کافى این روایات را نقل کرده که پیامبر اکرم(صلى اللهعلیه و آله) فرمود: «اَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ العباده فَعَانَقَهَا وَ اَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّعَ لَهَا .[6] )

مربیان بشر، در تربیت انسان به اهمیت این دو نیرو (عقل و عشق) پى برده اند و از راه این دو نیرو به تربیت انسان پرداخته اند. علماى اخلاقو فلاسفه مى خواهند بشر را تنها از راه عقل تربیت نمایند؛ به این ترتیب که سعى مى کنند عقل بشر را با غذاى علم تقویت کنند تا بتواند خوب و بد را بفهمد و صلاح و فساد را تشخیص دهد. عارفان و صوفیان در مقابل، مى گویند بشر را با عقل نمى توان تربیت کرد زیرا همیشه فطرت و غرائز بر عقل غلبه دارد و لذا باید انسان را از راه عشق تسخیر کرد و دل را در دست گرفت و آنگاه وادارش کرد که این کار را بکند و آن را نکند...

ولى از آنجایى که انسان معجونى است از این دو قوه، کسانى در تربیت انسان موفق اند که به هر دو جنبه توجه دارند. بدین جهت رهبران آسمانى و مربیان واقعى در تربیت انسان از هر دو نیرو استفاده کرده اند و میان این دو نیروى بشرى موازنه اى برقرار نموده اند. در مکتب پیامبران، خوشبخت ترین مردم کسانى هستند که بین «دل» و «دِماغ» و «عقل» و «عشق» تعادل برقرار کرده باشند و لذا خود آنان عاقل ترین و عاشق ترین موجودات جهان بودند.
خصوصیتى که در روش اصلاحى پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه و آله) است این است که از هر دو نیرو بطور متعادل براى تربیت انسان ها استفاده کرده است.

پیام

پیام شما

لطفا دیدگاه یا درخواست خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید:

پیام زهرا

بسیار عالی و مفید بود