سعید کیوان‌پور (شیرانی) نویسنده و شاعر

تعابیر مختلف از عشق

داستان : نکته!!
هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند:؟! روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود. استاد سؤالی را از لیلی پرسید: لیلی جواب نداد؛ مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت. استاد دوباره سؤال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی جواب را گفت و باز لیلی هیچ نگفت؛ و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد. لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم برمی داشت که مجنون عصبانی شد و دستش را بر روی بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی؟ لیلی اشکش درآمد و دوید و رفت. استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت لیلی نه کر بود و نه لال از عشق شنیدن دوباره صدای تو فلک را تحمل کرد و دم برنیاورد اما از ضربه آهسته دست تو اشکش درآمد. من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی. مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز سخن بگویی و صدایت را بشنود؟! 
عشق در ادیان اولیه
عشق در ادیان اولیه ترکیبی از تعهد؛ جاذبه ای و عبادی به نیروهای طبیعت بود (مشرکان چند خدایی). بعدها در ادیان جدیدتر این جذبه به سوی اشیاء واحد و انتزاعی مانند: خداوند؛ قانون، کلیسا، و دولت سوق پیدا کرد (تک خدایی) دیدگاه سوم در این زمینه به دیدگاه وحدت وجود معروف است و ادعا می‌کند همواره بین آنکه می پرستد و آنکه پرستیده می‌شود تفاوت وجود ندارد. عشق حقیقی است که ما بر اساس آن در طی زمان خود را ناصحیح به صورت موجودی منزوی تفسیر می‌کنیم. 
قرآن مجید در سوره ی روم آیه 21 چنین آورده است: و از نشانه های خداوند اینکه همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید؛ تا در کنار آنها آرامش یابید، و در میانتان دوستی و رحمت قرار داد؛ آری در این نعمت، برای مردمی که می اندیشند قطعاً نشانه هایی است. بر اساس دیدگاه مراجع شیعه، بیان عشق میان دختر و پسر (بدون قصد ازدواج) گناه است چرا که ترس افتادن به گناه و ایجاد مشکلات دیگر در  میان است و لیکن خواستگاری برای ازدواج مانعی ندارد. تا وقتی که نگرانی از بروز گناه و فساد جنسی در میان نباشد داشتن حرف محبت و عشق قلبی اشکالی ندارد... از احادیث پیامبر (ص) آمده است که: «اگر مرد به زن خود بگوید تو را دوست دارم» هرگز این کلام از دل و ذهن زن خارج نخواهد شد و همواره در خاطر او باقی می ماند. در احادیثی از امامان نقل شده که باید عشق و دوستی نسبت به همه موجودات داشته باشید تا آنجا که حتی اگر شما سوار بر اسب خود به چشمه و رود آبی رسیدید و هم شما و هم حیوان تشنه بودید ابتدا باید حیوان را سیراب نمایید و بعد خود آب بنوشید. در انجیل از عشق به عنوان مجموعه ای از اعمال و رفتارها نام برده شده است که معنای وسیع تر از ارتباط احساسی دارد. که در عشق به کاررفته یا می‌رود اشعار هم بخشی از داستان‌های شاهنامه یا  اشعار نظامی گنجوی و خواجوی کرمانی و جامی و وحشی بافقی و همچنین اهلی شیرازی و از دیگر شعرای معاصر سخای اصفهانی به بیان داستان‌های عاشقانه پرداخته و بسیاری شعرا هم به بررسی ماهیت عشق در حالتی جدا از اوصاف صوفیه کار کرده اند؛ مانند حافظ و سعدی، یا طاهر و خیام و رودکی که هم غزل و هم رباعی عاشقانه و سوزناک دارند و هم به بررسی ماهیت کارآمدی عشق پرداخته‌اند. در ادبیات صوفیه هم که راه رسیدن به خدا و حق پاکی و محبت است برای جذب در راه خدا و جدایی ازدنیا علاقه های ذاتی به خدا را در درون خود می پرورند و به حالتی از جذب در راه حق می رسیدند که بدان عشق عرفانی می گفتند و اشعار بی شماری در همین مورد عشق سرائیده اند که معشوق خود را خدا می دانستند. مولوی و عطار و سنای غزنوی از این دسته شاعران هستند. پاره ای از شاعران مدح گوی درباری در وصف ممدوهان خود از عبارات و مثل های عاشقانه زیادی استفاده نموده اند.
معشوق در ادبیات فارسی
معشوق در ادبیات فارسی کنایه از فردی است که مورد عشق قرار گرفته است و در مقابل وی عاشق قرار دارد. عموماً استنباط ما از معشوق؛ زن می‌باشد. عشق در ادبیات دارای مراحل و سلسله مراتبی است که عاشق واقعی کسی است که جان خود را در راه شناخت معشوق از دست بدهد. عشق از مسائل بنیادین عرفان و تصوّف است؛ چندان که بدون در نظر گرفتن آن عرفان و حکمت متعالیه قابل فهم نیست البته عشق از مقولاتی است که تعریفش به ذات نامیسر است و کنهش در غایت خفا و پوشیدگی است. افلاطون می‌گوید: عشق، واسطه انسان ها و خدایان است و فاصله آنها را پر می‌کند؛ همو گوید: عشق در همه کائنات جاری است. او می‌گوید: عشق پیوند دهنده همه‌ی جهان است. در کلام مولانا هر چه گویم عشق را شرح و بیان (چون عشق مجموعه ای از رفتارهای انسان است که انسان بر اساس آنها عمل می‌کند.) در انجیل به افراد سفارش شده است که علاوه بر معشوق خود و حتی دوستان و دشمن خود را دوست داشته باشند. زیرا سخن اینگونه به میان آمده است که: عشق صبور است. عشق مهربان است، هرگز حسادت نمی‌کند، هرگز به خودنمی بالد، مغرور نیست، گستاخ نیست و همچنان خودخواه نیست؛ به سادگی خشمگین نمی‌شود. خطاهای دیگران را به خاطر نمی سپارد. عشق از همدلی با شیطان لذت نمی برد بلکه دوستدار حقیقت است؛ همواره حافظ (لطیف است) به دیگران اعتماد دارد؛ امیدوار است و همواره پاینده است ، عشق هرگز شکست نمی خورد....

بس که شور عشق پنهان است در آواز ما
                           بند بندِ نی‌شوند از سوز دل دمساز ما
هر نفس عشاق را بر لب نوایی دلکش است
                         باشد از هر نغمه شورانگیزتر شهناز ما
دولتی پاینده داریم از ازل با مهر دوست
                   زنده‌ی عشقیم و پایان نیست در آغاز ما...
« سخا »
اگرچه در مورد تعریف عشق و ماهیت آن در بین فرهنگ های مختلف تشابهاتی وجود دارد و اغلب فرهنگها عشق را نوعی تعهد، دلسوزی، شفقت و شهوت می‌دانند که در همه انسانها وجود دارد؛ اما میان این فرهنگها اختلافاتی هم وجود دارد. برای مثال در هند که معمولاً ازدواج طبق روال تعریف شده و سنتی صورت می‌گیرد اعتقاد بر آن است که عشق ضرورت اولیه برای ازدواج نیست و عشق پس از ازدواج به وجود می‌آید؛ در حالی که در فرهنگ غرب عشق لازمه‌ی ازدواج است. در ایران برای بیان پدیده عشق واژگان زیادی به چشم می خورد که برخی از زمانهای دور وجود داشته است. در متون اوستا و در گاتاها بارها از مهر و دوستی سخن به میان رفته و در متون به جای مانده از زبان پارسی میانه هم وجود دارد. واژگانی مانند: آغاشه در اشعار رودکی به چشم می خورد. مهر و عشق و آغاشه و شیفتگی و دلدادگی همه از واژگانی هستند که در ایران زمین برای پدیده عشق آید خجل باشم از آن . کلام مولانا اساساً چیزی به جز عشق نیست. عشق مانند سایر اجزاء جهان حقیقتی است  سیال و مواج و توقف و درنگ ناپذیر. و در حقیقت عنایت و هدایتی است الهی و تفسیر آن در دفتر و کتاب نگنجد. عشق جز دولت و عنایت نیست جز گشاد دل و هدایت نیست. عشق را بوحنیفه درس نگفت شافعی را در او روایتی نیست؛ از نظر عطار، عشق برتر از دو جهان و همان چیزی است که ماورای شرح و تعریف باشد:

خاصیت عشقی که برون از دو جهان است
                    آن است که هرچیز که گویند نه آن است
عشق سیفی است که از عاشق سرّ حدوث برمی دارد. عشق کمالی است که از کمال حق است چون در عاشق پیوندد. از صرف عبودیت و حدوثیت به جلال الاهیت؛ ظاهر و باطنش ربانی شود. ذکر موت برایشان روا نباشد. هر که به عشق حق زنده باشد دگر موت بر وی راه نیابد. هر که را محبت حق بکشد ودیت او دیدار حق است و هر که را عشق حق او را بکشد دیت او همنشینی با حق است «به نقل از عوارف المعارف سهروردی» 
از شبنم عشق خاک آدم گِل شد
                              صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
نشتر عشق بر رگ روح زدند
                         یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
سپس عشق نتیجه ی محبت حق است و محبت صفت حق، اما در حقیقت محبت صفت ارادت عشق است که از صفات ذات می‌باشد چون به اخص تعلق می‌گیرد آن را نعمت گویند.
مائیم در سراچه هستی گدای عشق
                           خدمـت گزار عالم و آدم بـرای عشق
از پا فتاده ایم مگــر حق مدد کنـد
                          تا طی کنیم راه وصالش به پای عشق
در مردم زمــانه صفائی ندیــده‌ایم
                        خو کرده‌ایم از دل و جان با صفای عشق
با پای بی نشانی و با حال بی خود شاید
                         رسیــــم در حــــرم کبریایــی عشــق
در کشتــی امید به گــرداب حیرتیم
                         ما را مگــر نجات دهد ناخدای عشــق
از ما مپــرس مسئله‌ی کفـر و دیـن
                     دگرکفر است درطریقت ما ماسوای عشق
از ملک عقل خیره به شدت دلم گرفت
                         ای بخت هستی که پرم در هوای عشق
در خانه من و تو به جز دردسر نبود
                          بایــد پناه بــرد به دولتـسرای عشــق
ای نوربخش گوش و سر خویش را ببند
                        تا بشنوی به گوش دل خود ندای عشق
فرموده اند تنها به فتوای عشق می‌توان ماسواالله را فراموش کرد و با شاهد ازل دست در آغوش شد. عقل و عشق هر یک نوایی سازند و سازی می نوازند... عقل گوید همه چیز برای تو و همه چیز برای او. عشق گوید: در راه معشوق جان فدا کن؛ عقل گوید این کار خطرناکی است ترک ماجرا کن... عقل وسیله شناخت دریا از طریق قطره است؛ عشق قطره را دریا ساختن است. عقل مبنای خودنمایی و ناز است؛ عشق مایه جانبازی و نیاز است. خلاصه آنکه: عقل وزیر امین «من» است و عشق سپهسالار «روح» لشکر عقل نفس و صفات نفس و بافته های خلق است در حالیکه لشکر عشق صفات روح و یافته های حق است.


عشق 
تفسیر عشق
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: حرام است. از استاد هندسه پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: نقطه ای که حول نقطه ی جوان می‌گردد. از استاد تاریخ پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: سقوط سلسله قلب جوان. از استاد زبان پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: همپای Love است. از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت: محبت الهیات است. از استاد علوم پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: عشق تنها عنصری است که بدون اکسیژن می سوزد. از استاد ریاضی پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: عشق تنها عددی است که پایان ندارد. از استاد زیست شناسی پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: عشق رادر همه ذره های عالم می‌توان یافت. از استاد شیمی پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: حاصل علم کیمیاست. از استاد جغرافی پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: تنها کشوری است که مرز ندارد. از استاد خوشنویسی پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: عشق با هر خطی زیباست. از استاد باستان شناسی پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: عشق را در هر شیعی باستانی می‌توان یافت. از استاد علوم نظامی پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: تنها سلاحی که نمی توان شکستش داد. از استاد فلسفه پرسیدند: عشق چیست؟ چیزی نگفت. و راستی فلسفه عشق چیست؟!! مگر می‌شود آدم فقط یک بار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است...! پیش می‌آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد اما همیشه وقتی فکر می‌کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است... یک دفعه یه جایی می بیند که ته دلش....!!! ته دلش برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر باوفا باشد ... دلش را خفه می‌کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند اگر بی وفا باشد. می لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را یکی را انتخاب کند...!! فرار ندارد!!
دانشمند معروف و بزرگ قرن پنجم هجری ابوالقاسم راغب اصفهانی می فرماید : آفریدگار جهان موجودات را بر دو نوع آفریده است. قسم اول آنکه در ابتداء خلقت کامل است و محتاج آن نیست که تدریجاً از نقص رو به کمال برود مانند ستارگان و اجرام فلکی و این قسم از موجودات را مبدعات، نامند و خداوند را با  این اعتبار «بدیع السماوات و الارض» می خوانیم؛ قسم دوم آن است که در ابتدا خلقت کامل نیست بلکه قابلیت و استعداد رهسپار شود مثل نباتات و حیوانات و انسان نیز از این دسته مخلوقات است که از آغاز خلقت خام و ناقص بود. و تدریجاً باید در پرتو و تدبیر مربیان و عوامل وجود به مراتب کمال خود نائل آید. و اما تأثیر عشق! عشق همان تمایل و میل فطری و ذاتی می‌باشد که مانند نیروی جاذبه در وجود تمام موجودات نهفته است و آن را به طرف اشیاء مساعد به حفظ حیات جذب می‌نماید. چنانکه از وصول بدان اشیاء احساس لذت و نیرومندی می‌کند و به خاطر این لذت و نیرومندی زندگی خود را ادامه می‌دهد و با بدیت جنس خود پیروز می‌گردد. این نیروی جذب جز نیرو و قوّت محبت و عشق چیز دیگری نیست. روی همین اصل مسلم می‌توان گفت: رشته عالم از تار و پود محبت و عشق بافته شده و بدون این قدرت جذبه ی زندگی کردن ممکن نیست. چون آن وقت کاینات از هم می پاشید و واژگون می‌شد و جهان موجودات به گرداب عدم فرو می‌رفت. مسئله ی عشق و تأثیر آن یکی از اسرار مخفی طبیعت می‌باشد که هنوز نوع بشر به خوبی قادر به درک آن نیست. ولی در آینده شاید به قدرت قاهره این طلسم غیبی پی ببرند. آن وقت بدانند که کسب صحت و سعادت بسته به مقدار قوه ی محبت و عشق است و هر کس در اکتساب این قوه الهی آزاد می‌باشد. درمانده کسی که گنجینه ی دلش از این گوهر یکتا یعنی عشق و محبت خالی باشد. چنانکه حکیم حقیقت بین نیشابوری عمر خیام با بیان بلیغ و حکمت آموز خود این معنی را پرورده و فرموده:
عشقت ز ازل تا به ابد خواهد شد
                           چون زنده ی عشق بی عدد خواهد شد
فردا که قیامت آشکارا گردد
                     آن کس که نه عاشق است رد خواهد شد
زندگی انسان بدون حرارت عشق افسرده می‌گردد و گل امید و توانایی او پژمرده می‌شود.
عقل را تدبیر باید، عشق را تدبیر نیست
                    عاشقان را، عقل تر دامن گریبانگیر نیست
چرا که عشق مرکز حیات عالم و محور ترقی و تکامل بنی آدم است. آری عشق یگانه رابطه ای است که همه آفریدگان را به یکدیگر و با آفریدگار خود مربوط می‌سازد. در این عشق تمام موجودات یکسانند و همه یک دل و یک زبان هستند؛ شاعر می فرماید:


مرغ دلم هوای تو دارد گمان مدار
                       از بامت این کبوتر عاشق پریدنی است 
دادم ز دست در ره عشق تو نقد جان
                        پنداشتم که مهر ومحبت خریدنی است
گیسو به شانه ریز که در آفتاب عشق
                         این سایه بان برای دلم آرمیدنی است
زیرا...! که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا الله الا هو
بدون این عشق تمام موجودات از سیر خود متوقف می‌شوند. حیوانات می میرند و نباتات می خشکند و زندگی انسانی مبدل به مرگ می‌شود و جهان هستی به نیستی می گراید: همانگونه که در مثل فرموده اند: عشق دیده را نابینا می‌سازد... این یک تعبیر و تشبیه مجازی است که حقیقت بزرگی را در بردارد و مقصود از آن این است که عشق دیده ی مرد عاشق را از دیدن چیزهای دیگر غیر از معشوق خود می پوشاند و باز می دارد. این عین راستی است. زیرا که مرد دلباخته جز صورت محبوب خود چیز دیگری در جهان مشاهده نمی نماید و غیر از آواز او چیز دیگر نمی شنود، یعنی هر چه ببیند و بشنود همه آنها معشوق را به یادش می اندازد. عشق چنان پرده ی بیخودی در مقابل دیدگان او می‌کشاند و او را از تمام حادثات و موجودات دنیوی بی خبر می‌سازد که گویی جز او و جز معشوق او آفریده در جهان نیست و غیر از خیال صورت و یاد نام دلدار او چیز دیگری در نظر وی رونق و ارزش و جلوه ای ندارد. بر هر چیز بنگرد به یاد معشوق است، از هر چیز که بگذرد صدای او را می شنود. در هر چیز عکس معشوق را می بیند و بر او می اندیشد.
از شیشه ی اندیشه رهاندم غزلم را
                             با اشک به پای تو فشاندم غزلم را 
با خون تو پیوست و شدی مست و غزلخوان
                             تــا در رگِ جـانِ تو دواندم غزلم را
تا راز پریشانی دل را به تو گویم 
                              از کوچه ی زلفت گذراندم غزلم را
مانند کبوتر که پیام آور عشق است 
                                بر  بام خیال تو نشاندم غزلم را
تا چشم تو بر چشمه ی احساس من افتد 
                               در دشت نگاه تو کشاندم غزلم را
(سخا)
همچنان در تعبیر عشق استاد ولی الله یوسفیه می فرماید: اگر درست در تکوین گیتی به تجسس و تفکر بپردازیم و کاینات را روی هم رفته از جهت یک مجموع کل و از نظر نشو و ارتقاء در مقابل دیدگان مجسم سازیم واقعیت این «فلسفه» را درخواهیم یافت که انقلابات و تحولاتی که در زمانهای جمادی و حیوانی و نباتی به عمل آمده و می‌آید؛ فقط به یک قوه حکمفرما بوده و آن عبارت از قوه ی عشق است. روی این اصل در هر یک از موجودات عالم یک روح و یا قوه غریزه است که آن را به جانب کمال می‌کشاند و به سوی تکامل می‌برد و به طرف ترقی و تکامل سوق می‌دهد.
برای رسیدن به این کمال و تکامل و ترقی احتیاج به جنبش و کوشش دارد و این کوشش و جنبش همان «عشق» است بدین ترتیب باید کلمه ی عشق را به این معنی تعبیر کرد که عشق یعنی جنبش، جستجو و کلمه ی «جستجو» یعنی جمال و کمال. هیچ فضیلت و صفت با زبان و خاصه ی ملت ها و شاعران دنیا به اندازه ی عشق ستوده و سروده و پرستیده نشده است. زیرا عشق ترانه ی جانبخش  و نغمه ی سرمست و آهنگ جهان گردان است و به تعبیری دیگر سینه ی آدمی کانون عشق است. از نظر این اشتیاق انسانی می‌باشد که فکر هندی و ایرانی، شرقی و غربی، در یک نقطه همدیگر را تلاقی می‌کنند. گویی که فکر آدمی در اشتیاقی که به رسیدن چشمه  ی اصلی را دارد. روی یک فکر اساسی و عام یعنی اصل محبت فعالیت می‌کند. خصوصیات شرق و غرب؛ مسلمان و غیر مسلمان در عشق و علاقه به جمال ازلی محو و نابود می‌گردد، کلیه عرفا، اعم از آنانی که در ایران و هند و عربستان و یا چین، اروپا و یا آسیا بوده اند همان سرود اشتیاق به دیدار حق را می سرایند.
قدح نوشان صهبای محبت
                                     دلی دارند دریای محبت
صفا بخشند باغ زندگی را
                                  ز گل های شکوفای محبت
چو لب با مهربانی می گشایند
                                    برآرند از دل آوای محبت
به غیر از لاله ی جان پرور عشق
                                   نمی روید ز صحرای محبت
(سخا)
لذا ممکن است اختلافاتی در جزئیات، در زبان؛ در طرزبیان و در نوع توصیف باشد ولی اصولاً همه چون قطرات یک اقیانوس به هم متصل می‌باشند، جوینده ی حق هستند و راههایی که به او می‌رسد اگر چه مختلف است ولی خود او یکی است. روی این اصل به قول مولانا، اگر کسی نیتش پاک باشد؛ حق را هم پیدا تواند کرد. آنچه مولوی در عرفان اظهار فرموده: «شنکرا در هند گفته؛ و همان فکر در حکمت اروپایی منعکس گردیده است. این نتیجه نفوذ زمان بود که در همه جا در یک خط سیر به فعالیت پرداخته بود. هر دوره از زمان خصوصیاتی دارد که انحصار به یک مملکت و یا یک قاره نیست. اگر اختلافاتی پیدا شد فقط در نوع سرشت و یا ظرفیت و استعداد مردم بوده است. والا در دل تمام مردم روی زمین «عشق» جوش می زند و از این نعمت ازلی و ابدی هر کسی تا اندازه ای برخوردار می‌باشد. «عشق» در ذره، در آفتاب و در تمام فرشتگان و پیامبران وجود دارد و غذای دل همه نفوس است به این جهت است که موجودات از جماد گرفته تا انسان و فرشتگان همه و همه از ترانه ی عشق به جنبش در می‌آیند چنانکه حافظ فرمود:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
                               یادگاری که در این گنبد دوار بماند
بنا بر گفته ی امام غزالی در احیاء العلوم محبت، اشتیاقی هست به یافتن آن چیزی که یکی دوست می دارد و هر عضو تن چیز مخصوص یا نوع مخصوصی هست که به آن نزدیک می‌شود بنابراین عشق تنوعی دارد مانند عشق به نگه داشتن زندگی؛ عشق به رسیدن مقام عالی، عشق به پیروزی، عشق به آنانکه از آنها امید سود دارد، عشق به دانشمندان، عشق به دوستان و خویشاوندان و از تمام اینها بهتر در عالم عرفان عشقی است به آفریدگار. 
آنچه که مولانا می فرماید: این عشق در نتیجه دانش است یعنی هر اندازه که شخصی به خوبی چیزی یا کسی بیشتر دانا شد او را بیشتر دوست دارد و آرام نمی گیرد تا آن را نیابد و چون دانش به پروردگار ناممکن است و هر چند حجاب ها مرتفع شوند و معرفت به خدای بزرگ افزون تر گردد باز حجاب اندر حجاب مانده اند و بنابراین اشتیاق به قرب او ابدی است، بهترین محک برای اینکه بدانیم فیض ایزدی به ما می‌رسد فزونی ما به سوی اوست و کیفیتی از ترس و امید در خود احساس می نماییم که مبادا عملی از ما سر زند که از قرب به محبوب ازلی و ابدی محروم شویم و به جای اینکه نزدیک تر شویم دورتر می شویم و او که آفریدگار خود را دوست دارد همه را دوست دارد زیرا همه از او هستند و همه به او ملحق می‌شوند. به عقیده مولانا عشق منشأ سعادت و سرچشمه ی نیکبختی و سرمایه طلب کامیابی است. عده ای از عرفا در تهذیب نفس عشق را مؤثرترین عامل می شمارند و طریق عشق و محبت را از مجاهده آسان تر و مفیدتر می‌داند زیرا به عقیده آنان اساس تمام مفاسد اخلاقی خودپرستی است که عشق آتش در بنیاد آن می زند چنان که شیخ سعدی در اشاره به این مطلب فرموده است:
غلام همت آنم که پایبند کسی است
                              به جانبی متعلق شد از هزار برست
حدیثی از حضرت رسول (ص) که می فرماید: افضل الناس من عشق العباد؛ یعنی گرامی ترین مردم کسی است که خدا را عبادت و پرستش نماید از روی عشق. و حدیثی دیگر می فرماید: کسانی که عاشق باشند عفاف ورزند پس بمیرند شهید از دنیا رفته اند. 
پروردگار حکیم آن قلبی را دوست دارد که کانون عشق و محبت و عفت و کانون صمیمیت و یکرنگی باشد: این مسئله ممکن است در مقام سؤال واقع گردد که چرا در قرآن کلمه ای از عشق نیست و در اخبار کمتر آمده است؟!!! باید جواب داد: اولاً در قرآن عشق کائنات به سوی پروردگار در جمله ی یسبح الله ما فی السماوات و الارض موج می زند و در ثانی اخبار برای تفسیر آیات الهی است مطابق فهم عموم از: مرد، زن، پیر، جوان، عرب، عجم و غیره.
گفتاری که برای عموم است باید بلیغ و عمومی باشد لذا عشق به «اشدحبالله» نامبرده شده و عشق لطیفه و ودیعه ی الهی است که هر سرد دلی طاقت احساس او را ندارد. لذا اگر آن پیشوایان فکر بشر و یا قرآن کریم نامی از لغت عشق نبرده و این معنی در قالب الفاظ دیگری بیان گشته دلیل وجود نداشتن کفر عشق نیست، کتاب های حافظ، و مثنوی و گلشن راز برای عموم نمی باشد؛ برای کسانی است که به اصطلاح آنها آشنا هستند و همراز می‌باشند.
ز بس که  افسانه ی عشق تو خواندم
                                      میان عاشقان گشتم فسانه
سرود عشق هم با عاشقان گوی
                                     چه داند زاهد خشک این ترانه
راز عشق را باید به رازدار گفت؛ که آماده و مستعد شنیدن این راز بزرگ ابدی باشد. جامی می‌گوید: راز عشق نباید با هر کسی گفته شود. کسانی که از «منیت» رهایی نیافته اند و دل آنها از انوار معشوق به تجلی نیامده کجا می‌توانند پی به مقام بلند عشق ببرند. هر چند در ظاهر مرد عالم و محقق توانا و روحانی بزرگ باشد. باید راز را با کسی در میان گذاشت که به آن راز معتقد بوده و نور معشوق دل آنها را منور کرده باشد.
ز بان عشق چه داند شهر این حرف
                              مگوی تا به حریفان همزبان نرسی
لذا مردم بی عشق کورانی هستند که به هیچ وجه به منزل نخواهند رسید... شیخ الرئیس حسین بن عبدالله بن سینا در جواب شیخ ابوعبدالله فقیه معصومی که درباره «عشق» سؤال فرموده چنین می‌گوید:
ما پیش از این که وارد مطلب شویم ناچاریم از ذکر مقدمه ی مختصر مقدمه اول: آن است که جمیع حکما و فلاسفه متفق و معتقدند که هر یک از افراد ممکنات دارای دو جنبه می‌باشند به مفاد کل ممکن ـ زوج ؛ این کلام حکماء که گفته اند: «کل ممکن زوج ترکیبی» یعنی هر یک از افراد ممکنات دارای وجودی است و ماهیتی وجود یعنی ابا کننده از عدم و نیستی اما ماهیت آن است که وجود و عدم در او مساوی است. عرفا از ماهیت تعبیر به عین ثابت نموده اند از سخنان آن‌هاست که گویند:
وجود اندر کمال خویش ساریست
                                           تعینها امور اعتباریست
تعیین بود کز هستی جدا شد
                               نه حق بنده نه بنده هم خدا شد
به اصطلاح بعضی از ماهیت تعبیر به رنگ نموده اند مولانا می فرماید:
چونکه بی رنگ اسیر رنگ شد
                                      موسی با موسی در جنگ شد
چونکه این رنگ از میان برداشتی
                                       موسی و فرعون دارند آشتی
اما در اخبار ائمه معصومین از ماهیت تعبیر به طینت شده مثل آنکه می‌گویند طینت لینی و یا طینت سجین و در فارسی آن را سرشت می نامند.
مقدمه دوم : آن است که وجود منبع خیرات و سرچشمه ی کمالات است و لیکن ماهیت منشأ شرور و نقصان.
پس هر یک از ممکنات به واسطه ی جنبه ی وجودی که در اوست همیشه شایق به کمالات و مشتاق به خیرات می‌باشد و برحسب فطرت و ذات از شرور و نقصان که لازمه‌ی جنبه ی ماهیت و هیولاست منتفر و گریزانند. همین اشتیاق ذاتی و ذوق فطری و جبلی که سبب بقاء وجود آنها است ما آن را «عشق» می نامیم. اکنون که این دو مقدمه معلوم شد می گوییم به طور کلی تمام موجودات عالم وجود از ذره تا خورشید و از عقل تا هیولا از سه قسم خارج نتوانند شد.
اول : آن موجودی است که بر حسب کمال ذاتی بر جمیع موجودات فائق می‌باشد و جامع است؛ کلیه خیرات و برکات را.
دوم : آن است که در نهایت نقص در غایت فقر و منع شرور می‌باشد.
سوم : حد وسط میان این دو یعنی نه دارای رتبه ی عالی و مرتبه ی متعالی در کمال است و نه آنکه بالغ در نقص و منتهای در فقر می‌باشد.
قسم دوم که نقصان لازمه‌ی ذات اوست گرچه بر حسب تقسیم اولی در اعداد موجودات شمرده می‌شود و لیکن اطلاق اسم وجود بر آن بر سبیل مجاز است نه حقیقت بنابراین موجودات حقیقی که بتوانیم نام موجود بر آنها بگذاریم دو قسم است. اول آنکه در نهایت کمال و جامع جمیع خیرات می‌باشد.
دوم: آنکه صاحب دو جنبه و دارای دو قوه است که آن وجود می‌باشد و دیگر ماهیت نظر به مقدمه دوم که گفته شد کلیه خیرات نظر به جنبه ی وجودی همیشه شائق به سوی کمالات و مشتاق به طرف خیرات می‌باشد و از نقص و فقر که لازمه‌ی جنبه ی دوم است متنفر و گریزان هستند. حکمت بالغه ی الهی چنان اقتضا نمود که این عشق غریزی و شوق فطری در نهاد تمام موجودات عالم امکان به ودیعه نهاده شود تا بتواند خود را از نقصان به کمال برساند و از شرور پرهیز کند و به جانب خیرات بگرایند. اکنون ثابت و محقق گردید که وجود این عشق در سرشت جمیع موجودات مخمر و غیرمفارق است چه اگر مفارق باشد و لازمه‌ی ذات آنها نباشد لازم آید که به عشق دیگری محتاج شوند تا بتوانند آن عشق کلی را محافظت کنند؛ و یا آنکه قادر بر تحصیل آن باشند. در این صورت یکی از این دو عشق وجودش عاطل و باطل خواهد بود و حال آنکه تعطیل در وجود به حکم شرع و عقل هر دو جایز نیست؛ علاوه بر این خارج از عشق کلی عشق نیست؛ هرچه هست از پرتوجمال اوست؛ که در اول مقدمه ی دوم بیان نمودیم؛ که وجود منبع خیرات و سرچشمه ی کمالات می‌باشد. اکنون می گوییم آن موجود عالی که مدیرکل است معشوق تمام موجودات هم می‌باشد زیرا که بر حسب ذات خیر محض وجود صرف است؛ آنچه را نفوس برحسب جبلت طالب و شائق اند همان خیر است...
پس خیر است که عاشق خیر است؛ چه اگر خیریّت فی حد ذات معشوق نبود محل توجه تمام عالیه نمی گردید. لذا هر مقدار خیریّت زیاد شود استحقاق معشوقیتش بیشتر می‌گردد و آن موجود منزه از نقائص و مبرای از عیوب است همان طوری که در نهایت خیرات باید در نهایت معشوقیت و عاشقیت هم باشد. اینجاست که عشق عاشق و معشوق یکی است و هر دو در اینجا در میانه نیست و چون باید عشق او بالاتر و کامل ترین عشق ها باشد و نیز در مقام خود ثابت ومحقق گردد...
همانطوری که صفات حق عین ذات اوست و خارج از ذات او نیست همان طور امتیازی هم میان صفاتش نیست و چون امتیازی میان ذات و صفات او نیست پس عشق صریح وجود ذات اوست. حال ثابت گردید که موجودات یا وجودشان به واسطه ی عشقی است که در آنها به ودیعه نهاده شده است و یا آنکه وجودشان با عشق یکی می‌باشد و تضادی در میان نیست. آنچه مسلم است ترقی و کامل شدن بشر به تدریجی می‌باشد. از تجرد به زینه جوهری و از عالم جوهر به پایه عنصر و بعد به ترکیب و از بیهوشی و بی حسی به غیر از خود به هوش آمدن و توجه به بیگانه و به عقیده دانشمندان باستان به آئین طبیعت به چیزی کامل تر می‌گردد.... به چیزی کامل تر و نزدیک تر به جنس خود می گراید و می پیوندد و به صورت او در می‌آید و به گفته ی پارسا توماس، قرنها گذشته تا بشر به صورت بشر امروزی درآمد و عواملی را طی کرد. مولانا نیز می فرماید:
هفتصد و هفتاد قالب دیده ام
                                        همچو سبزه بارها روئیده ام
عرفان می‌گوید: روان بشر که در جهان تن زندانی شده عواملی را طی کرده و عواملی دیگر طی خواهد کرد و این سلسله هبوط و سعود هزاران قرن طول خواهد کشید. آغاز او بسیط و ساده بود و تدریجاً ترکیب یافت و از عالم نبات به حیوانی و از حیوانی به انسانی و در انسان نیز مدارجی پیموده و به توسط همین مدارج و ریاضت ساخته و پرداخته می‌گردد؛ تا به آخرین سیر تحول انسانی نائل آید. تمام این تغییر و تبدیل ها در جهان کلیه موجودات به توسط عشق انجام می‌گیرد. عشق است که موجودات را به آخرین سیر تکامل نائل می گرداند تا به اوج ترقی که دور از تصور ما می رساند. وقتی که به آن مقام ازلی نائل شد تمام پرده ها دریده می‌شود. جمال ابدی نمودار می‌گردد و به اصل واصل و نسخه ی اصلی می‌شود و آن وقت است که آنچه نادیدنی است آن را ببیند. روی همین اصل کلمه ی عشق منشأ تکون و سرّ خلقت عالم است و تمام ذرات در فضای بیکران خلقت به نیروی عشق راه جویان مقصد پویان می روند تا خویشتن را باطل «روح الارواح» واصل گردانند.
هر کس اندر کوشش و در جستجو
                                         تا مگر راهی بیابد سوی او
می‌کند او خودکشی پروانه وار
                                     تا رساند خویشتن روزی به یار
دانشمند معروف ابوالقاسم راغب اصفهانی می فرماید: آفریدگار جهان موجودات را بر دو نوع آفریده است. قسم اول: آنکه در ابتدا خلقت کامل است و محتاج آن نیست که تدریجاً از نقص رو به کمال رود؛ مانند ستارگان و اجرام فلکی و این قسم از موجودات را «مبدعات» نامند و خداوند را به این اعتبار «بدیع السماوات و الارض» خوانیم. قسم دوم : آن است که در ابتداء خلقت کامل نیست بلکه قابلیت و استعداد آن را دارد که به طور تدریجی و در طی مدت از نقص رو به منزل کمال خود رهسپار شود: مثل نباتات وحیوانات و انسان نیز از این دسته مخلوقات است که از آغاز خلقت خام و ناقص بوده و تدریجاً باید در پرتو تربیت و تدبیر مربیان و عوامل وجود به مراتب کمال خود نائل آید....
تبیین عشق و شأن هستی شناختی آن
عشق «و هم ارزهای آن در هر زبان دیگری» با هر ریشه و معنای آغازینی، دارای مفهومی یا مفاهیمی، و همچنین مصادیقی است که در فرهنگهای گوناگون در دو حوزه ی مهم مطرح و بحث برانگیز است، حوزه ی معرفتی علم و فلسفه و دین و عرفان و اسطوره، و حوزه ی احساسی هنر؟؟ هر انسانی بر حسب تعلقات گوناگون معرفتی و احساسی و ساختار اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی که در آن رشد کرده کم و کیف رشد دستگاه معرفتی و پرورش کنش و واکنش احساسی و تجربه ی شخصی؛ دریافتی از مفهوم و مصداق عشق دارد!!!! اگر هسته ی عشق را احساسی از دوست داشتن بدانیم، به صورت گرایش عاطفی انسان به آنچه دوست داشتن او بدان تعلق می‌گیرد تجلی می‌یابد. پس در هر عشق سه سازه ی اصلی را می‌توان بازشناخت: خود این احساس یعنی عشق؛ آنکه این احساس را داراست یعنی عاشق، و آنکه یا آنچه این احساس به سوی او یا آن است یعنی معشوق، فزون بر این سه سازه ی اصلی می‌توان از سازه های فرعی نیز یاد کرد که شامل همه‌ی آن کسان و چیزهایی می‌شوند که در رابطه‌ی عاشقانه ی عاشق یا معشوق دخیل اند؛ و از آن میان می‌توان به سه سازه ی فرعی اشاره کرد؛ یک: ترکیب احساس عاشقانه با  احساس های دیگر؛ دو: حضور یک یا چند عاشق دیگر؛ سه: حضور یک یا چند معشوق دیگر. انسانها در دستگاه های معرفتی یا در نگرش ها و آفرینش های هنری دریافت های خاص فردی یا جمعی خاصی از «عشق» را عرضه کرده اند. این دریافت ها یا توصیفی اند یا تحلیلی و یا تبیینی.. در توصیف گزارشهای گوناگونی از تجلیات گوناگون عشق، در مراتب و گونه های بسیار عرضه شده اند که بخش مهم از گنجینه ی گرانبار میراث فرهنگی، هنری، فکری بشری را تشکیل می‌دهند. به همین سان عشق را کوششی برای دستیابی به نیکی و خوشبختی می‌داند با  این که کوشش های دیگری در این راه نیز وجود دارند؛ مانند مال اندوزی، ورزش و کسب معرفت که عشق نیستند.
در توضیح نظر کسانی که عاشق را در جستجوی نیمه ی دیگر خود می‌دانند (مانند آریستو فانس) می‌گوید  عاشقان نه صرفاً در پی نیمه ی خود یا تمام خود، بلکه تنها در پی نیمه یا تمام نیک خویشتن هستند؛ چنانکه آدمی در پی حفظ اندامی که فاسد شده نیست و آن را قطع کرده و از خود جدا می‌کند؛ آنچه عاشق در پی آن است باید نیک باشد زیرا مردمان تنها نیکی را دوست دارند که سقراط چنین تلقی از عشق دارد: عشق شوق به دستیابی به نیکی برای همیشه است، و غایت جوشش عشق «آفرینندگی در زیبایی» است چنانکه انسانها چونان موجوداتی زاینده در تن و جان در یک سن خاص بنابر طبیعت خویش، مشتاق آفریدن اند؛ آفریدن زیبایی نه زشتی. از این رو پیوند زن و مرد برای آفرینندگی چونان یک کار خدایی است.

 

پیام

پیام شما

لطفا دیدگاه یا درخواست خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید:

پیام محمد اصلانی

بسیار عالی و از همه مهمتر که از اشعار استاد سخا استفاده شده.